قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: آزاده کامیار (صفحه 2)

بایگانی نویسنده و مترجم: آزاده کامیار

آزاده کامیار، متولد دی ماه 1359 در شهرستان قائمشهر است. پس از اتمام دوران دبیرستان و سپس کارشناسی زبان در زادگاهش، تحصیلات دانشگاهی را تا کارشناسی ارشد رشته ی مطالعات ترجمه در دانشگاه علوم و تحقیقات تهران ادامه داد. در سال 1381 برای نخستین بارچند شعر از شاعران آفریقایی انگلیسی زبان را به فارسی ترجمه کرد و در ویژه نامه ی شعر آفریقا در مجله ی کارنامه به چاپ رساند. آزاده ترجمه ی مجموعه ی شعری از شاعره ی معاصر آمریکا، لیندا پاستان را آماده ی چاپ دارد. او می گوید: تا پیش از ترجمه ی پاستان پیش نیامده بود که متمرکز روی یک شاعر یا نویسنده کار کنم، اما از مری الیور، لیزل مولر، دی اچ لارنس، آدریان ریچ، مایا آنجلو، آنا کاستیلوو ریتا داو ترجمه هایی انجام داده ام.

کارل سندبرگ: پرچین

کارگران خانهٔ سنگی کنار دریاچه را ساخته‌اند و حالا به سراغ پرچین رفته‌اند. نرده‌ها، میله‌هایی آهنی با نوک تیز فولادین انگار سرنیزه‌ای که جان می‌گیرد اگر فرو رود در تن آن که می‌افتد بر آن. شاهکاری است این پرچین، دور نگه خواهد داشت مردم را و خانه بدوشان و گرسنگان را و کودکان ویلانی را که به دنبال جایی برای بازی‌اند. عبور نخواهد کرد از میان این میله‌ها و نوکهای تیز فولادین‌اش جز مرگ و باران و فردا.

ادامه‌ی مطلب

آن سکستون: اختراع خداحافظی

یک دسته نامه دارم یک دسته خاطره می‌شد چشم هر دو را در‌آورم می‌شد مثل پیشبندی چل‌تکه آنها را به تن کنم می شد بیاندازمشان در لباسشویی، بعد در خشک‌کن تا شاید درد مثل چرک از آنها جدا می‌شد و روی آب می‌ایستاد شاید اگر از شر آنها خلاص می‌شدم می‌توانستم پشت این فقدان را به خاک بمالم. از اینها گذشته، چانه زدن برای چیست اگر دیگر تماسهای تلفنی گران در کار نباشد، دیگر سفرهای طولانی هوایی در آسمان مه …

ادامه‌ی مطلب

پنج خوان اندوه، لیندا پاستان

شبی که ترا گم کردم کسانی پنج خوان اندوه را نشانم دادند گفتند، از این سو برو آسان است رفتن، زود یاد می‌گیری به همان زودی که بعد از قطع پاهایت یاد گرفتی  از پله‌ها بالا بروی و این طور شد که بالا رفتم. انکار خوان اول بود. پشت میز صبحانه نشستم میزی که در منتهای دقت برای دو نفر چیده بودم. به تو که آنجا نشسته ‌بودی نان دادم به تو روزنامه دادم، پشت آن پنهان شدی. خشم آشناتر …

ادامه‌ی مطلب

حقارت- شریف الموسی

امروز از جنگ هر آنچه می‌خواستم ببینم دیدم. ردیفی از مردان با چشمان بسته که به نشان تسلیم دستانشان را بالا گرفته اند و با پشتهای خمیده، در برابر دیواری سنگی قوز کرده‌اند. پسرکی که پنج روز تمام، تنهای تنها با جنازه خانواده‌اش در خانه مانده است. مردی که با بیزاری سربازی را تماشا می‌کند که در بسترش قضای حاجت می‌کند.  پیرزنی که دستهایش را نومیدانه به سوی آسمان دور تاب می‌دهد. برای درک این همه حقارت برای لمس اندوه …

ادامه‌ی مطلب

شریف الموسی: بالشت

سر خسته‌ام را بر دو بالشت می‌گذارم و به تمام مخلوقات روز التماس می‌کنم بگذارند بخوابم. نیمه شب است، اما آنجا که تویی باید سحر باشد. ضربان نبض پرشتابرتر از نور سفر می‌کند. تو بر کدام سو سر گذارده‌ای؟ حس می‌کنم دست راستم پناه صورت توست؛ لبخندت، لبخند آشنایی ست که اگر قرار باشد به جنگ بروم با خود می برم. حالا دوباره مثل  روزی که یکدیگر را دیدیم خوشبختم نمی‌دانم جوانم یا پیر اما سر بی‌آشیانه‌ام کنار سر توست …

ادامه‌ی مطلب

در کتابخانه

برای اوکتاویو کتابی هست به نام فرهنگ فرشتگان که در پنجاه سال گذشته همین‌طور بسته مانده این را می دانم چون کتاب را که باز کردم جلدش ترک خورد و صفحاتش خرد شدند. و من کشف کردم زمانی گونه فرشتگان به اندازه مگسها پرشمار بودند. قدیمها آسمان غروب پر می‌شد از آنها. مجبور بودس دستانت را بالای سرت تکان دهی تا از خود دورشان کنی. حالا خورشید از میان پنجره‌های قدی می‌تابد. کتابخانه ساکت است. فرشتگان و خدایان درتاریکی کتابی …

ادامه‌ی مطلب

لیزل مولر: نقاشی‌های خیالی

  ۱ چگونه آینده را نقاشی کنم باریکه‌ای از افق و پیکر کسی که از پشت دیده می‌شود، و تا ابد نزدیک می‌آید. ۲ چگونه خوشی را نقاشی کنم یک ناگهانی، ثروتی بادآورده، بارش شهاب‌سنگ.  نه، درخت گلی یه یکباره غرق شکوفه، وآن ایستاده زیر درخت ناگهان جامه شکوفه به بر کشیده، و گشته غریبه‌ای چونان زیبا که نتوان بر او دست کشیدن. ۳ چگونه مرگ را نقاشی کنم سفید روی سفید یا سیاه روی سیاه نه زمینه‌ای، نه آدمی، …

ادامه‌ی مطلب

پرسش بی‌پاسخ

اگر من تنها بازمانده قبیله تاسمانی بودم آخرین نفر در جهان که به زبان قبیله‌ام سخن می‌گفتم (درست مثل او) اگر این را می‌دانستم و باور داشتم (آخر چه کسی می‌تواند زبانی رو به زوال را باور کند) و اگر با کشتی مرا به لندن می بردند تا در قفسی نمایش‌ دهند (مثل او) تا جماعت کنجکاو روندگان به موزه و باغ وحش را سرگرم کنم، و اگر در میان تمام این آدمهای خیره که با انگشت مرا به هم …

ادامه‌ی مطلب

بی‌کران و پرغوغا این جهان

حتا تجسم مادی یک متن مقدس هم الهی است: همیشه آن را در لفافی از چرم یا ابریشم قرار می‌دهند و آن را مثل یک هدیه با دو دست می‌گیرند.  هرمتن مکتوبی تا حدی دارای چنین ویژگی ست، یعنی پاره‌ای از تقدس کلمه را در خود دارد. دم حامل لوگوس چونان دم الهام‌بخش است چرا که هر دو در فضای تهی زمین زندگی خلق می‌کنند.  از این روست که هر سنت فرهنگی ممنوعیتی در برابر ترجمه وضع می‌کند.  جرج استاینر …

ادامه‌ی مطلب

بستنی میراکل

آدریان ریچ

کامیون میراکل در خیابان کوچک پایین می‌رود پشت سرش صدای رگتایم اسکات ژوپلین مثل رشته‌های مروارید در هوا پخش می‌شود و بله می توانی در گوشه‌ای از قلبت خوش باشی. آنچه هنوز می‌بخشند بگیر: در اتاق پرسایه سینه‌های زنی نرم تاب می خورد وقت خم شدن. خیلی زود مروارید غروب ناپدید می‌شود خیلی دیر، می‌نشینی و سبک سنگین می کنی اخبار شب را، غذاهای آماده میراکل را، انقلاب‌های ترسناک را و ته مانده قلبت را.

ادامه‌ی مطلب

گشت و گذار

گردشگری هستم در زندگی خود، زل زده‌ام به شکل غریب گلها انگار نه انگار خودم آنها را کاشته‌ام؛ طنابی مخملین و نامرئی منعم می‌کند از ورود به اتاق نیمه روشن بچه‌ها. پیراهن‌های آویخته در کمد لباس من از آن زن دیگری است، گرچه این منم که پنهان می شوم در پس تار و پود ابریشمی‌شان. مرد خفته در بسترم هم در تاریکی مرا بهتر می شناسد.

ادامه‌ی مطلب

دیوار نگاره | لیندا پاستان

در “رانده از بهشت” اثر ماساچو فرشته چنان بی آزار به نظر می آید که انگار کارمند نیک دولت است و مأمور و معذور به اعمال قانون این چهره ها را از کتاب ” هنرهای زیبای قرن سیزده” به خاطر دارم آن قدر جوان بودم که خیال می‌کردم از دست رفتن معصومیت یعنی خوابیدن با مردی. حالا حوا را می بینم که سینه هایش را با دست پوشانده نه برای آنکه پنهانشان کند می دانم آگاه از آنچه پیش می …

ادامه‌ی مطلب

فرشتگان

« از فرشته ها خسته ای؟ » مایرا اسکاریو از فرشته ها خسته ام، از بالهای بزرگشان که باز می شود مثل پرده بر صحنه نمایشی که دلت نمی خواهد ببینی. خسته ام از این رداهای شیری رنگ از این حمایلهای پرستاره از این ناخنهای زیبا و نیمه شفاف صدفی که ارواح موجودات کوچک از لابه لایشان می گریزند. دلم می خواهد بگویم شیطان را به یاد آورید سقوط آزاد آن بالهای خفاش وار و چروکیده را از حریم پر …

ادامه‌ی مطلب

در ستایش رَحِم

 
هر‌ که در من است پرنده است.
بالهایم را به هم می‌کوبم.
می‌خواستند تنم را بشکافند و ترا بیرون بکشند
اما این کار را نخواهند کرد.
می‌گفتند بی‌اندازه تهی هستی
اما نیستی.
می‌گفتند مریضی و می‌میری
اما اشتباه می‌کردند.
تو مثل دخترهای مدرسه آوازه‌خوانی.
تو چاک چاک نیستی.
 
وزن شیرین،
در ستایش زنی که منم
در ستایش روح زنی که منم
وان موجود نشسته درمیان و شادمانی‌اش
برای تو آواز می‌خوانم. مرا شهامت زندگی هست.
سلام جان. سلام جام.
بسته شو، پنهان کن. آنچه در دل توست پنهان کن.
سلام بر خاک دشتها
خوشامدید ریشه‌ها.
 
هر سلول را زندگی‌‌ای ست.
اینجا آنقدر هست که ملتی را راضی کند.
آنقدر هست هر کسی مالک مال خود باشد.
هر کسی، تمام آنانی که از آن سهمی دارند  درباره‌اش خواهد گفت،
"خوب است امسال باز بذر بپاشیم
و از حالا به فکر خرمن باشیم.
آفت را پیش‌بینی‌ کرده بودیم و چاره‌اش را می‌دانیم."
زنان بسیار با هم آواز می‌خوانند:
یکی در کارخانهٔ کفش‌سازی به ماشین لعنت می‌فرستد،
یکی در موزهٔ آبزیان از شیر دریایی مراقبت می‌کند،
یکی پشت فرمان فورد به پوچی فکر می‌کند،
یکی در عوارضی پول جمع می‌کند،
یکی در آریزونا ریسمانی به گردن گوساله‌ می‌بندد،
یکی در روسیه پاهایش را دو سوی یه ویلون سلی گذاشته،
یکی در مصر قابلمه‌های روی اجاق را جا به جا می‌کند،
یکی دیوارهای اتاق‌خوابش را به رنگ ماه نقاشی می‌کند،
یکی در حال مرگ است اما صبحانه‌ای را به یاد می‌آورد،
یکی در تایلند بر حصیرش دراز کشیده،
یکی کون بچه‌اش را پاک می‌کند،
یکی درست وسط وایومینگ
از پنچره قطار به بیرون زل زده و یکی هم
هر جایی هست، و بعضی همه جا هستند و همه
انگار دارند آواز می‌خونند، گرچه بعضی‌ها نمی‌توانند
حتا به قدر یک نت بخوانند.
 
وزن شیرین،
در ستایش زنی که منم
بگذار شالی بلندتر از قامتم به سر داشته باشم،
بگذار برای نوزده‌ساله‌ها طبل بزنم،
بگذار کاسه‌های نذری را با خود بیاورم،
(اگر این سهم من است).
بگذار بافتهای قلب را بررسی کنم،
بگذار دربارهٔ فاصلهٔ زاویه‌دار شهابها تحقیق کنم،
بگذار ساقهٔ گلها را بمکم
(اگر این سهم من است).
بگذار تندیس افراد قبیله را بسازم
(اگر این سهم من است).
چون این است خواستهٔ تن
بگذار آواز بخوانم
برای شام
برای بوسه
برای بله‌ای
شایسته.

ادامه‌ی مطلب

رفته


تو شهرمون همه عاشق اون دخمله لوریمر بودن.
خیلی وقت پیش
همه عاشقش بودن.
خوب همه عاشق دختر دیوونه‌ای می شن
که از رویاهش دست نمی‌کشه.
هیشکی نمی‌دونه لوریمر کوچولو کجا رفته.
هیشکی نمی‌دونه چرا خرت و پرتاش، چند تا چیز کهنه رو
ریخت تو چمدون و رفت.
رفت با اون چونهٔ کوچیک که
جلوتر از خودش می‌رفت
با اون موهای نرمش که زیر اون کلاه بزرگ
بی‌خیال تو باد تکون می‌خورد.
هم می رقصید و هم آواز می‌خوند، یه عاشق پر شر و شور و خندون بود.
ده نفر شاید صد نفر، نمی‌دونم چند تا مرد تو نخش بودن؟
پنج نفر، پنجاه نفر، نمی‌دونم چند تا مرد دلشون به خاطر اون به درد اومده بود؟
فقط می‌دونم همه عاشق اون دخمله لوریمر بودن
و هیشکی نمی‌دونه اون کجا رفته. 

ادامه‌ی مطلب