قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: اینگه بورگ باخمن

بایگانی نویسنده و مترجم: اینگه بورگ باخمن

بازتاب محال در ممکن

فاشیسم با اولین بمب رها شده شروع نشد، با ترور نیز، آن‌طور که روزنامه‌ها می‌نویسند، شروع نشد. این نگره در ارتباط میان مردم به‌وجود آمد. فاشیسم نخستین چیزیست که در رابطه‌ی میان یک مرد و  یک زن شکل می‌گیرد.   اینگه‌برگ باخمن در ۲۵ژوئن ۱۹۲۶، هشت سال بعد از فروریختن امپراطوری اتریش، در کلاگنفورت، شهر کودکی‏های روبرت موزیل به دنیا آمد. درمورد زادگاهش می‏نویسد: «می‏بایست آنجایی نبود یا همواره آنجا زندگی کرد تا بتوان چنین سرزمینی را بیش از یک …

ادامه‌ی مطلب

من

  بردگی را تحمل نمی کنم من همیشه منم ترجیح می دهم بشکنم تا اینکه چیزی مرا خم کند چه بخت سرکش باشد چه قدرت بشری اینگونه ام و اینگونه می مانم اینگونه می مانم تا آخرین توان به این خاطر همیشه یکی ام من همیشه من ام من بالا برود، بالا می روم من فرو افتد، به تمامی فرو می افتم

ادامه‌ی مطلب

نوعی فقدان

با هم استفاده کردیم: فصل ها، کتاب ها و موسیقی کلید ها، فنجان ها، سبد نان ملحفه ها و یک تختخواب جهیزیه یی از واژه ها و اشاره ها آورده شد ،به کار برده شد، تمام شد نظمی خانگی رعایت شد. گفته شد، انجام داده شد و همیشه فقط به اشاره دستی زمستان در سپتت وینی و در تابستان عاشق شدم بر نقشه ها، بر کلبه یی کوهستانی، بر ساحلی و بر تختخوابی فرقه یی بود پر از قرار ها …

ادامه‌ی مطلب

فرو بریز قلب من

فرو بریز قلب من از شاخه زمان فرو بریزید ای برگها از شاخه های سرما زده که زمانی آفتاب را در آغوش می کشیدند فرو بریزید، چون اشک هایی که فرو می ریزید از چشمانی فراخ شده پریشان میشود هنوز زلف در باد پیرامون پیشانی آفتاب سوخته خدای دشت زیر پیرهن می فشرد هنوز مشت زخم های بازرا پس سخت باش آن هنگام که پشت نرم ابر ها در مقابلت خم میشود و آن را به هیچ بگیر آن هنگام …

ادامه‌ی مطلب

بیگانگی

در درختان دیگر درختی نمی بینم و بر شاخه ها برگی که آنها را از بادحفظ کند میوه ها شیرین اما بی مهرند حتا سیرنمی کنند چه خواهد شد؟ جنگل می گریزد از مقابل چشمها یم پرندگان دهان از آواز میبندند بر گوشهایم هیچ علفزاری نمیشود بسترم من تشنه زمانم و از آن سیرم چه خواهد شد؟ شبها بر کوه ها آتش می افروزند آیا باید راهی شوم وخود را باز نزدیک کنم؟ در هیچ راهی دیگر راهی نمیبینم.

ادامه‌ی مطلب

تبلیغات

اما به کجا می رویم؟ “نگران نباش، نگران نباش” وقتی که تاریک شود وقتی که سرد؟ “نگران نباش” اما “با موسیقی” چه باید کرد؟ ” خوش باش و با موسیقی” و اندیشه کردن؟ ” خوش باش” و در مقابله با پایان؟ “با موسیقی” به کجا ببریم “بهترین” پرسش هامان را و هراس همه ی سالها را؟ “به رویا شویی، نگران نباش، نگران نباش” اما چه خواهد شد؟ “بهترین ” وقتی سکوت مرگ “سر برسد”   در این شعر ، که …

ادامه‌ی مطلب

ناگفتنی ها گفتن

چون اورفئوس می نوازم مرگ را بر سیم های زندگی و در زیبایی زمین و چشمانت ، که آسمان را در خود دارد جز ناگفتنی نمی توانم گفت از یاد مبرکه تو هم درآن صبحدم زمانی که خیس بود هنوز بسترت از شبنم و خوابیده بود میخکی بر قلبت یکباره رودی دیدی سیاه که از کنارت می گذشت سیمهای سکوت کشیده بر موج خون چنگ زدم بر قلب نغمه خوانت و گیسویت بدل شد به گیسوان سایه گونه ی شب …

ادامه‌ی مطلب

دست نگه‌دار!

 
سفر رو به پایان است دیگر،
باد،
دل از دست می‌دهد.
فرومی‌ریزد
در دستان‌ات
خانه‌ای سست،
برساخته از برگه‌ها.
 
تصاویر
ظهرنگاری شده‌اند
بر برگه‌ها،
و جهان را جلوه‌گرند
به تمامی.
تو،
کپه کرده‌ای بر هم

ادامه‌ی مطلب