قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: امیلی دیکنسون

بایگانی نویسنده و مترجم: امیلی دیکنسون

چشم‌به‌راه توام | امیلی دیکنسون

زنبور! چشم‌به‌راه توام دیروز بود به دوستی می‌دادم این خبر که «دگر رسیده وقت آمدنت» غوک‌ها هفته‌ی پیش آمده‌اند جا افتاده و مشغول کار شده‌اند پرنده‌ها کم‌وبیش بازگشته‌اند شبدرها جان گرفته، گرم شده‌اند نامه‌ام «هفدهم» دست توست، به حدس پاسخی، یا از آن بهتر، خودت به داد دلم برس دوستدارت، مگس ‌

ادامه‌ی مطلب

طلوع | امیلی دیکنسون

اکنون برایت می‌گویم خورشید چگونه طلوع کرد در هر دم تاری ابریشمین برج‌ها در یاقوت ارغوانی شناور شدند و خبر چون دسته‌ی سنجاب‌ها پراکنده شد تپه‌ها گره از کلاه گشودند پرندگان آواز سر دادند آن‌گاه آهسته به خود گفتم «این دیگر خورشید است» اما این‌که چگونه غروب کرد نمی‌دانم گویی نردبانی ارغوانی بود که دخترکان و پسرکان زرد از آن مدام بالا می‌رفتند و هنگامی‌که بدان‌سو رسیدند مدیر مدرسه‌ای خاکستری‌پوش میله‌های غروب را به‌آرامی برداشت و همه را در پی …

ادامه‌ی مطلب

ایمن در حجره‌های مرمرینشان | امیلی دیکنسون

دور از دسترس صبح و دور از دسترس ظهر ایمن در حجره‌های مرمرینشان خفته‌اند ساکنان شکیبای رستاخیز توفال از حریر سقف از سنگ نسیم در قصر آفتابش آهسته می‌خندد زنبور عسل در گوشی ناشنوا همهمه می‌کند پرندگان زیبا آهنگ غفلت می‌خوانند وه که چه حکمتی در این‌جا ویران شده است در هلال فراز آنان سال‌ها شکوهمندانه می‌گذرند جهان‌ها قوس‌هاشان را خالی می‌کنند و فلک‌ها پارو می‌کشند نیمتاج‌ها فرو می‌افتند و قاضیان تسلیم می‌شوند بی‌صدا چون نقطه‌ها بر قابی از برف …

ادامه‌ی مطلب

اما چنین نخواهم کرد | امیلی دیکنسون

آسمان‌ها نمی‌توانند رازشان را نگه دارند به تپه‌ها می‌گویند و تپه‌ها به باغ‌ها و باغ‌ها به نرگس‌ها پرنده‌ای که گذارش از آن طرف می‌افتد همه را آهسته می‌شنود اگر پرنده‌ی کوچک را رشوه‌ای دهم کسی چه می‌داند شاید بگوید اما چنین نمی‌کنم ندانستن نیکوتر است اگر تابستان اصل بود برف دیگر چه جادویی داشت بنابراین ای پدر، رازت را نگه دار اگر حتی می‌توانستم بدانم که این یاران فیروزه‌ای در جهان نوساخته‌ات چه می‌کنند نمی‌گفتم

ادامه‌ی مطلب

سی و ششم: امید

«امید»، چیزی است پردار- که بر سر روح می‌نشیند- و نغمه‌ای بی‌کلام می‌خواند- و هیچگاه – از خواندن باز نمی‌ماند- در باد- دلنشین‌تر- شنیده می‌شود- توفانی تلخ بباید- که با خود ببرد پرنده کوچکی را که این همه را گرم می‌دارد- همیشه شنیده‌ام صدایش را- در سردترین سرزمین‌ها- و دوردست‌ترین دریاها- اما حتا در حادترین لحظه‌ها، از من- نخواسته خرده نانی.  

ادامه‌ی مطلب

سی و پنجم: جن زنبوری

اگر در پاییز می آمدی، تابستان را جارو می کردم با نیمی خنده، نیمی ضربه، آنچه زنان خانه‌دار با مگسی می‌کنند. اگر تا یکسال دیگر می‌دیدمت، ماهها را بدل به توپ‌هایی می‌کردم، و در کشوهای جداگانه می‌گذاشتم، تا زمانشان برسد. اگر قرن ها تاخیر می‌کردند، با دست می‌شمردمشان، و آنقدر از آنها کم می‌کردم، که انگشتانم به جزیره ون دیمنس* بیفتد. و اگر این زندگی به پایان می‌رسید، که از من و تو می‌رسد، مثل پوسته درخت به جایی پرتابش …

ادامه‌ی مطلب

فرصتی نبود


فرصتی برای نفرت نبود
چراکه مرگ مرا باز می داشت از آن
و زندگی چندان فراخ نبود
که پایان دهم به نفرت خویش.

برای عشق ورزیدن نیز فرصتی نبود
اما از آن جا که کوششی می بایست
پنداشتم ،اندک رنجی از عشق
مرا کافی ست.

ادامه‌ی مطلب