قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: آزاد عندلیبی (صفحه 2)

بایگانی نویسنده و مترجم: آزاد عندلیبی

گفتگو با یک بازمانده | اریش فرید

آن روزها تو چکار ‌کردی که نباید می‌کردی؟ ـ هیچ! چکار نکردی که باید می‌کردی؟ ـ این و آن و مشتی چیز دیگر. چرا کاری نکردی؟ ـ چون ترسیده بودم. چرا، چرا ترسیده بودی؟ ـ چون نمی‌خواستم، نمی‌خواستم بمیرم. دیگران مُردند چون تو نمی‌خواستی کاری کنی؟ ـ فکر می‌کنم، مُردند. چیزی برای گفتن داری درباره‌ی آنچه نکردی؟ ـ بله: از تو می‌پرسم تو چه می‌کردی اگر جای من بودی؟ نمی‌دانم و نمی‌توانم تو را قضاوت‌ کنم اما تنها یک چیز …

ادامه‌ی مطلب

فرناندو پسوا: گریزگاه

در دقایق تیره تارم هنگام‌که کسی در من نیست همه مه است همه دیوارهایی‌ست که همه‌جا تنها میراث زندگی‌ست یک‌دم اگر دیده بگشایم از آن‌جا که در خود خفته‌‌ام دورادورْ کرانه‌ای می‌بینم، که طلوع که غروب در آن می‌گذرد.. باز زنده می‌شوم، هستم و می‌دانم و حتا اگر آن بُرون خودْ وهمی باشد که در درون‌اش فراموش‌ می‌کنم دیگر هیچ نمی‌خواهم هیچ نمی‌جویم تنها قلب‌ام را به او می‌سپارم. ‌ ‌  

ادامه‌ی مطلب

جنبش | اُکتاویو پاز

مادیان تن‌طلایی تو اگر جاده‌ی پرخون‌ منم تو اگر برف نخستی من می‌دمم تنور سپیده را برج لیلی تو اگر من سُنبله‌، گُر می‌کشم در یاد تو تو اگر موسم صبحی وای اولینْ مرغ‌ام من تو اگر زنبیل نارنج‌ها تیغه‌ی خورشیدم من تو اگر معبد سنگی دستان مُرتدم به وهن تو اگر دیار خوابی دستوار سبزم، سبز تو اگر رُستن بادی آتشِ زیر‌خاکم من تو اگر چشمه‌ی آبی من لبانِ خزه‌ام من تو اگر جنگل ابری من تیشه که‌ش می‌شکافم …

ادامه‌ی مطلب

پرنده‌ی اسیر می‌خواند آزادی

پرنده‌ی آزاد می‌وزد           بر گُرده‌ی باد شناور بر معبر رود                            تا سرمنزل همواره‌اش موج می‌خورد بال‌هایش در تُرنجه‌ی آفتاب و بی‌هراس             آسمان را از‌آن خود می‌داند. ــ پرنده‌ی دیگر اما قفسیِ حصر تنگ وُ تارش هیچ نمی‌بیند جز مات میله‌ها بال‌هایش را چیده‌ بسته پاهایش را‌‌ از این روست که گلوْش می‌گشاید به آواز. می‌خواند پرنده‌ی …

ادامه‌ی مطلب

جان یک جهان بی‌جان

وقتی که آزادی این‌جا نیست تو آزادی هستی وقتی که شکوهی این‌جا نیست تو شکوهی و آن‌گاه که این‌جا شوری نیست نه پیوندی میانِ مردم تو پیوندی تو گرمایی: جان یک جهان بی‌جان لبان‌ات و زبان‌ات پرسش است و پاسخ است در بازوان‌ات در آغوش‌ات آشتی شعله می‌کشد و هر هجرتِ نا‌گهان تو گامی به سوی بازگشت است. ــ تو سرآغاز آینده‌یی: جان یک جهان بی‌جان تو نه گونه‌یی از ایمانی نه فلسفه نه فرمانی،  نه سربه‌راه که تن داده باشی. …

ادامه‌ی مطلب

تنها ترس می‌ماند

می‌خواهم که بگریم اشک‌هایت را برای تو اما چشم‌ تو خشکیده است: شن‌زار و نمک، آنقدر که اشک‌هایم برهوتی از تو ساخته است. از من چه مانده است: خشم‌ام که خاموش‌اش کرده‌ام کینه‌ام که دیگر نمی‌شناسم‌اش حتا اگر در خیابان ببینم‌اش و اُمّیدم که بازش نمی‌نهم اما همه از دست می‌روند آرام‌تر از عمری که لمس‌ات کرده‌ام. و تنها ترس                با من می‌ماند. ‌‌

ادامه‌ی مطلب

در پایان راه

تقدیم می‌شود به: مؤدب میرعلایی و رُکسانا پهلوانی، با اندوه‌شان در غربت وقتی‌که بچه بودم خیال می‌کردم هر پروانه که نجات می‌دهم هر حلزون هر تارتنک هر مگس هر گوش‌خزک وُ هر کرم خاکی خواهد آمد و برایم اشک خواهد ریخت ‌آن‌وقت که خاک ‌می‌شوم و آنان‌که یک بار نجات‌‌شان داده‌ام هنوز اگر نمُرده باشند همه خواهند رسید برای مراسم تدفین‌ام هنگام‌که عمری رفت دریافتم بی‌هوده ا‌ست این هیچ‌یک نمی‌آیند بیش از همه               …

ادامه‌ی مطلب

ترانه‌ی تنهایی

تا مهیّا شوم جلو خصم وُ حصارها آموختم که قلبِ شوریده‌‌وارم را ذرّه‌ ذرّه در پستو خواب کنم دیرزمانی شد وُ حالا از پیِ سال‌ها‌ از این خیال قلب‌ام کشیده کنار و من مُرده‌وارْ زمین را نگاه می‌کنم چندان‌که تنها شدم حصاری کشیدم دور تا دورِ خودم از درون اما تسخیر شدم: تهی،‌ همه‌چیز تهی‌ست دور، بی‌آفاق وُ دور نه دشمنی نه نردبانِ شبیخونی. ‌‌‌‌ 

ادامه‌ی مطلب

سکوت آینده‌ی ماست!

سکوتِ پرند‌ه‌های کوچ غریو و غوغاست سکوتِ دریای خشک اوجِ موج‌هاست سکوت پیش چشم خاموشِ من شعله‌یی نامیراست  برای رقاصانِ گوش من ضرباهنگ فرداست سکوت در دود و در مه هوشیواری‌ست در ویرانه و ویرانی در خروسخوانِ جنگ شمیم آشنایی‌ست سکوت هرچه که بود میانِ من و دایه‌ام بود کنار تابوت او اما دیگر آن نیست که بود سکوت بازتاب خطابه‌ها و وعده‌هاست ریشه‌ی تمام واژه‌هاست با این همه اما سکوت چیست؟ سکوت خاموشی‌ست میراثِ فریادهاست سکوت آینده‌ی ماست! ‌‌  

ادامه‌ی مطلب