قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: آزاده کامیار (صفحه 5)

بایگانی نویسنده و مترجم: آزاده کامیار

آزاده کامیار، متولد دی ماه 1359 در شهرستان قائمشهر است. پس از اتمام دوران دبیرستان و سپس کارشناسی زبان در زادگاهش، تحصیلات دانشگاهی را تا کارشناسی ارشد رشته ی مطالعات ترجمه در دانشگاه علوم و تحقیقات تهران ادامه داد. در سال 1381 برای نخستین بارچند شعر از شاعران آفریقایی انگلیسی زبان را به فارسی ترجمه کرد و در ویژه نامه ی شعر آفریقا در مجله ی کارنامه به چاپ رساند. آزاده ترجمه ی مجموعه ی شعری از شاعره ی معاصر آمریکا، لیندا پاستان را آماده ی چاپ دارد. او می گوید: تا پیش از ترجمه ی پاستان پیش نیامده بود که متمرکز روی یک شاعر یا نویسنده کار کنم، اما از مری الیور، لیزل مولر، دی اچ لارنس، آدریان ریچ، مایا آنجلو، آنا کاستیلوو ریتا داو ترجمه هایی انجام داده ام.

دو فرشته | شریف الموسی

 
 
از میان تمام آنچه مادرم به من گفت
این یکی خوب یادم مانده است:
هر آدمی دو تا فرشته داره
که رو شونه‌هاش نشستن
و اون آدم هر کاری بکنه
این دو تا ثبتش می‌کنن.
اونی که رو شونه راست نشسته اسمش نکیره،
کارای خوب رو می‌نویسه
اونی که رو شونه چپه اسمش منکره وُ
کارای بد رو می‌نویسه. فهمیدی؟
برای همین است که حالا این‌طور کج راه می‌روم
و سالها که بگذرد
پشتم قوز می‌شود.
انگار جلوی چشم همه برهنه شده باشم.

ادامه‌ی مطلب

زبانهایی که می دانیم | آن پورتر

Ken Rosenthal Photograph


در آمبریا کلیسایی هست
که همین حالا هم هشتصد سال قدمت دارد
متروک است و ویران،
اسمش کلیسای مریم مقدس و فرشتگان است
مردم محل می‌گویند فرشتگان به آنجا رفت و آمد دارند
و همیشه شبها می‌شود صدای فرشته‌ها را از آنجا شنید.
 
چطور می‌تواند باشد، گوش دادن به صدای فرشته‌ها را می‌گویم،
گوش دادن به صدایی که باید مثل هوای تازه کوهستان باشد،
صداهای ساده‌ای که بر سنگهای لخت آنجا می‌ریزد
سرود ثنا می خوانند؟
کسی چیزی نمی‌داند.
شاید برای دانستن آن باید
علاوه بر تمام  زبانهایی که می‌دانیم
زبان دیگری نیز یاد بگیریم.
 

ادامه‌ی مطلب

که ساده زندگی کنم | آنا آخماتووا


به خود یاد دادم که عاقل باشم و ساده زندگی کنم
به آسمان بنگرم و خدا را شکر گویم
دم غروب انقدر راه بروم
که خسته شوم و جان نداشته باشم به دلواپسی ها گوش دهم.
وقتی برگهای گیاه روییده در مسیل رود خش خش می کنند
و میوه های زرد و سرخ سماق کوهی بر زمین می افتند
در باب ویرانی زندگی، زوال و زیبایی
شعرهای شاد بگویم.
آن وقت به خانه که باز گردم
گربه ای پشمالو کف دستم را لیس می زند و خرخر می کند
از برجک کارخانه چوب بری در کناره دریاچه
روشنایی اتش پیداست
تنها فریاد لک لک نشسته روی بام
گاهی صدای سکوت را می شکند.
اگر تو بیایی و به در بزنی
بعید نیست که نشنوم.

ادامه‌ی مطلب

نقشه جهان دیگر؛ جوی هارجو

 
 
در آخرین روزهای جهان چهارم آرزو کردم
برای آنها که از حفره آسمان بالا می روند نقشه‌ای مهیا کنم.
 
وسایل من تنها آرزوهای آدمی بود که ظاهر می‌شدند در میدانهای جنگ
در اتاقهای خواب و آشپزخانه‌ها
 
چرا که روح مسافر سرگردانی است با دستها و پاهای بسیار.
 
نقشه باید از شن می بود و در نور عادی خوانده نمی‌شد.
باید برای تولد دوباره روح، آتش را تا زیستگاه بعدی قبیله حمل می‌کرد.
 
افسانه، زبان زمین را یاد می‌دهد،
که چگونه از یاد برد موهبتش را، که ما در اوییم یا از اوییم.
 
باید از تکثیر سوپرمارکت و مرکز خرید، محراب پول، یادداشت برداشت
تا مسیر انحراف از لطافت را ترسیم کرد.
 
باید خطاهای ناشی از فراموشی را ثبت کرد؛ ما که خوابیم مه‌ می‌آید و کودکانمان را می‌رباید.
 
گلهای خشم در افسردگی می‌رویند، هیولا در خشم هسته‌ای به دنیا می‌آید.
 
از خداحافظ تا خداحافظ، درختانِ خاکستر دست تکان می دهند و نقشه آهسته آهسته ناپدید می‌شود.
 
حالا که دیگر اسم پرنده‌‌های اینجا را نمی‌دانیم
چطورآنها را صدا کنیم.
 
زمانی همه چیز را درباره آن وعده باشکوه می‌دانستیم.
 
آنچه به تو می‌گویم حقیقت دارد و بر تابلوی اخطاری روی نقشه نوشته شده است.
فراموشی ما در کمین ماست، کاری می کند زمین را پشت سر بگذاریم،
و از ما تنها ردی از پوشک، سوزن و خون باطله باقی بماند.
 
از نقشه ناقص هم هیچ کاری برنمی‌آید.
 
محل ورود دریای خون مادر است
و مرگ کوچک پدر که آرزو دارد خود را در دیگری بشناسد.
 
خروج ممکن نیست.
 
نقشه را می توان از طریق دیوار روده،
این مارپیچ جاده دانش، تفسیر کرد.
 
تو بر پوست مرگ سفر خواهی کرد،
در اردوگاه به آشپزی مشغولند خویشاوندانمان
که با گوشت گوزن و سوپ ذرت در راه شیری بزمی بر پا کرده‌اند.
 
 
آنها هرگز ما را ترک نکرده‌اند، ما به خاطر علم آنها را رها کردیم.
 
نفس بگیر تا به جهان پنجم وارد ‌شویم، آنجا هیچ مجهولی وجود نخواهد داشت،
اجازه نداری هیچ کتاب راهنمایی که از کلمه ساخته شده باشد همراه داشته باشی
 
باید با صدای مادرت راهت را بیابی، پس آوازی را که می خواند دوباره بخوان.
 
شهامت تازه نفس از سوی سیاره ها سو سو می‌زند
 
و نورها در نقشه مطبوع به خون تاریخ،
نقشه ای که باید آن را به اراده خود، و به زبان خورشیدها بخوانی.
 
بیرون که آمدی به ردپای قاتلین هیولا دقت کن
آنها که به شهرهای نورهای مصنوعی وارد شدند و کشتند آنچه که ما را می‌کشت.
 
صخره‌های سرخ را خواهی دید، آنها قلب هستند و در خود نردبان دارند.
 
آخرین انسان که از ویرانی بالا برود، گوزن سفیدی به تو خوشامد خواهد گفت.
 
شرم ما از ترک زمین قبیله‌مان را از یاد مبر.
 
هرگز کامل نبوده‌ایم.
 
با این حال سفر ما بر زمین کامل است
سفر ما بر زمین که زمانی ستاره بود
و مرتکب همان خطایی شد که از انسان سر زد
 
زمین گفت، بیا، باید که دوباره خطا کنیم.
 
دشواری یافتن این راه در این است که آغاز و پایانی وجود ندارد.
 
باید که نقشه خود را رسم کنی.
 

 
 

ادامه‌ی مطلب

توفان | آدام زاگایفسکی



توفان، موهای طلایی داشت با رگه هایی از سیاه
با صدایی بی زیر و بم زاری می‌کرد، انگار زنی ساده دل بود
که سرباز یا زورگوی فردا را به دنیا می‌آورد.

ابرهای پهناور، کشتی‌های بزرگ
ما را محاصره کردند، و جعد گیسوی سرخ آذرخش
بی قرار و پریشان گشت.

بزرگراه دریای سرخ شد.
ما دره‌ محض شدیم و از میان توفان گذشتیم.
تو می راندی؛ من عاشقانه تماشایت می‌کردم.

ادامه‌ی مطلب

درخت بونسائی | جین هرشفیلد


یک روز صح و سرانجام دانستن انکه
کدام فکر جان از تن به در می کند، و کدام، جان رفته باز می‌گرداند.
چه زود تن تنهای مطرود به سوگ می‌نشیند
مثل بونسای سرخ‌برگ که به محاصره برگهای فروافتاده‌اش درمی‌آید.
باران یا اشیائی هم هستند که از یادرفته ها را بازمی‌گردانند:
ابعاد آرام قطره‌ها، وزنشان؛ فقدان جاه‌طلبی در میز آرایش.
چه غریب است این اشتیاق هم، اشتیاق یک جوانهٔ سبز کوچک شدن،
جوانه‌ای که در  روزهای اول فروردین
در تن شاخه جایی خالی برای خود یافته و بزرگ می‌شود.
 

ادامه‌ی مطلب

راه ها | نائومی شهاب نای


یک راهش زانو زدن است
راه خوبی است، اگر کشوری که در آن زندگی می‌کنی
سنگهای نرم داشته باشد
زنان این کشور همیشه خواب حیاطهای محصور با دیوارهای سفید می‌دیدند
جایی که در کنجهای تاریکش زانو و سنگ به هم می‌آیند.
دعای آنها استخوانهای باریکی است که زمین را تحمل می‌کنند،
کلمات کوچکی از جنس کلسیم که پشت سر هم به زبان می‌آیند
انگار این هجاهای جاری می توانند
آنها را تا ملکوت ببرند.

سالهای سال مردان چوپانی بودند
که مثل گوسفندها راه می‌رفتند.
زیر درختان زیتون، دستانشان را به بالا دراز می‌کردند
بشنو ما را، روی زمین دردی است که از آن ماست
اینجا درد هست و دیگر جایی برای انبار درد نیست!
زیتونها اما آرام و رها
در ظرفهایی پر از عطر سرکه و آویشن
تکان می خوردند.
شب مردان غذایشان را می بلعیدند، نان و پنیر سفید،
و خوش بودند چرا که با وجود آن همه درد،
هنوز خوشی هم بود.


به اعتقاد برخی زیارت بهترین راه است،
تن را در کتان سفید پیچاندن
و سوار بر اتوبوسها فرسنگها در میان زمینهای شنی و بایر رفتن.
مکه
دور کعبه طواف کردن
پای پیاده، بارها،
خم شدن و زمین را بوسیدن
بازگشتن،
و چهره‌های تکیده‌ ای که به سرای اسرار می‌ماند.

برای بعضی اقوام و مادربزرگها
زیارت کاری هر روزه بود،
آب کشیدن از چشمه،
سبد انگور را روی سر نگاه داشتن،
آنها حاضران هر تولد بودند
تا لحظه زایمان زیر گوش مادران زمزمه می کردند.
آنها که بر پیراهن کودک طرحهای پیچیده را گلدوزی می‌کردند،
و فراموش می‌کردند قرار است خیلی زود کودک لباسش را خاکی کند.

کسانی هم بودند که دعا برایشان اهمیتی نداشت.
جوانترها.  آنها که به آمریکا آمده بودند.
آنها به مسن‌ترها می‌گفتن، وقتتان را تلف می‌کنید.
وقت؟ مسن‌ترها برای جوانترها دعا می‌کردند.
از الله می خواستند بچه‌ها را اهل عاقل کنند،
به خاطر سبزی شاخه‌ها، به خاطر قرص ماه،
به آنها شفای عاجل عطا کند.

و گاهی هم کسی پیدا می‌شد
که هیچ کدام از این کارها را نمی کرد،
پیرمردی، فوزی مثلا، فوزی دیوانه،
که موقع بازی دومینو همه را می زد.
فوزی اصرار داشت با خدا همان طور حرف بزند که با بزش
و به خاطر خنده اش معروف بود.

ادامه‌ی مطلب

ذهن پریشون | دنیس لورتوف


خدایا، تو نه،
غایب منم.
اون اوایل
ایمان یه کیفی داشت که از همه پنهونش می‌کردم
تنهایی می دزدیمش
و می بردمش به جاهای مقدس:
یه نگا به این ور و اون ور و بعد برمی گشتم
زمانی طولانی اسم تو ورد زبونم بود
حالا از هر جا که تو باشی در می رم
گاهی می ایستم
تا به تو فکر کنم، اونوقت ذهنم
یکهو
مثل ماهیای کوچولوی قنات در می ره
می ره پشت سایه ها، پس کورسویی که
یکسره بیتابی می کنه و سرریز می‌شه
رو فرفره آب رودی که در گذره.

حتی برای یه لحظه هم
خودِ من آروم نمی گیره،
همه اش سرگردونه
 ویلونه
ویلون هر جایی که نتونه توش آروم بگیره.  نه، تو نه،
من غایبم.
تو جاری آبی، ماهی و نوری
نبض سایه‌ای،
تو حضور وفاداری که در اون
همه چیز حرکت می کنه و دگرگون می‌شه.
این ذهن پریشون رو اگه می‌شد از رفتن بگیرم
حالا تو قلب این چشمه
رنگ ابی کبودی رو می‌دید که می دونم اونجاست
که می دونم هست

ادامه‌ی مطلب

راهبی ایستاده کنار یک چرخ دستی | جین هیرشفیلد



راهبی ایستاده کنار یک چرخ دستی و زار می‌گرید.
در هیچ کجا نه اثری از خدا است نه از بودا،
و این اشکها فقط اشکهای یک آدم است
اشکهایی تلخ و شکسته
که بر رویه زنگاری چرخ سقوط می‌کنند.
بر کف آن جمع می‌شوند
فلز آنها را می‌نوشد و زنگارش بیشتر می‌شود.
چه کسی می‌داند در این زندگی چه کاره است، چه کار بوده است.
من راهبی دیدم که زار می گریست
و می‌دانم من هم روی این زمین سخت جایی دارم.

ادامه‌ی مطلب

خوشبختی / کارل سندبرگ


از معلمان زندگی پرسیدم
خوشبختی یعنی چه.
سراغ کسانی رفتم که حاکمان انسان بودند
همه سر تکان دادند و لبخند زدند،
به گمانم خیال کرده بودند سر به سرشان می‌گذارم.
بعد عصر یک روز یک شنبه
کنار رودخانهٔ دیسپلینز قدم می‌زدم
که یک دسته مجار دیدم، نشسته بودند زیر درختها
با زنها و بچه‌هاشان و یک چلیک آبجو
و یک آکاردئون.

ادامه‌ی مطلب

ایمان


دریا چنین عمیق و نابینا
خورشید، پشیمانی وحشی
انجمن، چرخ، ذهن
آی عشق هنوز خسته نیستی؟

خون، خاک، ایمان
کلماتی که از خاطر نمی‌بری
عهد و پیمانی که بستی، حرم مقدس تو
آی عشق هنوز خسته نیستی؟

صلیبی بر فراز هر تپه
ستاره، مناره
هزار هزار قبر که باید پر شود
آی عشق هنوز خسته نیستی؟

دریا چنین عمیق و نابینا
جایی که خورشید باید غروب کند
زمان که خود از کوک افتاده است
آی عشق هنوز خسته نیستی؟

ادامه‌ی مطلب

دعا | مری اولیور

لازم نیست سوسن آبی باشد
می شود فقط سبزه ای باشد روییده بر زمین خرابه ای
یا تنها چند تکه سنگ کوچک،
فقط خوب گوش کن
 
بعد کلمات را کنار هم بگذار، سعی نکن
کلماتت باشکوه و فاخر باشند
هیچ مسابقه ای در کار نیست
تنها دری است که باز می شود
 
به روی سپاس و سکوتی
که در آن صدایی دیگر به سخن در می آید



ادامه‌ی مطلب

قشنگ نیست


قشنگ نیست
ببینمت
که ایستاده‌ای در مرکز تفریحات
در تلاش برای از یاد بردن
ترسهای خُرد
یک میلیون سال گذشته


بیش از همه
از نوای این ویولون دلیر بیزارم
که چنان بر دیوار کشتار
پنجه می‌کشد
انگار که بگوید
قاتلین ضعیفند
و قربانی‌ها پیروز
انگار کابوسی را
با رویایی، بغرنج ساخته باشند
انگار کابوس را
پشت رو کرده باشند
حالا ویولون را رها کن


شهامت را کنار بگذار
هنوز نفهمیده‌ای
چگونه پای آدم‌کش
و خون‌اشام‌
به شهامت تو باز شد
همیشه تماشای شهامت دیگران
آنان را برانگیخته است


بازگردان آن را به صخره‌
به لجن
به آنچه همیشه حامی لجن بوده است
تمام کن آنچه این آزمون زشت
با قلب آدم می کند


دیگر برای من
از آن ایستگاه تنهای راه‌آهن نگو
از جایی که زیر رگبار دانه‌های سیب
یکدگر را برهنه کردیم


این صدای نادانی
تجربه ژرف حقارت را درمی‌یابد
اگر جزر و مد سکوت
از پذیرفتن آن سر باز زند


اینجا بایست
در میانه بطالتِ
انزوای خود
احضار کن اشکهای بی‌دوام را
خنده‌هایی که از ته دل نبود
و دلخوشی‌ها را
و به آنها بگو از رنجهای تو اطاعت کنند
شکستهایت را در آغوش بگیرند


اینجا بایست
مغرور و با تنی لرزان
با سینه‌هایی برجسته
در جامهٔ مندرس و تنانه
مذهب


صادقانه بگویم امیدوارم
ناچار نشویم دوباره روزی
در مرکز تفریحات با هم دیدار کنیم

ادامه‌ی مطلب

امپراتوری رویاها | چارلز سیمیک


در اولین برگ از کتاب رویای من
همیشه شب است در کشوری اشغال‌شده.
درست ساعاتی پیش از حکومت نظامی.
شهری کوچک و دور‌.
خانه‌ها همه تاریک.
مغازه‌ها همه غارت‌شده.



من گوشهٔ خیابان ایستاده‌ام
جایی که نباید باشم.
تنها و بی‌بالاپوش
آمده‌ام تا دنبال سگی سیاه بگردم
سگی که به صدای سوت من پاسخ می‌دهد.
یکی از این صورتکهای ترسناک روز هالووین با خود آورده ام،
می‌ترسم آن را بر صورتم بگذارم.

ادامه‌ی مطلب