قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: احمد شاملو (صفحه 2)

بایگانی نویسنده و مترجم: احمد شاملو

ریگ‌‏هاى روان

ديوان و پريان بادها و جزر و مد در دور دست تازه دريا واپس نشسته و تو همچون گياهى آبى كه باد به ملايمت نازش كرده است بر ماسه‏هاى بستر برمى‏انگيزى به رؤيا ديوان و پريان بادها و جزر و مد را در دوردست تازه دريا واپس نشسته اما در چشمان نيم‏خفته‏ى تو دو موج كوچك به جاى مانده است ديوان و پريان بادها و جزر و مد دو موج كوچك براى غرقه كردن من.

ادامه‌ی مطلب

در احتضار

غرقه‏ى سيلاب ِ بى‏امان ِ فلاكت كه بر ديوارهاى اتاق پلشتش نَمى نفرت انگيز پس مى‏دهد سخت پريده‏رنگ، محكوم و به خود وانهاده مردى در آستانه‏ى مرگ در پرتو چراغ ِ بالينش كه مى‏چرخاند و مى‏جنباند باد به چشم مى‏بيند بر ديوار طبله زده نور جاندار شگفت‏انگيزى: شعله‏ى خجسته‏ى چشمان ِ محبوب را. و در سكرات مرگ در سكوت ِ پر طنين ِ اتاق ِ احتضار به گوش مى‏شنود آشكارا شيرين‏ترين سخنان عشق بازيافته را با صداى زنى كه چنان به جان دوست‏اش مى‏داشت. و اتاق لحظه‏يى نور باران مى‏شود چنان كه هرگز قصرى از آن‏گونه چراغان به خود نديده. همسايه‏گان مى‏گويند: «حريق است.» شتابان درمى‏رسند و هيچ نمى‏بينند جز مردى تنها خفته در بسترى چركين لبخندزنان على‏رغم سوز زمستانى كه در اتاق مى‏پيچد از جام‏هاى شكسته به دست بينوايى و به دست زمان.

ادامه‌ی مطلب

ترانه، براى کودکان ِزمستان

در شب زمستانى شتابان مى‏گذرد مرد سپيد ِ سطبر بالايى مرد سپيد ِ سطبر بالايى آدمكى برفى است با چپق چوبين ِ كوچكى آدمكى برفى است كه سرما سر در پى‏اش نهاده به دهكده‏يى مى‏رسد به دهكده‏يى و به مشاهده‏ى روشنايى اطمينان حاصل مى‏كند به خانه‏ى كوچكى درمى‏آيد بى‏آن كه حلقه به در زند به خانه‏ى كوچكى بى‏حلقه به در كوفتن تا گرم شود تا گرم شود، بر آتشدان تفته مى‏نشيند و بناگاه ناپديد مى‏شود و از او هيچ به جا نمى‏ماند جز چپقش ميان ِ مشتى آب بجز چپقى چوبين و كهنه كلاهى نمدين.

ادامه‌ی مطلب

نظام خلقت

خداى عالَم آفرينشو از يه دونه سيب شروع كرد، بعد درختو آفريد و آخر سر آدمو. هميشه ميوه اول مياد. هميشه ميگيم «سيب ِ بابا آدم». خدا همون جور كه پشت كله‏شو مى‏خاروند پيش از اين كه دلو بيافرينه احساساتو آفريد: «گاس مى‏باس اين جورى شروع كنم: اول دل ِ حّوارو، بعد از اون عهد و وفارو.» خدا چند تا كشتى آفريد بعد توفانو و دست آخر آبو. اما پيش از همه آب ِ حياتو آفريد كه نوح مى‏باس از اون بچشه، آخه الواح مقدس، پيش از اون كه نوشته‏شن، اين جورى گفته‏ن. اما خدا خوشگلكى‏رو كه من دوست دارم پيش از اون آفريد كه حتا خودشو بيافرينه!

ادامه‌ی مطلب

براى تو اى یار

رفتم راسته‏ى پرنده فروش‏ها و پرنده‏هايى خريدم براى تو اى يار رفتم راسته‏ى گلفروش‏ها و گل‏هايى خريدم براى تو اى يار رفتم راسته‏ى آهنگرها و زنجيرهايى خريدم زنجيرهاى سنگينى براى تو اى يار بعد رفتم راسته‏ى برده‏فروش‏ها و دنبال تو گشتم اما نيافتمت اى يار.

ادامه‌ی مطلب

ترانه

- امروز چه روزى است؟ - ما خود تمامى ِ روزهاييم اى دوست ما خود زنده‏گى‏ايم به تمامى اى يار، يكديگر را دوست مى‏داريم و زنده‏گى مى‏كنيم زنده‏گى مى‏كنيم و يكديگر را دوست مى‏داريم و نه مى‏دانيم زنده‏گى چيست و نه مى‏دانيم روز چيست و نه مى‏دانيم عشق چيست.

ادامه‌ی مطلب

ترانه

تو ای سیاه ِ زیبا ای سیاه ِ تنها سینه‌ات را در آفتاب عریان کن، از روشنی مهراس تو که فرزند شبی. آغوشت را به تمامی بر زنده‌گی بگشای در نسیم درد و رنج به چرخ آی رو سوی دیوار کُن با در ِ سیاه ِ بسته‌اش با مشت برهنه‌ی قهوه رنگ بر آن بکوب و منتظر بمان!

ادامه‌ی مطلب

اما من انسانم…

گذرگاهی صعب است زنده‌گی؛ تنگابی در تلاطم و در جوش.ایمان، یکی چشم بند است؛ دیواری در برابر بینش. به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش درمی‌آورد من کوه بی‌جان نیستم انسانم من!

سنگ مقدس در این جهان بسیار است صیقل خورده به بوسه‌های لبان خشکیده از عطش. ایمان به جسم بی‌جان روح می‌بخشد، لیکن من جسم بی‌جان نیستم انسانی زنده‌ام من.

من نابینایی ِ آدمیان را دیده‌ام و توفیدن گردباد را بر عرصه‌ی پیکار، من آسمان را دیده‌ام و آدمیان را سر گردان به مِهی دودگونه فروپوشیده، مرا به ایمان ایمان نیست. اگر اندوهگینت می‌کند بگو اندوهگینم. حقیقت را بگو، نه لابه کن نه ستایش. تنها به تو ایمان دارم ای وفاداری به قرن و به انسان!

توان تحملت ار هست شکوه مکن.به پرسش اگر پاسخ می‌گویی پاسخی در خور بگوی.در برابر رگبار گلوله اگر می‌ایستی مردانه بایست که پیام ایمان و وفا به جز این نیست!

ادامه‌ی مطلب

سیاه از رودخانه‌ها سخن می‌گوید

من با رودخانه‌ها آشنایی به هم رسانده‌ام رودخانه‌هایی به دیرینه سالی ِ عالم و قدیمی‌تر از جریان خون در رگ‌های آدمی. جان من همچون رودخانه‌ها عمق پیدا کرده است. من در فرات غوطه خورده‌ام هنگامی که هنوز سپیده‌دم جهان، جوان بود. کلبه‌ام را نزدیک رود کنگو ساخته بودم که خوابم را لالای می‌گفت. به نیل می‌نگریستم و اهرام را بر فراز آن برپا می‌داشتم. ترانه‌ی می‌سی‌سی‌پی را می‌شنیدم آنگاه که لینکلن در نیواورلئان فرود آمد، و سینه‌ی گل‌آلودش را دیده‌ام که به هنگام غروب به طلا می‌ماند. من با رودخانه‌ها آشنا شده‌ام رودخانه‌هایی سخت دیرینه سال و ظلمانی.

ادامه‌ی مطلب

بارون باهار

بذار بارون ماچت کنه
بذار بارون مث آبچک ِ نقره
رو سرت چیکه کنه.
بذار بارون واسه‌ت لالایی بگه.

بارون، کنار کوره راها
آبگیرای راکد دُرُس می‌کنه
تو نودونا
آبگیرای روون را میندازه،
شب که میشه، رو پشت بونامون
لالایی‌های بُریده بُریده میگه.

عاشق بارونم من.

ادامه‌ی مطلب

عیسای مسیح

روی جاده‌ی مرگت به تو برخوردم. راهی که از اتفاق پیش گرفته بودم بی‌آن که بدانم تو از آن می‌گذری. هیاهوی جماعت که به گوشم آمد خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد. از غریو و هیاهو ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد اما ماندم و پا پس نکشیدم. انبوه بی‌سر و پاها با تمام قوت غریو می‌کشید اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی بیمار و خفه می‌مانست. حلقه‌یی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی. گذشتی و بر دوش خود بردی همه‌ی محنت ِ مرا.

ادامه‌ی مطلب

قطعه‌‏یى از مرگ شیخ بدرالدین

مى‏بارد نم‏نم ترسان و لرزان با صداى فروخورده همچون پچ و پچ خيانت. مى‏بارد نم‏نم چنان كه پاهاى خائنان، عريان و سپيد مى‏دود بر خاك ِ سياه ِ خيس پندارى. مى‏بارد نم‏نم و در بازار سه‏رز1 برابر دكه‏ى آهنگر پيكر ِ بدرالدين آويخته بر درختى. مى‏بارد نم‏نم از شب ِ ديررس ِ بى‏ستاره پاسى گذشته است. سراپا عريان است شيخ ما آبچكان تاب مى‏خورد زيرشاخه‏ى ريخته‏برگ. مى‏بارد نم‏نم لال است بازار سه‏رز كور است بازار سه‏رز سودايى موحش در هوا است بى‏حرفى، بى‏نگاهى. فرومى‏پوشد به‏ناگاه صورتش را به دو دست‏اش، بازار سه‏رز. مى‏بارد نم‏نم.

ادامه‌ی مطلب

قانون زیستن، وظیفه‌‏ى زیستن

هيچ چيز نباشد نه حشره‏يى وزوز كُن نه برگى لرزان نه جانورى كه ليسه كشد يا بلايد، هيچ گرمى، هيچ شكفته‏يى نه يخ‏زده‏يى، نه درخشانى، نه بويايى نه سايه‏ى ساينده‏ى يكى گُل ِ تابستانى نه درختى پوستين ِ برفش در بر نه گونه‏يى به يكى بوسه‏ى شاد آراسته نه بالى محتاط يا گستاخ در باد نه كنار ِ نازك ِ تنى، نه يكى آغوش ِ سراينده نه چيز ِ آزادى، نه سود بردنى، نه هدر دادنى نه پريشان شدنى، نه فراهم آمدنى از پى ِ خير يا كز پى ِ شرّ نه شبى مسلح به سلاح عشق يا رامشى نه صدايى از سر ِ اعتماد و نه دهانى هيجان زده نه سينه‏ى عريانى نه دست ِ گشوده‏يى نه تيره‏روزى، نه سيرمانى نه چيز مادى، نه چيزى كه بتوان ديد نه از سنگين و نه از سبك نه ميرا و نه ماندگار انسانى باشد هر كه خواهد گو باش من يا ديگرى ورنه هيچ نباشد.

ادامه‌ی مطلب

آزادی

کسانی از سرزمین‌مان سخن به میان آوردند من اما به سرزمینی تهی‌دست می‌اندیشیدم به مردمانی از خاک و نور به خیابانی و دیواری و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ و به آن سنگ‌ها می‌اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده‌اند در آب رود در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور. به آن چیزهای از یاد رفته می‌اندیشیدم که خاطره‌ام را زنده نگه می‌دارد، به آن چیزهای بی‌ربط که هیچ کس‌شان فرا نمی‌خواند: به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابه‌هنگام که زمان از ورای آن‌ها به ما می‌گوید که ما را موجودیتی نیست و زمان تنها چیزی است که بازمی‌آفریند خاطره‌ها را و در سر می‌پروراند رویاها را.

ادامه‌ی مطلب

غزل غزل‌ها

ــ چه زیباست محبوب من در جامه‌ی همه‌روزی خویش با شانه‌ی کوچکی در موهایش! هیچ کس آگاه نبود که او این چنین زیباست. ای دخترانِ آوش‌ویتس ای دخترانِ داخاو شما محبوب زیبای مرا ندیده‌اید؟ ــ در سفری بس دراز بدو بر خوردیم، نه جامه‌ئی بر تن داشت نه شانه‌ئی در موی ❑ ــ چه زیباست محبوب من که چشم و چراغ مادرش بود و برادر سراپا غرق بوسه‌اش می‌کرد! هیچ کس آگاه نبود که او این چنین زیباست. ای دخترانِ ماوت هاوزن ای …

ادامه‌ی مطلب

انسان جنوبی

آرمان هنر عروج انسان است. طبعا كسانی كه جوامع بشری را خرافه پرست و زبون می‌خواهند تا گاو شيرده باقی بماند آرمان خواهی را «جهتگيری سياسی» وانمود می‌كنند و هنر آرمان‌خواه را «هنر آلوده به سياست» می‌خوانند. اينان كه اگر چه مدح خودشان را نه آلودگی به سياست بل‌كه «ستايش حقيقت» به حساب می‌آورند، در همان حال برآنند كه هنر را جز خلق زيبائي حتا تا فراسوهای «زيبائی محض» وظيفه‌ئی نيست. من هواخواه آن گونه هنر نيستم و هر چند هميشه اتفاق می‌افتد كه در برابر پرده‌ئي نقاشی تجريدی يا قطعه‌ئی «شعر محض فاقد هدف» از ته دل به مهارت و خلاقيت آفريننده‌اش درود بفرستم، بی‌گمان از اين كه چرا فريادی چنين رسا تنها به نمايش قدرت حنجره پرداخته و كسانی چون من نيازمند به همدردی را در برابر خود از ياد برده است دريغ خورده‌ام. سكوت آب می‌تواند خشكی باشد و فرياد عطش؛ سكوت گندم می‌تواند گرسنگی باشد و غريو پيروزمندانه‌ی قحط؛ همچنان كه سكوت آفتاب ظلمات است اما سكوت آدمی فقدان جهان و خداست؛ غريو را تصوير كن! هنرمندی كه می‌تواند با گردش و چرخش جادوئی قلمش چيزی بگويد كه ما مردم فريب خورنده‌ی چپاول و قربانی شونده‌ئی كه بی‌هيچ تعارف «انسان جنوبی»مان می‌خوانند به حقايقی پي بريم: هنرمندی كه می‌تواند از طريق هنرش به ما مردمی كه در انتقال از امروز به فردای خود حركتی در جهت فروتر شدن می‌كنيم و متاسفانه از اين حركت نيز توهمی تقديری داريم آگاهی بدهد، چرا بايد امكانی چنين شريف و والا را دست كم بگيرد؟ آخر نه مگر خود او هم قطره‌ئی از همين اقيانوس است؟ به قولي: «هنرمند اين روزگار همچون هنرمند دوران امپراتوری رم جائی بر سكوهای گرداگرد ميدان ننشسته است كه خواه از سر همدردی و خواه از سر خصومت و خواه به مثابه يكی تماشاچی بی طرف، صحنه‌ی دريده شدن فريب خوردگان را نقش كند. هنرمند روزگار ما بر هيچ سكوئی ايمن نيست، در هيچ ميدانی ناظر مصون از تعرض قضايا نيست. او خود می‌تواند در هر لحظه هم شير باشد هم قربانی، زيرا در اين روزگار همه چيزی گوش به فرمان جبر بی‌احساس و ترحمی‌ست كه سراسر جهان پهناور ميدان كوچك تاخت و تاز اوست و گنهكار و بی‌گناه و هواخواه و بی‌طرف نمی‌شناسد.

ادامه‌ی مطلب