قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: آزاده کامیار (صفحه 3)

بایگانی نویسنده و مترجم: آزاده کامیار

آزاده کامیار، متولد دی ماه 1359 در شهرستان قائمشهر است. پس از اتمام دوران دبیرستان و سپس کارشناسی زبان در زادگاهش، تحصیلات دانشگاهی را تا کارشناسی ارشد رشته ی مطالعات ترجمه در دانشگاه علوم و تحقیقات تهران ادامه داد. در سال 1381 برای نخستین بارچند شعر از شاعران آفریقایی انگلیسی زبان را به فارسی ترجمه کرد و در ویژه نامه ی شعر آفریقا در مجله ی کارنامه به چاپ رساند. آزاده ترجمه ی مجموعه ی شعری از شاعره ی معاصر آمریکا، لیندا پاستان را آماده ی چاپ دارد. او می گوید: تا پیش از ترجمه ی پاستان پیش نیامده بود که متمرکز روی یک شاعر یا نویسنده کار کنم، اما از مری الیور، لیزل مولر، دی اچ لارنس، آدریان ریچ، مایا آنجلو، آنا کاستیلوو ریتا داو ترجمه هایی انجام داده ام.

بیست و پنج سال بعد: دیدار دوباره همکلاسی‌های دبیرستان

آمده‌ایم تا
در آنتولوژی ستارگان بدلی
پایان همهٔ داستانها را بشنویم:
چطور دختری که
سخت مثل میخ بود
آنقدر چکش خورد
تا شکل گرفت؛
چطور ورزشکاران
از دور مسابقات خارج شدند؛
چطور زیر پوستمان
استخوان جمجمه
بالا آمد و به سطح چسبید
مثل سنگها
در بستر رودخانه‌ای در حال احتضار.
نگاه کن، همه تبدیل به خودمان شدیم.

ادامه‌ی مطلب

وداع با دوستان | ایلیا کامینسکی

به یاد نیکولای زابولوتسکی

بله، هر مرد برج پرندگان است، یارانم، می‌نویسم
بر زمین، بر زمین، بر زمین.

اینجا با فانوسی در دست،
مرد سوسک‌سر به آشنایانش سلام می‌گوید.

شما کلاه سفید بر سر، بالاپوش‌های بلند بر تن
دفترهای شعرتان در دست ایستاده‌اید،

برای خواهران میخکهای صد پر وحشی
سینه‌هایی از یاس بنفش، تراشه‌های چوب و پرنده دارید.

حالا بروید، این صفحه که ورق بخورد
برای بی‌قراری قدمهایتان در امتداد این اتاق خواهم نوشت.

ادامه‌ی مطلب

دوستی‌های ناممکن | آدام زاگایفسکی

مثلاً با کسی که دیگر نیست
یا فقط روی کاغذ زرد نامه‌ها حاضر است.

یا پیاده‌روی طولانی کنار نهری
که تنها به اندازه فنجانی چینی عمق دارد

و گفتگو درباره فلسفه
با دانشجویی کمرو یا مرد پستچی.

رهگذری با چشمهای مغرور
که هرگز او را نخواهی شناخت.

دوستی با این دنیا که حالا زیباتر از دیروز است
(هرچند نه از نظر بوی نمکین خون).

پیرمردی که جرعه جرعه قهوه می‌نوشد در سنت لازار
و کسی را به یاد تو می‌آورد.

چهره‌هایی که آنی از برابرت می‌گذرند
در قطارهای محلی-

چهره‌های شاد مسافرانی که شاید
راهی مجلس رقص باشند، یا راهی مجلس گردن‌زنی

و دوستی با خودت
چرا که بعد از گذشت این همه سال هنوز با خود آشنا نشده‌ای.

ادامه‌ی مطلب

دوستان | آدام زاگایفسکی

دوستانم در انتظار من
لبخندی محزون بر چهره دارند.

لبهایشان
لبهای سالخورده‌شان می‌گویند

- آن قصرهای بزرگ
که می‌خواستیم بنا کنیم کجا رفته‌اند؟ -

غمتان نباشد دوستان
آن بادبادکهای زیبا

هنوز در آسمان پاییز پر می‌کشند
هنوز ما را با خود می‌برند

به جایی که فصل درو آغاز شده است
به روزهای آفتابی

به جایی که چشمان زخمی‌مان
باز می‌شوند.

ادامه‌ی مطلب

موسیقی | آدام زاگایفسکی

موسیقی که با تو شنیدم
موسیقی دیگری بود
و خونی که در شریانهای ما جریان داشت
خونی دیگر
و شادمانی نابی که چشیدیم
حقیقت داشت
اگر باید به خاطر آن از کسی تشکر کنم
تشکر می‌کنم
از او، پیش از آنکه دیر شود
پیش از ‌آنکه سکوت شود.


برگردان این شعر برای نیما جان‌محمدی، که نزدیک است هرچقدر هم که دور شود.

ادامه‌ی مطلب

در اردوگاه پناهندگان | شریف الموسی

 
آلونکهایی از کاه‌گل
سقفهای دل‌نازک، هراسان از باران،
دیوارهایی مثل انسانی فروتن سر به زیر.
شبکه‌ای از خیابانها
درست مثل نیویورک
اما بدون وقار نام‌ها یا آسفالت.  
سلطنت خاک.
رنگ از رخ زنان پریده بود
و مرغ‌کان و کودکان 
با قصه‌هایی از سرزمین از دست رفته غذایشان می‌دادند.
و مردی مجنون تیشه بر قامت مناره می زد
جایی که آوازی خوش الحان
به نیابت از مومنان استمداد می‌طلبید.
 
البته که به آسمان خیره می‌شدم
به آسمان صاف شب‌
به نم نم بارش ستاره‌ها
دانه‌های نرم نور،
به رخسار آرام ماه
به فرشته نیکی در لفافه هاله‌ای بنفش.
نردبان نداشتم
از آسمان هم هیچ نمی‌افتاد
در دستان هلالی‌ام.
 
چگونه لعنت فرستم بر آدم و حوا
و بر آنکه وادارشان کرد پناهنده شوند.
 

ادامه‌ی مطلب

عیدی

نمی‌دانم آنهایی که در ایران کتاب عیدی می‌دهند چند نفرند، این شمار هر چه هست بی‌شمار باد. سه کتاب انتخاب کرده‌ام که به شما پیشنهاد کنم عیدی بدهید. 
 
1.
گلهای آفتابگردان را می‌بوسم
بگذارید از "شهد زردآلو و مثلث سیاه" شروع کنم، ترجمه دفتر شعر "فرزند ناخلف" و بخشی از مجموعه "می‌روم نقاشی" سروده شاعر ارمنی ادوارد حق‌وردیان که واهه آرمن ترجمه کرده است. آرمن ِ مترجم درست به اندازه آرمن‌ ِ شاعر به گردن سرزمین ادبیات ایران حق دارد بس که کارهای خوب از شاعران ارمنی را برای ما خوانا کرده است. خدا را شکر دست‌کم اهالی ادبیات ارمنستان انقدر به این موضوع واقف بوده‌اند که به عنوان سپاس از تلاش او برای معرفی ادبیات ارمنستان به خوانندگان ایرانی، جایزه شعر "گانتق" را، جایزه‌ای که به مترجمان ادبیات ارمنی تعلق دارد، به او اهدا کنند.   جای خالی چنین جایزه‌ای را جایی همین دور و برها احساس نمی‌کنید؟
خوب حرف سیاسی نزنم و برگردم سراغ کتاب. این کتاب کوچک را نشر امرود منتشر کرده است.  کتاب را باز می‌کنم و می‌خوانم:
می‌روم نقاشی
آسمان ابری است
سبزه‌ها بی‌جنبش در انتظارند
درخت‌ها خاموشند
اگر "در این مزرعه دوردست گندم" باران ببارد
نقاشی نخواهم کرد
به کلبه باغبان خواهم رفت
شهد زردآلویی را که با خود می‌برم خواهم نوشید
بعد شراب سرخ او را
و تو را به یاد خواهم آورد
دل‌رباییهایت را به یاد خواهم آورد
"دیگر به مرگ نخواهم اندیشید
زیبایی تو مرا نجات داده است"
تا به آرامی نابودم کند.
 

ادامه‌ی مطلب

قلب بزرگ ما

به روایتی بیست و نه بهمن روز جشن سپندارمذ است، روز عشق، روز پاکی، نیک‌اندیشی و فروتنی. از یک ماه قبل با هم قرار گذاشتیم به پاسداشت این روز دفتری منتشر سازیم، با اینکه حالا دیگر روزهایمان شبیه روزهای یک ماه قبل نیست، ما بر سر قرار خود هستیم. این دفتر و تمام شعرهای عاشقانه‌اش پیشکش به شما که بی‌هراس از شحنه و قاضی "دوست می‌دارید به بانگ بلند"  و پیشکش به یاد "مردگان این سال که عاشق‌ترین زنده‌گان بودند."

در ضمن عنوان این مجموعه سطری از شعر خسرو گلسرخی است همان که می‌گوید "قلب بزرگ ما/ پرنده خیسی است/ بنشسته بر درخت کنار خیابان"

باقی بقایتان

 

 

ادامه‌ی مطلب

سرخ آتشین


پير بونارد  تيوپ رنگ در جيب،
قلم مويی از موی سمور در دست،
قدم به موزه گذاشت؛
و حرمت يکی از تابلوهای خود را شکست.
چرا که با ضربه ای رنگ سرخ را
به پوست گلی اضافه کرد.
درست همان طور که امروز صبح من
ترا دم در نگه داشتم
به انگشت اشاره ام زبان زدم
و ذره ای نامريی را
از گوشه لبان سرخ تو پاک کردم.
انگار در لحظهٔ آيينی رفتن
مجبور بودم نشانت دهم هنوز از آن منی.
تو گويی بازنگريستن
ناب ترين شکل عشق باشد.
 

ادامه‌ی مطلب

شاعری دیگر


 
شاعر دیگری باید بیاید و بگوید
چقدر دوستت دارم
که من سرم به دریای عرب گرم است حالا،
به دریا و کژو مژ مکررِ
سفید و خاکستری‌اش
 
خسته شدم از گفتن این جمله به تو
درختان هم خسته اند
صندلی های روی عرشه هم
 
بله در همین چند دقیقه گذشته
از خیلی چیزها گذشتم
مثل افتخار بزرگ گفتن دوستت دارم
به تو
 
دوباره لاغر و زیبا شده‌ام
ریش پدربزرگ را از صورتم تراشیده‌ام
کمربند را شل و
فکم را سفت کرده‌ام
 
زیبارویان جوان و دیوانه
با آرایش معابد و زیارتگاه
به تصویر خود
در اتاق مرد پیر چشم می‌دوزند
 
پسرها زندگی‌شان را
به تقلید از راه من تغییر داده‌اند
پسرهایی چنان بی قرار
که از درک واقعیات فَرّار در
بی‌تفاوتی خواب‌آور من عاجزند
 
مغز نهنگ
حاشیه آب را می‌پوشاند
مثل غروبی پریده‌رنگ
اما تمام آنچه من می‌بینم
تویی یا تو
یا تو در تو
یا تو در تو
 
هیچ کس تو را نمی‌بیند
جز من
دیدن تو کار تمام وقت من است
 
معرفی می کنم
جوان را به جوان
آنها در میان نکبت می‌رقصند
و من با دریای عرب
هم‌پیمان می‌شوم
برای خلق سکوتی زشت
که اقیانوس را
از پشت من بر می‌دارد
و از آن مهمتر
می‌گذارد شاعری دیگر بگوید
چقدر دوستت دارم
 

ادامه‌ی مطلب

عشق آجرچین

 
 فکر کرده بودم خودم رو بکشم آخه من فقط یه آجرچینم
و تو زنی هستی عاشق صاحب داروخونه.
اما حالا دیگه مثل قبل مهم نیست؛ حالا آجرا رو صافتر
از قبل می‌چینم و بعد از ظهرا وقتی ماله می‌کشم آروم‌تر آواز می‌خونم.
فقط وقتی نور خورشید می‌افته تو چشمم و نردبون لق می زنه
وقتی ملاط خوب درنمیاد به تو فکر می‌کنم.

ادامه‌ی مطلب

کنار پنجره

به من گرسنگی بدهید
شما ای خدایان که نشسته‌اید وُ
به امورات جهان سامان می‌بخشید.
به من گرسنگی، درد و عسرت بدهید،
رسوا و سرشکسته برانید مرا
از دروازه‌‌های زر و شهرت،
به من گرسنگی بدهید، سخت و جانفرسا
 
اما برایم باقی بگذارید عشقی کوچک،
صدایی که در پایان روز با من سخن بگوید،
دستی که در تاریکی اتاق لمسم کند،
و این تنهایی طولانی را برهم زند.
در غروبِ حالاتِ روز
خورشید که پایین می‌رود و در تاریکی تمام می‌شود
از میان سواحل سایه که هر لحظه به هیاتی تازه‌اند،
ستارهٔ کوچک و سرگردان مغرب
به زحمت راهش را به جلو باز می‌کند.
بگذارید آن هنگام کنار پنجره باشم،
غروب حالات روز را تماشا کنم
منتظر بمانم و بدانم که می‌آید
عشقی کوچک.
 

ادامه‌ی مطلب

شعر جیبی | تد کوسر


اگه کاغذ این شعر انقدر مچاله و چروکه
اگه کاغذ این شعر این‌طور چرک و پر از لک و لوکه
اگه کاغذ این شعر می‌گه من هزار هزار بار بازش کردم
تا خیالم جمع شه اون چیزی که نوشتم درسته و سرجاشه،
همه‌اش واسه اینه که سالهاست دارم دنبال تو می‌گردم
می‌گردم که پیدات کنم و این شعر رو بذارم تو جیبت.  
شب که از نیمه بگذره می‌فهمی  تمام این هدایای کوچیک دلتنگی رو
انگشتایی بی‌قرار کادو کردن.
من فقط دلم می‌خواد بدونی
می‌خواستم این کاغذ انقدر به من نزدیک باشه
که وقتی ته جیبت پیداش می‌کنی
هنوز از گرمای تن من گرم باشه.
 
 

ادامه‌ی مطلب

موسیقی مثل آب

چطور، در شب تابستان
نت‌های اسرارآمیز از گلوی چند پرنده به صدا در می‌آیند
به تاریکی می‌خورند و همان جا که هستند می مانند،
اما پس از آن هم، تا مدتها موسیقی همچنان ادامه می‌یابد؛
چطور در من حرکت می‌کنی تا وقتی سکوت خود به حرکت درآید
صریح و دقیق مثل نتها،
چطور متوقف نمی‌شوند، موسیقی مثل آب
راهش را پیدا می‌کند؛
چطور خیال می‌کنیم آنچه‌ آغاز کرده‌ایم متعلق به ماست،
چطور به این زودی از میدان به در می‌رود،
زندگی‌های دیگری گلوی هوا را صاف می‌کنند
تا وقتی زیبا و دگرگون شود؛
چطور دگرگون شده‌ام از تو و دگرگونت کرده‌ام
چطور پر اشتیاق گلو  باز می‌کنیم برای آواز،
چطور موسیقی ما را به هم زنجیر می‌کند،
اما آواز در شب تابستان را نه،
چطور موسیقی می‌شکند و متوقف می‌شود،
چطور زبان ما می‌گیرد اما نتها همچنان بالا می‌روند، از ما می‌گذرند،
چطور در سکوت خود را کامل می‌کنند
و سکوت ما را کامل می کند، ساده مثل آن چند نت
که در شب تابستان به تاریکی پاسخ می‌دهند و خاموش می‌شوند.
 

ادامه‌ی مطلب