قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: آزاد عندلیبی

بایگانی نویسنده و مترجم: آزاد عندلیبی

وداع با دستفروشان خیابان انقلاب

بعضی دوستانی که نیستند یا از نزدیک شاهد ماجرا نیستند، ممکن است خیلی راحت بیفتند به خیالبافی یا سوء تعبیر. خیال کنند راستهٔ انقلاب همان راستهٔ سابق است و دستفروش‌هایش همان دستفروش‌ها. خبر کوتاه است: با آن تصور وداع کنید. بیشترِ دستفروش‌های فعلی، دستفروش‌های یکه‌وتنهای سابق نیستند؛ همان دستفروش‌هایی نیستند که کتاب‌های ممنوع و نیست‌درجهان را با هزار ترس و دردسر بساط می‌کردند. آن‌ها، اگر هنوز باشند، امروز دیگر جرأت نمی‌کنند در راستهٔ انحصاریِ گَنگ‌های تازه‌تأسیسِ قاچاق کتاب، بساط کنند. …

ادامه‌ی مطلب

کلمه‌ای برای تابستان | جورج سفریس

برای محسن عمادی ‌ ‌ دوباره به پاییز بازگشته‌ایم تابستان چون دفتری خسته‌کننده پرِ خط‌خوردگی و خط‌خطیِ نامفهوم بر جای می‌ماند پرِ علامت سؤال بر حاشیه‌اش. دوباره بازآمده‌ایم در فصل چشم‌های خیره در آینه زیر نور چراغْ برق لب‌های برهم‌فشرده و این مردمِ بیگانه در اتاق‌ها در خیابان‌ها زیر درختان فلفل وقتی که نور ماشین‌ها هزاران نقاب‌ پریده‌رنگ را می‌کُشد. دوباره بازگشته‌ایم؛ ما همواره بازمی‌گردیم به خلوتِ خویش؛ مشتی خاک در دست‌های خالی خویش. من اما روزی بزرگراه سینگرُس را …

ادامه‌ی مطلب

عقاب | میلتوس ساختوریس

وقتی‌که در خواب است یک عقاب به بسترش سقوط می‌کند بی‌جان وقتی‌که در خواب است یک قمری بر دست راستش می‌نشیند انگشت‌های خونی‌اش عقاب را به مغاک پرتاب می‌کند انگشت‌های خونی‌اش قمری را خفه می‌کند و در سبدش می‌گذارد. وقتی بیدار می‌شود یک عقاب صاف در بسترش ایستاده است. وقتی بیدار می‌شود یک کارد دستِ راستش را می‌زند. ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

تلفن |‌میلتوس ساختوریس

‌راجع به مردی مُرده تلفن می‌زنیم کجا می‌توانیم پیدایش کنیم؟ ـ نامش؟ تکرار می‌کنند ـ او نامی ندارد او مُرده است داریم می‌گردیم نقاشان او را مخفی کرده بودند او را رمانده بودند او را نگه داشته بودند نمی‌توانیم او را بیابیم مُرده است او می‌گویند در باران بگردید و پیدایش کنید می‌گردیم و نمی‌توانیم پیدایش کنیم تلفن می‌زنم به من می‌گویند: او رفته است! حتم دارم که دروغ می‌گویند با چشم‌های سرخِ گشوده‌ام من او را می‌بینم بیایید جاهای دیگر …

ادامه‌ی مطلب

عقربه | میلتوس ساختوریس

دریا را نگریستم بر فرازِ کوهی بلند در دست‌هایش پرندگان را دیدم که می‌زیند و می‌میرند در اوج همچون ستاره‌ای می‌درخشیدم ستاره‌ای بودم با قطره‌های اشک و با چنگال‌ها و دورم ماهیان و نردبان‌ها نردبان‌ها برای آن‌ها که صعود کنند که قلبم را از جا بکنند نردبان‌ها برای من که صعود کنم که قلب دریا را بشکافم. ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

مرگ | میلتوس ساختوریس

هیچ‌کس این مرد را نکشته است او قراول بندر نبوده است او سلحشور نبرد نبوده است وحوشِ درنده را او به زنجیر در قفسِ آهن آورده بود و قلبِ او بر ستیغ کوه خانه کرده بود روزگاری خونِ او سخن خواهد گفت وانگاه مرغانِ تیره‌ی تاریکْ ابرها را خفه می‌کنند ابرهای سیاهِ لحیان زمین‌ها را در میان خواهند گرفت و درختان امرود قصه‌ی زندگی‌ش را خواهند سرود در خانِ آتش با وحوشِ رم‌خورده. ابریق‌های مرگ بر میزها پرده‌ها بی خورشید، …

ادامه‌ی مطلب

مرد مُرده در زندگی ما | میلتوس ساختوریس

به نیکوس اِنگونوپولوس یوانیس ونیامین دارکوزی که مُرد ـ «در زندگی» ـ هر غروب زنده می‌شود وقتِ گرگ‌و‌میش فرود می‌آید رمه‌اش را قتل‌عام می‌کند ـ گاو و گوساله و گوسفندان بسیار ـ پرنده‌هایش را خفه می‌کند می‌خشکاند رودهایش را و بر صلیبِ تاریک که در میانِ اتاق‌اش نشانده است دلارامِ خود را به چارمیخ می‌کشد. آن‌وقت کنار پنجره کز می‌کند بی‌نوا و گریان. پیپ‌اش را پک می‌زند و آرزو می‌کند که ای‌کاش گله‌های بز و گاو بیشتری داشت و گوسفندان …

ادامه‌ی مطلب

حیرت‌زده از شادی | ویلیام وردزورث

حیرت‌زده از شادی، بی‌صبر مثلِ باد بازگشتم تا سرخوشی‌ام را قسمت کنم.. آه با چه کسی جز تو که در اعماق خاموشِ مغاک خفته‌ای؟ آن‌‌‌جا که هیچ تحولی‌ نمی‌پذیرد. عشق، عشقِ باوفا، تو را به خاطرم آورد چگونه می‌توانم فراموشت کنم؟ با چه توانی. یک‌ لحظه آن‌چنان بی‌خبر شوم کزین غم سنگینِ جانم چشم بپوشم! خطورِ این خیال سخت‌ترین شبیخونِ غم‌انگیزم بود. به‌جز یکی، تنها یکی شبیخون، آن‌وقت که بی‌کس‌وکار مانده بودم و می‌دانستم که چشم‌وچراغم از دست رفته است …

ادامه‌ی مطلب

به یاد آر | پل سلان

به یاد آر در کنار من: آسمان پاریس، آن خزان‌گلِ حسرتِ عظیم دل‌ها را خریدیم از دختر گل‌فروش: آبی بودند و شکوفیدند در آب. در چاردیوارمان باران گرفت همسایه‌مان از در درآمد؛ زارْ مردی نزار: آقای لوسانژ ورق‌بازی کردیم: من مردمانِ چشمان‌ام را باختم تو زلفان‌ات را به من دادی زلفان‌ات را به باد دادم او، در هم ‌شکست ما را و سمتِ بیرون رفت، باران در قفاش. ما مُرده بودیم و می‌توانستیم نفس بکشیم. ‌

ادامه‌ی مطلب

ترانه‌ی جنوبی | مارگارت واکر

دوباره جان‌گرفته از سرزمینِ جنوب. می‌خواهم بیارامم باز در زمین‌های جنوب، میان علف و یونجه و شبدر دوباره آغوش بگشایم بر خاک تفته‌ی جنوب خاک باران‌خورده را لمس کنم و ببویم. آرامش‌ام را می‌خواهم مدام در کشتزاران جنوب؛ آزادیِ نظاره‌ی امواج نقره‌وار ذرت در آفتاب و نقش زنم  پِشنگه‌ی جویبار و برکه‌ای با وک‌ها وُ اردک‌ها و رج زنم ابرها را. نمی‌خواهم مردمانی آرامش جنوبی‌ام را بر هم زنند اشباحی مرا شبانه بدزدند و آتش در آشیان‌ام اندازند و کابوسی …

ادامه‌ی مطلب

خون‌اش را بر گلِ سرخ می‌بینم

خون‌اش را بر گل سُرخ می‌بینم و در ستارگان شکوهِ چشمان‌اش را تن‌اش در میان برف‌های ابدی می‌تراود و اشک‌هایش از آسمان‌ها چکّه می‌کند. چهره‌اش را در هر گلی می‌بینم صدای او تندر و آواز پرنده‌هاست ـ و تراشیده به نیروی او  بر صخره‌ها کلماتِ نوشته‌ی او. همه کوره‌ راه‌ها به پاهای او فرسوده است و قلبِ نیرومندش دریای همیشه‌تپنده را به طوفان می‌کشد. تاجِ خارش یکی‌شده با همه خارها و هر درختی صلیبِ اوست.

ادامه‌ی مطلب

از آن پیشتر که بمیرم | اریش فرید

دوباره سخن می‌گویم از شوقِ زندگی تا شماری بدانند: زندگی گرم نیست می‌توانست اما گرم باشد از آن پیشتر که بمیرم دوباره سخن می‌گویم از عشق تا عده‌یی بگویند: عشق بود عشق باید که باشد از آن پیشتر که بمیرم دوباره سخن می‌گویم از اقبالِ دل‌بستن به خوشبختی تا پاره‌یی بپرسند: چیست خوشبختی چه وقت بازمی‌آید خوشبختی؟

ادامه‌ی مطلب

شب لندن | اریش فرید

نگه‌داشتنِ دست‌ها جلو صورت‌ وُ باز نکردنِ دوباره‌ی چشم‌ها جز برای تماشای یک چشم‌انداز: کوهستان‌ها و توفان‌ها دو حیوان به تک بر علفزارها قهوه‌ای بر شیبِ روشنِ سبز رو به سوی چوب‌های تیره‌تر و آغاز بوییدنْ علف‌های درو ـ بر فراز کاج‌ها دسته‌های آرام پرنده‌ها کوچک و سیاه هنوز همه چیز زیباست. و کس نمی‌داند زندگی چه ارزنده است چراکه هنوز یکی می‌تواند باور کند چنین چیزهایی هست، وجود دارد

ادامه‌ی مطلب

ساموئل بکت؛ راوی تهیای تنهایی

ساموئل بکت نویسنده، شاعر و نمایشنامه‌­نویس ایرلندی در ۱۳ آوریل ۱۹۰۶ در دوبلین ــ ایرلند ــ به دنیا می‌آید. درخانواده‌­ای مرفه و مذهبی و خانه­‌ای بزرگ که در باغی در اطراف دوبلین قرار دارد بزرگ می‌­شود، فضایی که بعد‌ها در رمان­‌ها و نمایشنامه­‌هایش انعکاس می‌­‌یابد. از ۱۷ سالگی شروع به آموختن زبان­‌های فرانسه، انگلیسی و آلمانی در کالج ترینیتی دوبلین می‌­‌کند. در سال ۱۹۲۸ به پاریس عزیمت می‌­‌کند و در مدرسه عالی (école normale supérieur) پاریس نام می‌­‌نویسد. در همان­‌جا …

ادامه‌ی مطلب