قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: برانه موزتیچ

بایگانی نویسنده و مترجم: برانه موزتیچ

تقریبا نیمه شب است

تقریبا نیمه شب است و من خاموش می نگرم

به سیاهی در برابرم،

نه تصویری از روز باقی،

نه برای شب، رویایی،

زیبا یا مالیخولیایی،

انگار که زمان به سکون رسیده است.

 

بیهوده می کوشم باز بیدار کنم تصویر چهره ات را

بیهوده است تمام این یاد آوری ها

انگار که گریخته است لرزش دست ها

که طنین می یافت در تاریکی،

آه ها، کلمات عاشقانه.

 

کم ِ کم می خواستم آن حس را به یاد بیاورم

آخرین رد زیباییت پس از آنکه عشق به پایان رسید

بویش، مزه اش؛ خلاء گرداب گونه اش

 

که مرا می رباید وقتی می ایستم

بر شن های سپید بیکران ساحل

و مه فرو می افتد

و من نمی بینم،

دیگر هیچ چیز را حس نمی کنم.

 

از دفتر شعرهایی برای رویاهای مرده

ادامه‌ی مطلب

یک کابوس است لیوبلیانا

عشق من آنا، یک کابوس است لیوبلیانا.

اولین چیزی که به فکرت می رسد،

همین که رگهایت را بزنی، خودت را حلق آویز کنی،

یا از ساختمانی به پایین بپری.

همه اش باید مست باشی یا کله پا

که تاب بیاوری.

دوستان دوست نیستند، آشنایی ها آشنایی نیست،

عاشقان عاشق نیستند، مادر مادر نیست،

پدر پدر نیست، زن زن نیست، زمین زمین نیست،

همه چیز آویزان در خلاءیی بی پایان، وهم ها، شبح ها،

هیولاها، آب آب نیست و هوا هوا نیست، آتش آتش نیست.

عشق من آنا، شهر توست پایان دنیا

بدون هیچ شکلی از امید، فقط زندگی نباتی،

فقط شکنجه، دردی در معده،

تمرکز تمام نیروهای منفی که هر آنچه در توان دارند می کنند

تا از تو یک احمق بسازند، یک علیل.

لیوبلیانا، آن مار دلفریب و دلنشین که به دور بدنت می پیچد،

به آرامی، با احساس، تا نتوانی از شرش خلاص شوی،

همیشه دنبالت می کند، در پی تو می لغزد

چه بی خطر و خوش خط و خال.

تو ناپدید شو، در باتلاق فرو برو،

به گِل برگرد،

ما را نجات بده.

 

از دفتر پیش پا افتاده ها

ادامه‌ی مطلب

جمعه روزیست که به مرگ فکر می کنی

جمعه روزیست که به مرگ فکر می کنی.

برای همین بیرون می روی.

به اندازه کافی تحمل کرده ای

شکنجه را، خودآزاری را، و پی در پی

به دیوار بسته بر می خوری.

مست و خرابی

و از باری به بار دیگر می روی.

حتی درست نمی دانی

چه کسی را بوسیده ای،

چهره هایی تیره و تار. وسوسه شده ای

کسی را به خانه برسانی،

ولی بعد از یاد برده ای،

پلیس جلویت را گرفته تا بگوید که مستی

و حالا باید قدم بزنی.

در این جنون، دوستانت تو را کشیده اند به دخمه بعدی

که بیشتر هم مست و خراب شده ای.

اکنون تاریک است.

کرکره ها به پایین کشیده شده است

که هیچوقت از راه نرسد صبح.

 

از دفتر پیش پا افتاده ها

ادامه‌ی مطلب

انگشت ها را می بینی در میان تاریکی؟

انگشت ها را می بینی در میان تاریکی؟

حس می کنی چگونه به پوستت می چسبند؟

چگونه با اشتیاقی وحشیانه می لرزند؟

قدرتی را که عمیق ترشان می کند؟

 

وقتی لبانم را بر لبانت می فشارم،

خودم را با تمام قدرتم به تو می فشارم،

در میان تاریکی، می بینی این تسلیم،

این آرامش، این توجه، دشتی پس از باران را؟

 

و چرا دریغ می کنی اگر جایی دیگر بروم،

اگر، نزار از شب، به نزدت باز آیم؟

مرگ است که در تاریکی می بینی؟

 

نه، من مرگ را باز نخواهم آورد

من و تو دیریست درون خویشتن خویش آبش داده ایم

هر دو گذاشته ایم که چون شکوفه ای در این دشت بروید.

 

 

از دفتر رویاهایی برای شعرهایی مرده

ادامه‌ی مطلب

می توانی بشنوی

می توانی بشنوی صدایی را که از بیرون می آید، دِیو

شاید دزد باشد. یا بمب. بجنب، بیدار شو، دِیو،

شاید باز هم جنگ شروع شده باشد، باز هم لازم باشد به زیرزمین برویم.

تو هم چیزی درباره اش نمی دانی.

چند ساعت، چند روز، باید سپری شود در تاریکی.

یا شاید یک آتش سوزی ساده؟ همسایه از تختش پایین نیفتاده؟

هر چیزی امکان دارد. هنوز خوابی، چیزی نمی گویی.

بیدار شو، دِیو، که من تنها نباشم

وقتی پایان دنیا از راه می رسد. تو یک کپه گوشتی، دِیو،

که با هر کسی گشته ای. هیچ چیز برایت مهم نیست.

حتی نمی دانی چه وقت تنت شروع می کند به گندیدن.

زیر زمین را چه گندی بردارد

و من مجبور شوم که تو را جلوی سگ ها بیندازم.

بعد تمام کافه ها از شرت در امان می مانند، دِیو،

تو هیچ نمی گویی. می توانی بشنوی، اصلا گوش می کنی؟

یک صدای دیگر. فکر می کنم جنگی در کار نباشد.

شاید فقط دنیاست که دارد متلاشی می شود در نیمه های شب

وقتی خوابند آدم های نجیبی مثل تو، دِیو،

و من استراق سمع می کنم

و ترس برم می دارد.

ادامه‌ی مطلب

دوست داشتنت مرا می ترساند

می بینی، دوست داشتنت مرا می ترساند،

نه از آن رو که شاید از مرگ بهراسم،

از واپاشی، از زمین خفقان آور،

نه از سر جدایی های طولانی،

که شاید خوب حسشان نکنی

 

تو زیرک تر از آنی که زخمی جدید بزنی،

کلامی بی فکر به زبان آری،

هر چه در دیدرست هست بِدَری،

بیگانه، تو بسان طوفانی،

به سردی زندگی

 

می ترسم وقتی در شهر راه می روم،

فرو بیفتم، در هیچ گم شوم،

زیر زور تو له شوم

 

می ترسم رودخانه طغیان کند،

خورشید سقوط کند،

سرم منفجر شود،

رویاهایم بمیرد،

این ترس عظیم تر است،

مثل خود دنیا.

 

ادامه‌ی مطلب