قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: ایلهان برک

بایگانی نویسنده و مترجم: ایلهان برک

دست خط درد

من دردم ، درد یعنی صورت پاییزی تو یعنی نا امید بعضا قامت تو ، بعضا دهان تو و بعضی وقت ها، سایه ی پشت چشمان تو یعنی کودکی تو در کوچه های استانبول استانبولی که گاهی وقت ها احساس می کنم هیچ وقت ندیده ام و یا شمعی که تو شبانه در کلیسا روشن اش می کنی و یا مرگ تو برای صورتی که هیچ وقت ندیده ای یعنی زمان که در نبود تو بی معناست و صورتی که …

ادامه‌ی مطلب

نگاه کردن، عشق است

همین جا بمان عشقم همین گونه که هستی بمان و تنها به من نگاه کن نگاه کردن عشق است برهنه ام برهنه ام تا برای تو راه باشم این گونه برهنه و تن به تن بگذار نفس هایم روی تن ات سیر کند چشم هایت سینه های برهنه ات لب هایت همین گونه بیا و در بسترم، کنارم بخواب و ببوس مرا بی وفقه باز هم بلند بلند ببوس مرا آری عشق همین سفرهای طولانی را می طلبد هر لحظه …

ادامه‌ی مطلب

من برگی از دهان تو ام

ای حرف ای قلم، ای کاغذ زیبا برای تو از نهرها و بادها سخن می گویم راه نهرها را سمت من بگردان و آبراه هایی بگشا من که حتی به هنگام کودکی با دهانی لکه دار رودها را کنار قدم هایم می دیدم از حیات بخش بودن آواز نهر ها و بادها را با خبر بودممن برگی از دهان تو ام کلماتم را گوشه ای یاداشت کنای دست ای دست خط، ای مرکب زیبا من در دست آبگیرهای کوچک بزرگ …

ادامه‌ی مطلب

در کوچه ها، تو را راه می روم

گفته بودم که آسمان شنیده خواهد شد به کشوری مملو از سکوت خفقان و فشار رسیده بودم در کوچه هایش تو را راه می روم در خانه ای کنار دریا شما را دیدم چنان عصر زیبا بودید یک ماهی داشت دریایش را عوض می کرد نام تو جزیی از دردهای مان شد هرقدر که بزرگ می شدید درد نیز بیشتر می شد و من هنوز در کشور سکوت تو را راه می روم

ادامه‌ی مطلب

اندوه

معشوق من! باز ماهِ سپتامبر و چهره ی تو که آرام آرام گرفته می شود ما که زمان را در میان حصارهایی محدود کرده ایم “در آستانه ی غبار آلود خواسته های مان” زمانی که شبیه شعرهای ناتمام، بی انتهاست بیان ِ بعضی غم ها به این می ماند که انگار جریان نهری را متوقف کرده و با آن سخن بگویی از این رو نیست مگر که همیشه اندوهی چنان غمگینی عصر در عشق های مان دیده می شود

ادامه‌ی مطلب

صورت ات

صورت ات شبیه روزهای اول جمهوریت بود برخاستم و آشفته به هر سمتی سرک کشیدم شعر خواندم آن قدر که به سن شعر رسیدم نفس هایت! مملو از عطر میخک و صمغ بود گرمی اش را روی تنم حس می کردم کهنه می شدم از بین می رفتم و تنها زیبایی تو بود که باقی می ماند  

ادامه‌ی مطلب

وقتی به تو می اندیشم

وقتی به تو می اندیشم آهویی تشنه کنار نهر می آید و وسعت چراگاهان را به چشم می بینم هر عصر با تو دانه ای زیتون سبز تکه ای از آبی دریا مرا مست می کند به تو که می اندیشم هر آنجا که دستان تو لمس شان کرده را گل می کارم اسب ها را آب می دهم و کوه ها را طور دیگری دوست می دارم

ادامه‌ی مطلب

مرا به راه بازگردان

نشسته بودم خالی ، تهی و به آوای باد گوش سپرده بودم (بادی که از برج “کمان” باز می گشت) سپس سروده های رود را می شنیدم در گذر بودم مرا نمی دید عصری با کوله بار چمنزار و ماه ی که قرص بود راه از پی من سرش را بلند کرده و به تماشا نشسته بود (خارها و چمن های خاکستری) آبی کهنه و قدیمی ام برایم از صدای نهر ها و جنگل ها سخن بگو سکوت.. همیشه این …

ادامه‌ی مطلب

مرگ، آسان تر از عشق است

مرگ همیشه خیلی آسان تر از عشق بوده است حتی ” آراگون” هم می گفت؛ بدان که شبیه مرگ است، دوست داشتن تو همان کلماتی که شعله های آتش اند و روزگار شاعران که همیشه سیاه بوده است و مرگ که در خیلی از شعرها و عشق ها شانه بر موهای مان می زند عشق که گاهی اوقات به سان شهری مرده است و این رفتن رو به زوال همواره عمیق تر می شود تا به حال برایت جای سوال …

ادامه‌ی مطلب

ماهیگیر

روز با خورشید آغاز شد چشمانم را به زحمت سمت ساحل دوختم زنی با موهای گیره زده رو به دریا خود را میان عطر دیوانه وار موج ها رها کرده بود برگشت و رو به ساحل گره از موهایش باز کرد و به سمت ماهیگیر خیره شد ماهیگیر تورش را از دریا بیرون می کشید و همزمان سیگاری روشن کرد میان شان نشستم و از دریا حرف زدیم هر سه بلند بلند سکوت کردیم زیرا همه خود را به مرگ …

ادامه‌ی مطلب

تو را می‌بوسیدم

تو را می بوسیدم لبانت همانند خزه های سبز لطیف بود ایستادیم و قد کشیدن درختی را به تماشا نشستیم پرستوها گذشتند دست های من همانند اسبی دیوانه وار روی تن تو آنقدر آمد و رفت که آخر سر خسته و بی جان افتاد همان لحظه تو گفتی من ظهر را دوست دارم ظهر خندید آنقدر بلند که هر دوی ما صدایش را شنیدیم

ادامه‌ی مطلب

آن روزها ..

آن روزها که تو بودی چیزی به نام بدی وجود نداشت اندوه ها این چارچوب های غم انگیز در زندگی وجود نداشت بی تو تمام امیدواری ها را در مرز تاریکی ها گذاشته اند بی تو روی رستگاری های مان خط کشیده اند اکنون مدت های مدیدی ست که این دریای پشت پنجره دیگر زیبا نیست مدت هاست که دیگر روشنای انسانیت مان بدون تو سوسو می زند بیا و برای ما ساعت ها، روزهای تازه ای بیاور

ادامه‌ی مطلب

ملاقات همسر محبوب شاعری مرده

" کاغذا ، کتابا "      زن گفت
" هر جایی دست می زارم
چند تا شعر نیمه تموم
یا یه جور دیگه
یا کامل.

تموم اینا تو شعرا بود ، نه؟

تو یکی آسمون میخ چوبی پرورش میداد
تو بقیه خیابون در رفت و آمد بود

ما اینجوری زندگیمونو گذروندیم"


صدایش
انگار از دورها بیاید ، لرزان
به اتاقی خاموش رفت
کتابی را نشانمان داد که روی میز باز گذاشته شده بود
که شاعر آن را لمس کرده بود
گذاشته بود برای آخرین بار

"اونجا نشسته بود ، این کتابو می خوند
بعد یهو دیدیم کتاب از دستش سر خورد
همین"

این چیزی بود که گفت
صورتش
پشت دست هایش،
چون ماه گرفته گی
در سایه ی ابری گذران.

ادامه‌ی مطلب