قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: احمد شاملو

بایگانی نویسنده و مترجم: احمد شاملو

بر سرمای درون | گزارشی با خاطره‌ی احمد شاملو

۱. زمانه‌ی غریبی‌ست، آری. زمانه‌‌ای‌ست که «سخنِ حق‌طلبی» انگار همان نخستین سخنی‌ست که از تمام عرصه‌های حیاتِ روزمره، حیاتِ سیاسی و اجتماعی و قلمروهای تفکر و آفرینش هنری به کناری نهاده‌ شده‌است. آنتونیو گاموندا، سال‌ها پیش در گفتگویی با من بیان کرد که دیگر هیچ کشوری را نمی‌شناسد که «حقیقت» داشته باشد. غیابِ «سخنِ حق‌طلبی» ریشه در مناسباتِ جهانِ مصرفی ما دارد. سیاست‌مدارانی که «سخنِ دروغ» را به نام حقیقت جعل می‌کنند، شاعرانی که آن پرسشِ سوزان را وانهاده‌اند، روشنفکرانی …

ادامه‌ی مطلب

از: شاملو ■ به: کلارا خانس

■ نامه‌ی چهارم ۴ مه ۹۸ کلارا خانس عزیز بزرگوار با عمیق‌ترین سلام قلبی. مدت‌ها از شما بی‌خبر بودم، تا حدی‌ که حتا نه من و نه آیدا همسرم توفیق پیدا نکردیم در جریان سال نو سلام‌های قلبی‌مان را با ارسال کارت کوچکی به شما تبریک بگوئیم و بگوئیم چه‌قدر دوستتان داریم در صورتی که شما خود در هیچ فرصتی ما را فراموش نکرده‌اید. حقیقت این است که من از چهارده ماه قبل مدام گرفتار بیمارستان بوده‌ام که ناچار می‌بایست …

ادامه‌ی مطلب

از: شاملو ■ به: کلارا خانس

■ نامه‌ی سوم ۱۲/۱۱/۷۲ کلاراخانس بسیارعزیز، خواهان سلامتی کامل شما هستم. جویای حال من هستید باید بگویم خستگی و بیماری و بی‌حوصله‌گی من ناشی از یک عمر زندگی زیر فشارهای خردکننده سیاسی و مقاومت ناگزیر در برابر آن است. در زبان ما می‌گویند: خودکرده‌ را تدبیر نیست. مثل است‌ که «دل به دل راه دارد!» ـ داشتم برای ده شعر شما که از دفتر Hacia el Alba ترجمه‌ کرده‌ام کارنامه فرهنگی‌تان را تنظیم می‌کردم که نامه مورخ ۹۴/۱/۱۶ تان رسید …

ادامه‌ی مطلب

از: شاملو ■ به: کلارا خانس

■ نامه‌ی دوم ۲۰/۴/۹۳ (اول‌اردیبهشت ۷۲) خانم خانس گرامی. با سلام‌های قلبی. نخست این‌که در ارسال پاسخ نامه پرمهرتان تأخیر نکرده‌ام. نامه مورخ سوم مارس شما تازه پریروز ـ ۹۳/۴/۱۸ ـ به من رسید چون پست ما را برای صرفه‌جوئی اقتصادی با حلزون توزیع می‌کنند. بگذریم… ما در فارسی قید بسیار زیبا و گویائی داریم که از «نوازندگی» ریشه گرفته و به‌اش «دستگرمی» گفته می‌شود و عبارت است از نواختن قطعه کوتاهی پیش از شروع ارکستر، به قصد گرم‌شدن انگشتان نوازنده …

ادامه‌ی مطلب

از: شاملو ■ به: کلارا خانس

■ نامه‌ی نخست ۶/۲/۱۹۹۳   خانم کلارا خانس عزیز با عمیق‌ترین سلام‌های دوستانه با حرمت بسیار، از این‌که یکی از هموطنان من در دسترس شما است (هرچند که متأسفانه نام ایشان را نمی‌دانم) و می‌توانم با اتکا به حضور و محبت ایشان برای شما به زبان خودم نامه بنویسم بسیار خوشحالم. به فارسی نوشتن برایم بسیار مطبوع‌تر است، واقعاً بدون این‌که درخود کم‌ترین احساسی از شووینیسم داشته باشم! با تشکر از لطف شما من هم از این‌که نتوانستم در مادرید …

ادامه‌ی مطلب

نه آسمان نه زمین | اُکتاویو پاز

به دور از آسمان به دور از نور و تیغه‌اش به دور از دیوارهای شوره بسته به دور از خیابان‌هایی که به خیابان‌های دیگر می‌گشاید پیوسته، به دور از روزنه‌های وز کرده‌ی پوستم به دور از ناخن‌ها و دندان‌هایم ــ فروغلتیده به ژرفاهای چاه آینه ــ به دور از دری که بسته است و پیکری که آغوش می‌گشاید به دور از عشق بلعنده صفای نابودکننده پنجه‌های ابریشم لبان خاکستر، به دور از زمین یا آسمان گرد میزها نشسته‌اند آن جا که خون تهی‌دستان را می‌آشامند: گرد میزهای پول میزهای افتخار و داد میز قدرت و میز خدا ــ خانواده‌ی مقدس در آخور خویش چشمه‌ی حیات تکه آینه‌یی که در آن

ادامه‌ی مطلب

عمله‌های جاده‌ی فلوریدا

دارم یه جاده می‌سازم تا ماشینا از روش رد شن، دارم یه جاده می‌سازم میون نخلا تا روشنی و تمدن از روش رد شه. □ دارم یه جاده می‌سازم واسه سفیدپوسّای پیر و خرپول تا با ماشینای گُنده‌شون از روش رد شن و منو این‌جا قال بذارن. □ اینو خوب می‌دونم که یه جاده به نفع همه‌س: سفیدپوسّا سوار ماشیناشون میشن منم سوار شدن ِ اونارو تموشا می‌کنم. تا حالا هیچ وخ ندیده بودم یکی به این خوشگلی ماشین برونه. آی رفیقا! منو باشین: دارم یه جاده می‌سازم!

ادامه‌ی مطلب

فراسوی عشق | اُکتاویو پاز

همه چیزی می‌هراساندمان: زمان که در میان پاره‌های زنده از هم می‌گسلد آنچه بوده‌ام من آنچه خواهم بود، آن‌چنان که داسی ما را دو نیم کند. آگاهی شفافیتی است که از ورایش بر همه چیزی می‌توان نگریست نگاهی است که با نگریستن به خویش هیچ نمی‌تواند دید. واژه‌ها، دستکش‌های خاکستری، غبار ذهن بر پهنه‌ی علف، آب، پوست، نام‌های ما میان من و تو دیوارهایی از پوچی برافراشته است که هیچ شیپوری آن‌ها را فرو نمی‌تواند ریخت. نه رویاها ما را بس است ــ رویایی آکنده از تصاویر شکسته ــ نه هذیان و رسالت کف آلودش نه عشق با دندان‌ها و چنگال‌هایش. فراسوی خود ما بر مرز بودن و شدن

ادامه‌ی مطلب

باد و آب و سنگ | اُکتاویو پاز

آب سنگ را سُنبید باد آب را پراکند سنگ باد را از وزش بازداشت. آب و باد و سنگ. □ باد پیکر سنگ را بسود سنگ فنجانی لبالب از آب است آب ِ رونده به باد می‌ماند. باد و سنگ و آب. □ باد آوازخوانان می‌گذرد از پیچ و خم‌های خویش آب نجواکنان می‌رود به پیش سنگ گران آرام نشسته به جای خویش. باد و آب و سنگ. □ یکی دیگری است و دیگری نیست. از درون نام‌های پوچ خود می‌گذرند ناپدید می‌شوند از چشم و روفته از یاد آب و سنگ و باد.

ادامه‌ی مطلب

مرثیه برای ایگناسیو سانچز مخیاس

برای دوست عزیزم انکارناسیون لوپس خول‌وس ۱ زخم و مرگ در ساعت پنج عصر. درست ساعت پنج عصر بود. پسری پارچه‌ی سفید را آورد در ساعت پنج عصر سبدی آهک، از پیش آماده در ساعت پنج عصر باقی همه مرگ بود و تنها مرگ در ساعت پنج عصر باد با خود برد تکه‌های پنبه را هر سوی در ساعت پنج عصر و زنگار، بذر ِ نیکل و بذر ِ بلور افشاند در ساعت پنج عصر. اینک ستیز ِ یوز و کبوتر در ساعت پنج عصر. رانی با شاخی مصیبت‌بار در ساعت پنج عصر. ناقوس‌های دود و زرنیخ در ساعت پنج عصر. کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند در ساعت پنج عصر. در هر کنار کوچه، دسته‌های خاموشی در ساعت پنج عصر.

ادامه‌ی مطلب

دنیای رویای من | لنگستن هیوز

من در رویای خود دنیایی را می‌بینم که در آن هیچ انسانی انسان دیگر را خوار نمی‌شمارد زمین از عشق و دوستی سرشار است و صلح و آرامش، گذرگاه‌هایش را می‌آراید. من در رویای خود دنیایی را می‌بینم که در آن همه‌گان راه گرامی ِ آزادی را می‌شناسند حسد جان را نمی‌گزد و طمع روزگار را بر ما سیاه نمی‌کند. من در رویای خود دنیایی را می‌بینم که در آن سیاه یا سفید ــ از هر نژادی که هستی ــ از نعمت‌های گستره‌ی زمین سهم می‌برد. هر انسانی آزاد است شوربختی از شرم سر به زیر می‌افکند و شادی همچون مرواریدی گران قیمت نیازهای تمامی ِ بشریت را برمی‌آورد. چنین است دنیای رویای من!

ادامه‌ی مطلب

بگذارید این وطن دوباره وطن شود

بگذارید این وطن دوباره وطن شود. بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود. بگذارید پیشاهنگ دشت شود و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید. (این وطن هرگز برای من وطن نبود.) بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش‌داشته‌اند.ــ بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد. (این وطن هرگز برای من وطن نبود.) آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.

ادامه‌ی مطلب

سیگار نیفروخته

ممكن است امشب بميرد با سوخته‏گى سينه‏ى كُتش از آتش گلوله‏يى. هم امشب به سوى مرگ رفت با گام‏هاى خويش. پرسيد: - سيگار دارى؟ گفتم: - بله. - كبريت؟ گفتم: - نه شايد گلوله روشنش كند. سيگار را گرفت و گذشت... شايد الآن دراز به دراز افتاده باشد سيگارى نيفروخته بر لب و زخمى بر سينه... رفت. نشانه‏ى تكثير و تمام.

ادامه‌ی مطلب

براى کشیدن یک پرنده

براى السا هنريكز E. Henriquez
اول بايد يه قفس كشيد با در ِ واز بعد بايد يه چيز خوشگل كشيد يه چيز ساده يه چيز ملوس يه چيز به دردخور واسه پرنده بعد بايد پرده رو برد گذوشت پاى يه درخت تو باغى بيشه‏يى جنگلى چيزى اُ پشت درخت قايم شد بى‏جيك زدنى بى‏جُم خوردنى... گاه پرنده زود مياد اما ممكنم هس كه سال‏هاى سال بگذره تا تصميم‏شو بگيره. نبايد سر خورد بايد حوصله كرد و اگه لازم باشه بايد سالاى دراز صبر نشون داد. دير و زود اومدن پرنده دخلى به خوب و بد پرده نداره. وقتى پرنده اومد - البته اگه بياد - بايد نفسو تو سينه حبس كرد و سر ِ صبر گذاشت پرنده بره تو قفس و اون تو كه رفت در ِ قفسو آروم با نُك ِ قلم‏مو بست و بعدش ميله‏هاى قفسو از دم دونه به دونه پاك كرد و خيلى هم مواظب بود قلم‏مو به هيچ كدوم از پراى پرنده نگيره. بعدش بايد درختو كشيد و خوشگل‏ترين شاخه‏شو واسه پرنده انتخاب كرد. بايد سبز ِ برگا و خُنَكاى باد و غبار ِ آفتاب و هياهوى جونوراى علف تو هُرم ِ تابسّونم كشيد و اون وخ بايد حوصله كرد تا پرنده تصميم به خوندن بگيره. اگه پرنده نخونه نشونه‏ى بديه نشونه‏ى اينه كه پرده بَده اما اگه خوند نشونه‏ى خوبيه نشونه‏ى اينه كه ديگه مى‏تونين امضاش كنين. پس، خيلى با ملاحظه يكى از پراى پرنده رو مى‏كَنين و اسم‏تونو با اون يه گوشه‏ى پرده مينويسين.

ادامه‌ی مطلب

پیغام

درى كه يكى وازش كرده درى كه يكى پيش‏اش كرده صندلى‏يى كه يكى روش نشسته گربه‏يى كه يكى نازش كرده ميوه‏يى كه يكى گازش زده نامه‏يى كه يكى خونده صندلى‏يى كه يكى كنارش زده درى كه يكى وازش كرده جاده‏يى كه يكى روش مى‏دوه جنگلى كه يكى ازش رد ميشه رودى كه يكى خودشو ميندازه توش بيمارستانى كه يكى توش مرده.

ادامه‌ی مطلب

ترانه‌‏هاى زندان‌بان

- كجا مى‏روى زندانبان زيبا با اين كليد آغشته به خون؟ - مى‏روم آن را كه دوست مى‏دارم آزاد كنم اگر هنوز فرصتى به جاى مانده باشد. آن را كه به بند كشيده‏ام از سر مهر، ستمگرانه در نهانى‏ترين هوسم در شنيع‏ترين شكنجه‏ام در دروغ‏هاى آينده در بلاهت پيمان‏ها. مى‏خواهم رهاييش بخشم مى‏خواهم آزاد باشد و حتّا از يادم ببرد و حتّا برود و حتّا بازگردد و ديگر بار دوستم بدارد يا ديگرى را دوست بدارد اگر ديگرى را خوش داشت. و اگر تنها بمانم و او رفته با خود نگه خواهم داشت هميشه در گودى ِ كف دستانم تا پايان عمر لطف پستان‏هاى الگو گرفته از عشقش را.

ادامه‌ی مطلب