قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: اورهان ولی

بایگانی نویسنده و مترجم: اورهان ولی

اورهان ولی در استانبول به دنیا آمد. در دانشگاه استانبول در رشته فلسفه به تحصیل پرداخت. به مشاغل مختلفی روی آورد. کتابهای شعر او عبارتند از: غریب( به همراه اوکتای ریفات، ملیح جودت آندای 1914) يادهاي ماندگار( 1945) داستان وار(1946) تازه(1947) مخالف(1949) کلیات دیوان(1982) یحیی کمال بایاتی زبان شعر کهن را فرو ریخت. او نشان داد که زبان حلقه اتصال شعر است. ناظم حکمت وزن شعر را فروریخت. نشان داد که شعر بدون وزن هم می توان سرود، به آهنگ بدون وزن نیز می توان رسید، وزن عنصری نیست که نتوان در شعر و آهنگ از آن صرفنظر نمود. بلکه بر عکس نشان داد که وزن یک حلقه اتصال کند کننده است.، اورهان ولی جلوتر رفته و نشان داد همانگونه که شعر زبان و و وزن خاصی ندارد، موضوع خاصی را نیز شامل نمی شود. : نورالله آیتاچ

بهار

در این صبح گاهان که تکه ای از خورشید در پشت بام خانه ها ایستاده ست از پر سبک تر می شوم درونم پر از ترانه ها پر از غوغای پرندگان آوازخوانان به راه می افتم سری دارم پر از سودا که در آسمان می چرخد منِ ساده فکر می کنم که روزها همیشه اینگونه زیبا پیش خواهند رفت و صبح همه ی روزها اینگونه “بهار” خواهد بود نه کار و بار و نه بی پولی ام هیچ کدام در …

ادامه‌ی مطلب

دریا

اتاقی دارم کنار دریا که حتی از پنجره ش بیرون را نگاه نکنم می دانم قایق های روی آب همگی بار هندوانه حمل می کنند و دریا هر روز صبح با آیینه اش خورشید را در سقف اتاقم می چرخاند اما بوی جلبک ها و قطب نماهایی که در ساحل قد علم کرده ند چیزی را یاد کودکانی که کنار دریا زندگی می کنند نمی آرود

ادامه‌ی مطلب

کاش ماهی بودم در شیشه ی مشروب

عتیقه می خرم با عتیقه ها ستاره می سازم موسیقی غذای روح است و من با موسیقی از خود بی خود می شوم شعر می نویسم شعرها را می دهم و عتیقه می خرم عتیقه ها را فروخته و موسیقی می خرم تنها یک آرزو دارم کاش ماهی بودم در شیشه ی مشروب

ادامه‌ی مطلب

حسرت دریا

در رویای شبانه ام قایق های پر زرق و برق از پشت بام ها  می گذرند و من سال هاست در حسرت دریا ناچار و درمانده تماشای شان کرده و می گریم به یاد می آورم اولین بار دیده گشودنم به دنیا را به سان دیدن دنیا از درون صدفی به سبز دریاها، آبی آسمان ها و خون من غرق در شوری دریا از جایی که صدف ها بریده اند جاری می شود چه اشتیاقی داشت گذر دیوانه وارمان با …

ادامه‌ی مطلب

مرا این هوای زیبا نابود کرد

مرا همین هوای زیبا نابود کرد  در همچین هوایی از ماموریتم در اوکاف استعفا دادم در همچین هوایی به توتون معتاد شدم در همچین هوایی عاشق شدم  آوردن نان و نمک به خانه را در همچین هوایی از یاد بردم بیماری شاعری ام در همچین هوایی عود کرد  مرا همین هوای زیبا نابود کرد

ادامه‌ی مطلب

مرا زیبا به یاد بیار

مرا زیبا به یاد بیار این ها ، آخرین سطرهای من است فرض کن که من رویایی بودم که از زندگی تو گذر کردم و یا بارانی بودم که سیلاب شدم در کوچه های تان سپس خاک ، آب را کشید و من محو شدم شاید هم خوابی زیبا بودم تو بیدار شدی و من رفته بودم مرا زیبا به یاد بیار زیرا من تو را آن گونه که هستی  دوست داشتم من، آخرین دوست تو آخرین رازدار تو بودم …

ادامه‌ی مطلب

جایی هست، می دانم

گریه کنم می شنوید صدایم را از میان مصراع هایم؟ می توانید لمس کنید قطره اشک هایم را با دستان تان؟ قبل از مبتلا شدن به این درد نمی دانستم ترانه ها اینقدر زیبا و کلمات اینقدر بی کفایت اند جایی هست می دانم جایی که امکان بیان هر چیزی وجود دارد نزدیک شده ام خیلی نزدیک می شنوم اما نمی توانم بگویم

ادامه‌ی مطلب

سفر

خیلی وقت است که دیگر لب پنجره صدای قمری ، صدای هیچ کبوتری نمی شنوم انگار درونم سودای سفری افتاده است بوی خزه ها غوغای مرغان دریایی پیچیده در هوا این ها همه نشانه ی چیست؟ آری سفر .. سفری در راه است

ادامه‌ی مطلب

برو، تا جایی که توانش را داری

قبل از طلوع آفتاب هنگامی که رنگ دریا هنوز سفید است باید به راه افتاد شهوت گرفتن پاروها در کف دستان ات و شادمانی رفتن درون ات خواهی رفت از پی تورهای ماهیگیری و ماهیانی که سر راهت سبز خواهند شد خوشنود خواهی بود با هر تکان تور دریا، پولک وار در دستان ات خواهد آمد در قبرستان های روی صخره ها هنگامی که روح مرغان دریایی به سکوت فرو می رود لحظه ای در سمت و سوی افق قیامتی …

ادامه‌ی مطلب

شهر گمشده

شب ها صدای قطار شنیده می شد از پنجره ی کنار تخت خوابش که هر از گاهی پشت بام ها را تماشا می کرد ساحل نیز پیدا بود و کلیسا که زنگ آن تمام روز، بی وقفه به صدا در می آمد آن روزها عاشق دختری از آپارتمان روبه رویی شده بود با این همه او این شهر را ترک کرد و به شهری دیگر رفت

ادامه‌ی مطلب

درخت محله

درخت محله

اگر درخت ديگري غير از تو در محله ما وجود داشت    

اينقدر تو را دوست نمي داشتم!

فقط اگر مثل ما

لي لي كردن بلد بودي تو را بيشتر دوست مي داشتم

درخت زيباي من!

انشاءالله لحظه خشك شدن تو

ما هم به محله ديگري مي رويم.

ادامه‌ی مطلب

دلبر دندان طلایی من

دلبر دندان طلايي من
 
بيا اي جان جانان
 بيا به كنارم
جوراب ابريشمين برايت مي خرم
سوار تاكسي ات مي كنم
به طربخانه ات مي برم
بيا
بيا اي دلبر دندان طلايي من
اي دلبر وسمه كشيده من 
اي دلبر زلف مجعد من
طنازم
دلبر پاشنه طلايي من
دلبر سبك سر من
بيا!

ادامه‌ی مطلب

جدایی

 
جدايي
از پشت كشتي رفته از بندر
هاج و واج مانده ام 
جرات اينكه خودم را به دريا بيندازم ندارم
دنيا زيباست
غرور مردانگي اجازه نمي دهد 
والا گريه مي كردم 

ادامه‌ی مطلب