قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: ایو بون‌فوا

بایگانی نویسنده و مترجم: ایو بون‌فوا

درخت،‌ چراغ

درخت دیرینه‌سال می‌شود در درخت، تابستان است. پرنده از آوازِِ پرنده، در گذر است و گریز سرخی پیراهن می‌درخشد و پخش می‌شود همه‌جا دوردست‌ها در آسمان، ارابه‌ی عتیقِ درد… آه ای سرزمین آسیب‌پذیر! همچون شعله‌ی چراغی در دست نزدیک به خوابی که در سبزینه‌ی جهان است ساده همچون ضربانِ روح مشترک تو نیز دل باخته‌ای به آن لحظه که رنگ می‌بازد نور چراغ، در رؤیای روز و می‌دانی که تاریکی قلب تو درمان خواهد کرد زورقی را که به ساحل …

ادامه‌ی مطلب

نامِ حقیقی

  قصری که تو بودی را بیابان خواهم نامید این صدا را شب، جسمیت‌ات را غیاب و آن‌گاه که در خاکِ بی‌حاصل افتی آذرخشی که تو را آورد،‌ نیستی خواهم نامید   مردن، سرزمینی‌ست که تو دوست می‌داشتی، می‌آیم اما بی‌وقفه در مسیرِِ راه‌های تاریک‌ات. مِیل‌ات را خواهم کُشت، شکل و خاطره‌ات را من دشمنِ بی‌رحمِ توام   به تو نامِ جنگ خواهم داد و در تو آزادی‌های جنگ را به‌دست خواهم‌آورد و چهره‌ی تاریک و شیارخورده‌ات را دردست خواهم …

ادامه‌ی مطلب

از حرکت و از سکون فواره

حیات روح اما هراسی ندارد دربرابر مرگ و روح نیست که مرگ را ناب نگه می‌دارد. زندگی‌ست که می‌چسبد به مرگ و در خود حفظش می‌کند. (هگل) I تو را می‌دیدمت که می‌دویدی بر ایوان، می‌دیدمت که دست‌وپنجه نرم می‌کردی با باد، سرما خون راه انداخته بود بر لبانت. و دیدمت که می‌ریزی و از حضور مرگ سرخوشی ، آه، زیباتر از آذرخش، که سفیدی شیشه‌ها از خونت لک می‌شوند. II تابستان فرتوت شتک می‌زند بر تو در کیفی یکنواخت، …

ادامه‌ی مطلب

ایو بون فوا | نام حقیقی

من این قلعه ای را که تو بودی، بیابان خواهم نامید این صدا را شب و چهره ی تو را “نبودن” می نامم و هنگامی که بر زمین سترون شده سقوط می کنی صاعقه ای که تو را می برد، نیستی می نامم مردن، جایی بود که تو دوست می داشتی، من می آیم اما همیشه از راه های تاریک تو من خواسته های تو، پیکرِ تو و حافظه ی تو را نابود می کنم من آن دشمن تو ام …

ادامه‌ی مطلب

تخته سنگ

تابستان، وحشی می‌گذشت در سالن‌های خنک چشم‏هایش کور بود، سینه‏اش برهنه، فریاد می‌کشید، و صدا آشفته می‌کرد رویای آنها که آنجا در خالیای روزشان خفته بودند. از سرما لرزیدند. ریتم نفس‌هایشان تغییر کرد، از خواب پریدند. آسمان باز گسترده بود بالای زمین، کوران عصر تابستان بود، در ابدیت.  

ادامه‌ی مطلب

شتاب ابرها

بستر، قاب پنجره در کنار، دره، آسمان، شتاب پرشوکت این ابرها. پنجه‌ی باران بر شیشه، ناگهان، چنین از عدم آغاز شد جهان. در رویای من از دیروز بذر سالها سوخت به شعله‌های خَرد بر سطح سفالین، بی‌حرارت. پاهای برهنه‌ی ما راه افتادند چون آبی زلال. آه یار من، چه کم بود فاصله‌ی بین تن‌هایمان! تیغه‌ی پرسه‌زن و بران زمان بیهوده فضا می‌جست به فرود.  

ادامه‌ی مطلب