قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: آن سکستون

بایگانی نویسنده و مترجم: آن سکستون

نقدی بر ترجمه‌ی آزاده کامیار | سعید صلح‌جو

■ آنچه می‌خوانید نقدی‌ست از یک خواننده‌ی گرانقدر ــ آقای سعید صلح‌جو ــ بر ترجمه‌ای از شعر «شب پر ستاره» آن سکستون به ترجمه‌ی خانم آزاده کامیار [از همکاران خانه‌ی شاعران جهان]. ما همواره از چنین نقدها و آثاری استقبال می‌کنیم و می‌کوشیم به‌صورت عمومی در وب‌سایت و صفحات اجتماعی خانه‌ی شاعران جهان انعکاس دهیم. مواجهه با این نقدها مایه‌ی دلگرمی ماست؛ اینکه خوانندگان این‌طور دقیق و مسئولانه با آثار همکاران مواجه می‌شوند، مایه‌ی خوش‌دلی و انگیزه‌ی افزون است. نقد …

ادامه‌ی مطلب

آن سکستون: اختراع خداحافظی

یک دسته نامه دارم یک دسته خاطره می‌شد چشم هر دو را در‌آورم می‌شد مثل پیشبندی چل‌تکه آنها را به تن کنم می شد بیاندازمشان در لباسشویی، بعد در خشک‌کن تا شاید درد مثل چرک از آنها جدا می‌شد و روی آب می‌ایستاد شاید اگر از شر آنها خلاص می‌شدم می‌توانستم پشت این فقدان را به خاک بمالم. از اینها گذشته، چانه زدن برای چیست اگر دیگر تماسهای تلفنی گران در کار نباشد، دیگر سفرهای طولانی هوایی در آسمان مه …

ادامه‌ی مطلب

عشق مثل صبحانه می آید

عشق مثل صبحانه می آید   او که در غار زندگی می کند در حال  جویدن شست پا من او را بهتر می شناسم . آدم کوچولویی که در بیشه زندگی می کند قوطی کوکاکولا را می چلاند تا حد ممکن شکمش باد کرده از گرسنگی من او را بهتر می شناسم . میمونی که برای تحقیق پزشکی دست هایش را بریده اند و پنجه هایش اشک می ریزد من او را بهتر می شناسم . می دانم همه ی …

ادامه‌ی مطلب

ما

ما   پیچیده شده بودم لای مخمل سیاه و مخمل سفید تو بازم کردی و در نور طلایی رنگ بر سرم تاج گذاشتی بیرون مورب و شدید  برف می بارید دانه های ده اینچی برف مثل ستاره در تکه های کوچک کلسیم فرو می ریخت ما در بدن های شخصی مان بودیم (همان اتاقی که ما را سوزاند) تو در بدن من بودی (همان اتاقی که بیشتر از ما دوام آورد) انگشت هایت با حوله خشک کردم   چرا که …

ادامه‌ی مطلب

غضب استخوان های زیبا

  غضب استخوان های زیبا   یک دهن توکا برایم بخوان استخوان! برایم بخوان : یک لانه هاون و دسته اش یک پانکراس پدر یک پدربزرگ پیر یک پا و یک دستگیره ی گِرد در چرا که تو عشق من هستی اُه ،        بخوان ،           مرد استخوان به دوش ،                                بخوان. تو همانی که ازآن آگوست کذایی به خاطر دارم عاشق زن دیگری بودی ولی این مهم نبود چرا که معشوق استخوان های تو من بودم کشیدگی …

ادامه‌ی مطلب

دکتر قلب

دکترقلب   آقای دکتر! علم و دانش ات را بردار ببر! دردی دوا نمی کند از من می گویی درون قلب من بیمار است تو می بایست بیش از این ها محترم باشی تو و آن ماده ی لزج بدبو روی ظرف مکنده تو با سیم ها و الکترودهای پیچیده دور مچ دست و پای من قلب زیست شناختی ام را می مکید با چرخ زیکزاک ات مثل بازار بورس بالا – پایین می روی کلید فی بتا را که …

ادامه‌ی مطلب

برای خدایی که خوابیده است

برای خدایی که خوابیده است   در تب دراز کشیده ام نا هموار و بی انصاف می خواهم فقط بدانم واقعا تو که هستی: آویزان چون خوکی ازچنگک قصابی با مچی لاغر و ریش های آغشته به خون و سرکه  زیربرچسب نرخت  تاب می خوری به سمت و سوی مرگ همه در این شلوغی محتاج  حمام اند لباسی کهنه بر تن دارم و مادرها آبی پوشند تو دندان هایت را می سابی و با هر نفس که می کشی فک …

ادامه‌ی مطلب

پیشاهنگ به سمت آتش قدم برداشته

پیشاهنگ به سمت آتش قدم برداشته   دهنم مثل یک گربه شکفته می شود تمام سال ها در اشتباه بودم شب های کسالت بار چیزی نبود جز مالش آرنج ها به هم و جعبه های شیک دستمال کلینکس که می گفت : هی تو احمق ! تو اشکت دم مشکته !   جسمی که بی استفاده بود از چهار گوشه از هم دریده حالا از هم دریده لباس های کهنه ی «مری»را ، درز به درز حالا تمام قوایش را …

ادامه‌ی مطلب