قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: احمد شاملو (صفحه 4)

بایگانی نویسنده و مترجم: احمد شاملو

تعهد در برابر زبان


        گه‏گاه براى آدمى مسائل پيچيده‏ئى مطرح مى‏شود. مسائلى كه نه مى‏توان بى‏خيال از كنارشان گذشت و احساس وجودشان را با شانه بالا افكندنى آسان گرفت، نه مى‏توان بى ‏بررسى دقيقى از جوانب كار يا تعيين يك‏طرفه موضع خويش در مقام مخالف يا موافق، با آن‏ها مواجهه يافت و به سادگى پيهِ عواقب‏بينى فروبردن در آن‏چنان مسائلى را به‏تن ماليد. چرا كه «حقيقت» معمولاً از راه‌كوره‏هائى به باتلاق مسائل مى‏زند كه اگر بخواهى بى‏گُدار سر به ‏دنبالش بگذارى چه ‏بسا با جان خويش بازى كرده‏اى: دامن آن گريزپاى شيرينكار را به‏دست نياورده، هنگامى چشم مى‏گشائى و به ‏خود مى‏آئى كه تا خرخره در لجنى سياه و چسبنده گرفتار آمده‏اى يا گندابى تيره يكباره از سرت گذشته است!
    گاهى ايجادكنندگان آن‏گونه مسائل، خود به‏راستى «در ِمسجد» مى‏شوند كه نه مى‏توان‏شان كند، نه سوخت.
    مثلاً چه مى‏گوئيد در موضوع نويسنده‏ئى كه روز و شب قلم مى‏زند در راه عقايد خود پيكار مى‏كند و خستگى به ‏خود راه نمى‏دهد - اما از سوى ديگر در وظيفه خود به‏عنوان يك «پاسدار زبان» بى‏خيال مانده است. به‏اعتلاى آن نمى‏كوشد. در آن تنها به ‏صورت وسيله‏ئى موقت مى‏نگرد و آن را به ‏جد نمى‏گيرد. همچون رهگذرى كه رفع خستگى و تناول نارها را ساعتى بركنار راه به سايه درختى فرود آمده باشد، چون نيازش برآمد ديگر به پيراستنِ آن سايه گاه همت نمى‏كند، زباله و كاغذپاره و خرده استخوان و خاكسترِ اجاق سنگى را به‏جا مى‏گذارد و مى‏گذرد بى‏ انديشه به آيندگان و سايه جويان - كه در آن سايه گاه، تنها به‏چشم چيزِ مصرفىِ گذرائى نظر افكنده است نه چيزى داشتنى و ماندنى.
    در حق اين چنين نويسنده‏ئى چگونه حكم مى‏كنيد؟

ادامه‌ی مطلب

بـه پـروازکرده مـرسدس

ساز نور سرد يخزده‏اى و كنون در گريز به ‏سوى صخره‏هاى‏ آبى‏ ‏آسمان ، آوازى بى‏حنجره ، آوازى ‏نرمانرم روى ‏در خاموشى آوازى همواره‏ در كار بى‏آن‏كه ‏به ‏گوش‏ آيد هيچ . خاطره‏ات برفى‏ست فروشده در شكوه ‏نامتناهى‏ جانى سپيد . رخسارت، بى‏وقفه، يكى ‏سوخته‏گى‏ست دل‏ات كبوتركى رها . در هوا مى‏خواند، آزاد از بند نغمه‏ى شفقت‏ و شفقى را درد ياس و نور لبالب را . با اين‏همه ما در اين‏حضيض، روز و شب در چارراه‏هاى رنج تو را نيم‏تاجى از اندوه پيش‏كش‏ مى‏كنيم .

ادامه‌ی مطلب

یک نامه

با سلام و احترام و سپاس بسيار
سه‏ جلد كتابى كه‏ محبت‏ فرموده‏ايد رسيد. با اين‏كه از خواندن‏شان به‏ تمام معنى كلمه ‏افسرده ‏و بى‏زار و بيمار شدم از آن رو كه‏ مجالى‏ پيش‏ آورد تا ازآن‏چه پى‏آمد روانى روزگارى‏ست كه‏ كابوس‏وار براين مردم مى‏گذرد خبر دست ‏اولى بگيرم عميقا ممنون‏تان‏ام. چون فكر كه ‏كردم تنها به‏ اين نتيجه رسيدم كه‏ انگيزه شما درفرستادن آن‏ها براى من چيزى جز اين نبوده. به‏ نظر من هرسه‏ مجموعه حاصل فعاليت‏ سه‏ ذهن به ‏شدت ‏بيمارو خسته است. آقاى(...) خواننده‏ئى‌ست‏ گرفتارگورستان. يعنى ‏اسير ماتم‏كده‏ئى كه ‏هركوى وبرزن‏اش نام مرده ‏لت‏ و پار شده ‏بى‏نام ونشانى را تداعى‏ مى‏كند. وبناچار مطرب‏ گورخانه ‏شده شعر را كه‏ هنر سنتى ‏ماست به‏ خدمت‏ نوحه‏گرى براين گور و برآن‏گور -كه‏ خود سنت‏ مذهبى توده ما عقب‏مانده‏گان‏ از تاريخ و زندگى است- در آورده‏ كه ‏البته ‏شايد با نوعى خوش‏بينى بيمارگونه‏ بتوان‏ گفت‏ كه ‏درهرحال دارد به ‏نحوى "زمانه‏اش‏ را براى ‏آينده‏گان گزارش‏ مى‏كند"! اما كارآن دو آقاى ديگر ازاين قضاوت‏ بيمارگونه ‏گذشته ‏يك‏باره به‏ صحراى جنون سرگذاشته‏اند. دوست‏ گران‏مايه! شنيده‏ام سازمان‏هاى نشركتاب آثار نوقلمان را بدين ‏شرط چاپ يا فقط پخش‏ مى‏كنند كه‏ در اين شرايط گرانى فوق‏العاده وسائل موردنياز چاپ ‏و كم‏بود مشترى كتاب هزينه‏هاى آن راخود متقبل شوند. من نمى‏دانم اين شنيده حامل چه ‏مقدار ازواقعيت‏ است‏ و بخصوص نمى‏دانم آيا سازمان نشر(...) اين سه‏ كتاب‏ را به‏ سرمايه خود چاپ كرده ‏يابه ‏هزينه ‏نويسنده‏گان‏شان، ولى در هرحال حقيقت‏ بسيار تلخ اين ‏است كه ‏باچاپ ‏و نشر اين به ‏اصطلاح " آثار"، وظيفه پرحرمت چاپ ‏ونشر به ‏شدت مورد بى‏حرمتى قرار گرفته ‏است.
ارادت‏مند صميمى شما
ا. شاملو

ادامه‌ی مطلب

دوست نمى‏دارم به خواب اندر شوم

دوست نمى‏دارم به خواب اندر شوم شباهنگام كه چهره‏ى تو بر شانه‏ى من است كه در انديشه‏ى آن مرگم من كه، بارى، خواهد آمد تا به خوابى جاودانه‏مان فرو برد. من بخواهم مُرد. تو بخواهى زيست. و اين است آن‏چه خوابم از ديده مى‏برد. اين خود آيا هراسى ديگر است؟ روزى كه ديگر زير گوش ِ خويش بنشنوم نفس تو را و قلب تو را. شگفتا! اين پرنده‏ى پُر آزرم كه چنين بى‏خيال برخود خميده آشيانه تهى خواهد نهاد آشيانى كه در آن، جسم ما برمى‏آسايد: جسمى يگانه، با دو جفت پا و دو سر. خرّمى ِ عظيمى از اين دست - كه سپيده‏دمان به پايان مى‏رسد - ادامه مى‏توانست يافت تا فرشته‏يى كه وظيفه‏دار ِ بازگشودن راه من است از سنگينى ِ بار ِ سرنوشتم بتواند كاست. سبكبالم، من سبكبالم زير بار اين سر ِ پُربار كه به جسم من ماننده است و به رغم آواز خروس، در پناه من كور و لال و ناشنوا به جاى مى‏ماند. اين سر ِ جداشده‏يى كه به دنياهاى ديگر سفر كرده است بدان جاى‏ها كه قوانينى ديگر حكومت مى‏كند، غوطه‏ور ِ خواب ِ ريشه‏هاى پُر از عمق، دور از من، در بر من! آه چه مشتاقم همچنان كه چهره‏ى تو را با دهان خواب آلودت بر شانه‏ى خويش دارم تنفس گلوگاه جان‏بخشت را تا آستانه‏ى مرگ از پستان‏هايت بشنوم!

ادامه‌ی مطلب