قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: امتیاز دارکار

بایگانی نویسنده و مترجم: امتیاز دارکار

دعای خیر

 

پوست ترک بر می دارد مثل پوسته.

هیچوقت آب به اندازه نبوده.

 

تصور کن چکه ای از آن را،

پخش شدن قطره ای کوچک را،

طنینی در لیوانی حلبی را،

صدایی را از خدایی بخشنده.

 

گاه، وفورِ ناگهانیِ نعمت.

لوله آب شهری می ترکد،

نقره بر زمین می بارد

و جریانش پیدا کرده

خروش زبان ها را. از کلبه ها،

دسته دسته: تمام مردها، زن ها،

بچه ها از خیابان های دور و بر

هجوم می آورند، با کوزه هایشان،

برنجی، مسی، آلومینیومی،

سطل های پلاستیکی،

دست های جنون زده،

 

و کودکان برهنه،

فریادزنان در خورشید روان،

                            بهترین لحظات عمرشان

تا حد کمال جلا پیدا کرده،

نوری خیره کننده،

وقتی دعای خیر مترنم می شود

بر استخوان های کوچکشان.

ادامه‌ی مطلب

سیاه و سفید

سیاهپوش اند همه مردم.

در خروج از ایستگاه ها، در تقلای ورود

به اتوبوس ها، در گذر از خیابان، در فشردگی

به روی پله های برقی

 

مثل حروفی هستند که می گریزند

از کلماتی که دست و پا می زنم تا بفهمم.

هیچ راهی نیست که ثابتشان کرد

چنانکه محو اَند در حرکت،

آینه هایی، شیشه ترک خورده ای.

 

می کوشم که بنویسمت

به روی این فضای سپید

به دستخط،

آرامَت کنم،

ساکنَت کنم،

بازوانم را به دورت حلقه کنم،

صورتت را لمس کنم،

رد گونه ات را بگیرم،

آنقدر در آغوشت بگیرم

که بخوانی

 

کلماتی را که مشغول سرِ هم کردنشان بوده ایم.

ادامه‌ی مطلب

کارت پستال هایی از خدا – ۱

آری، حس یک ملاقاتی را دارم،

یک جهانگرد در این دنیا

که خود زمانی آن را آفریده ام.

کمتر حرف می زنم،

مگر که راه بپرسم،

بی اعتماد به مترجمانم،

خسته از حرف هایی

که آنان به زبان نمی آورند.

قدم می زنم در خیابان های پر پیچ و خم،

راستی که گم می شوم،

به دنبال نشانه هایی می گردم

از گذشتۀ موعودِ دیگر.

 

اینجا، در این محل غریب،

در این زمان نامربوط،

من هیچ نیستم جز فضایی

که گاهی باید پر شود.

تصویرها یورش می آورند به من.

کارت پستال ها می افتند به روی صورت خالی من

با این تمنا که تمبر بخورند و فرستاده شوند.

 

«سه نقطۀ عزیز»

با که سخن می گویم؟

فکر کنم که شاید نشانی را اشتباه نوشته ام،

اما باز، این نیاز را حس می کنم

که برایت بنویسم؛

نه آنقدر به خاطر تو،

که به خاطر خودم،

 

تا این سدها را بردارم

از جلوی ترسم:

کارت پستال هایی از خدا.

گواهی که من اینجا بودم.

ادامه‌ی مطلب

کلمه درست

بیرون در،

 

در کمین در سایه ها،

 

یک تروریست هست.

 

 

 

این توصیف غلط است؟

 

بیرون در،

 

در پناه سایه ها،

 

یک مبارز آزادیخواه هست.

 

 

 

من درست نفهمیده ام.

 

بیرون، در انتظار در سایه ها،

 

یک جنگ طلب دشمن هست.

 

 

 

آیا کلمات چیزی نیستند

 

مگر پرچم هایی تردید افکن و در اهتزاز؟

 

بیرون در شما،

 

مراقب در سایه ها،

 

یک رزمجوی چریک هست.

 

 

 

خدا کمکم کند.

 

بیرون، در مبارزه با تمام سایه ها،

 

شهیدی ایستاده است.

 

من چهره اش را دیدم.

 

 

 

حالا دیگر هیچ کلمه ای نمی تواند کمکم کند.

 

درست بیرون در،

 

گمشده در سایه ها،

 

بچه ای هست شبیه بچه من.

 

 

 

یک کلام با شما.

 

بیرون درم،

 

با دستانی چه استوار،

 

چشمانی چه سرسخت،

 

پسری ایستاده است که شبیه پسر شما هم هست.

 

 

 

در را باز می کنم.

 

می گویم بفرمایید تو.

 

بیایید و با ما شام بخورید.

 

 

 

بچه وارد می شود

 

و با دقت، دم در،

 

کفش هایش را در می آورد.

ادامه‌ی مطلب

این اتاق

این اتاق فرو می پاشد

از درونش، تَرَک می زند

بر دیوارهای خودش

در جستجوی فضا، نور،

هوای باز.

 

تخت بلند می شود

از کابوس هایش.

از گوشه های تاریک، صندلی ها

بر می خیزند تا به ابرها بر خورند.

 

این است جا و وقتِ

زنده بودن؛

وقتی اثاثیه روزمره زندگیمان

می جنبند، وقتی ناشدنی از راه می رسد.

قوری ها و تابه ها به هم می خورند

در ضیافت، با سر و صدا می گذرند

از سر جماعت سیرها، پیازها و چاشنی ها،

به دور هواکش سقف پرواز می کنند.

هیچکس به دنبال در نمی گردد.

 

 در میان این همه هیجان

من مانده ام کجا

جا گذاشته ام پاهایم را، و چرا

 

دست هایم بیرون کف می زنند.

ادامه‌ی مطلب