قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: آزاده کامیار (صفحه 10)

بایگانی نویسنده و مترجم: آزاده کامیار

آزاده کامیار، متولد دی ماه 1359 در شهرستان قائمشهر است. پس از اتمام دوران دبیرستان و سپس کارشناسی زبان در زادگاهش، تحصیلات دانشگاهی را تا کارشناسی ارشد رشته ی مطالعات ترجمه در دانشگاه علوم و تحقیقات تهران ادامه داد. در سال 1381 برای نخستین بارچند شعر از شاعران آفریقایی انگلیسی زبان را به فارسی ترجمه کرد و در ویژه نامه ی شعر آفریقا در مجله ی کارنامه به چاپ رساند. آزاده ترجمه ی مجموعه ی شعری از شاعره ی معاصر آمریکا، لیندا پاستان را آماده ی چاپ دارد. او می گوید: تا پیش از ترجمه ی پاستان پیش نیامده بود که متمرکز روی یک شاعر یا نویسنده کار کنم، اما از مری الیور، لیزل مولر، دی اچ لارنس، آدریان ریچ، مایا آنجلو، آنا کاستیلوو ریتا داو ترجمه هایی انجام داده ام.

بهار نو

آمدن به آن اتاق بلند پس از سال‌ها
پس از اقیانوس‌ها و سایه‌‌های تپه‌ها و صداها
پس از باختن‌ها و پا بر پله نهادن‌ها

پس از تماشا و اشتباه و فراموشی
برگشتن به آنجا با این فکر در سر
که جز آنهایی که می‌شناختم
هیچ‌کس را نخواهم دید
اما عاقبت دیدار تو
که نشسته‌ای به انتظار
و بر تنت پیراهنی سپید

تویی که شنیده بودمت
با گوش‌های خودم از همان آغاز،
برای آن که بیش از یک بار
به رویش در گشوده‌ام،
باور داشتم دور نیستی تو.

ادامه‌ی مطلب

یک مصاحبه


وقتی رفتم ازرا پاوند رو ببینم، هجده سالم بود، کالج می‌رفتم.  پاوند تو بخش روانی بیمارستان الیزابت بستری بود،  وکیل مدافعش با بستری کردنش جونش رو نجات داد، چون زمان جنگ جهانی دوم حرفایی زده بود که حالا ممکن بود خیانت به کشور به حساب بیاد و به خاطرش بهش شلیک کنند. جنون، عذر موجه: اونا گفتند پاوند دیوانه بوده، خوب احتمالاً یه کمی دیوانه بوده.  خوشبختانه من هیچی از مشی سیاسی‌ش نمی‌دونستم، اون هم، یه جوری که حالا مایه شگفتی منه، منو به عنوان یه شاعر جدی گرفت.  با خودش فکر کرده "این یه مرد جوونه که می‌خواد شاعر باشه."  و اینو قبول کرد و گفت: "اگر می‌خوای شاعر باشی باید جدی باشی، باید کار کنی و براش وقت بذاری بیشتر از هر کار دیگه‌ای تو زندگیت، باید کار هر روزت باشه." گفت: "باید هر روز یه چیزی حدود هفتاد و پنج خط بنویسی"  می‌دونید پاوند از اونایی بود که دائماً درباره اینکه هر کاری رو چطور باید انجام داد قانون وضع می‌کرد، بعد هم گفت: "تو هیچی تو زندگیت نداری که بتونی درباره‌اش هفتاد و پنج خط بنویسی." گفت: "تو هجده سالگی آدم چی داره  که بتونه درباره‌ش بنویسه، هیچی.  فکر می‌کنی می‌تونی، اما نمی‌تونی."  گفت: "برای اینکه بتونی بنویسی برو یه زبان دیگه یاد بگیر و ترجمه کن. این‌طوری می‌تونی تمرین کنی، می‌تونی سر در بیاری چه کارهایی می‌تونی بکنی با زبان خودت، آره با زبان خودت." 

ادامه‌ی مطلب

غم‌آواز مهاجر

از روزی که به دنیا اومدم مردم همیشه سعی کردن منو بکشن
اینو یه مرد به پسرش گفت، وقتی داشت سعی می‌کرد
حکمت یادگیری زبون دوم ‌رو براش توضیح بده.
 
این یه داستان قدیمیه از یه قرن پیش
داستان من و پدرم.
 
این یه داستان قدیمیه از دیروز صبح
داستان من و پسرم.
 
بهش می‌گن "استراتژی بقا
و افسردگی ناشی از همگون سازی نژادی."
 
بهش می‌گن "پارادایم روانی آدمهای رانده از خانه."
 
بهش می‌گن "بچه‌ای که بازی رو به درس ترجیح می‌ده."
 
انقدر تمرین کن
تا این زبون رو درون خودت حس کنی، اینو مرد می‌گه.
 
اما اون از درون و بیرون چی می‌دونه؟
پدرم چند زبون می‌دونست
که از هیچی نجاتش ندادن.
 
و من، گیج از درک مفهوم روح و جسم
یه بار پای تلفن پرسیدم،
من درون تواَم؟

ادامه‌ی مطلب

فصل بهار

چشم سرخ خرگوش
غمگین نیست. دیگر کسی سوار بر کرجی
از روستای طلایی اندوه
عبور نمی‌کند. غروب
روستا را به حال خود رها می‌کند. 
تقصیر هیچ‌کس نیست
اگر پرده‌ها کنار رفته‌اند.
در همه‌جا، همه جا، همه جا
صدای حرکت چرخها، و پیر تر شدن
ساکت‌تر شدن. 
به هیچ‌کس مربوط نیست
اگر در تمام طول شب
سگها پارس می‌کنند به هم، و چشمانشان
سرخ می‌درخشد. 
فضای ممتد تاریکیِ بین‌شان از آن آنهاست
می‌توانند بایستند در دو سویش
و به هم پارس کنند.
خرگوشها نیز دندان نشان می‌دهند
به ماه بهار.

 
 

ادامه‌ی مطلب

نگاه


استرفون منو تو بهار بوسید
روبین تو پاییز
اما کالین فقط نگام کرد
هیچ وقت منو نبوسید


بوسهٔ استرفون تو شوخیا گم شد
بوسهٔ روبین وسط شیطونیا
اما بوسهٔ چشای کالین
شب و روز منه.

ادامه‌ی مطلب

عشق مثل نمک

 
بلورهایش در دست ما
چنان پیچیده است که رمز‌گشایی‌اش ناممکن
 

بی‌لحظه‌ای تردید
وارد دیگ می‌شود

 
بر زمین می‌ریزد، چنان ریز
که بر آن پا می‌گذاریم
 
کمی از آن پشت چشمهای ماست
 
از پیشانی‌مان می‌گریزد
 
در شرابه‌هایی پنهان
در تن خود نگاهش می‌داریم 

سر میز شام، وقتی داریم از تعطیلات و دریا حرف می‌زنیم،
آن را دست به دست می‌دهیم.

ادامه‌ی مطلب

تنانه

خوشترین لحظهٔ زندگی زن
وقتی‌ست که می‌شنود عشقش کلید را
در قفل می چرخاند ، وقتی مرد داخل می‌شود و سعی می‌کند
سرو صدا نکد زن وانمود می‌کند خواب است
اما بی‌دست و پا ست او، همیشه می‌خورد به چیزی،
زن بوی لیکور را در نفسش حس می‌کند،
اما او را می‌بخشد زیرا که مرد  به او برگشته
و دیگر لازم نیست تنها بخوابد.
 
خوشترین لحظهٔ زندگی مرد
وقتی‌ست که با زنی از بستر بیرون می‌آید
پس از خوابی یک‌ساعته،
پس از عشق‌بازی، و شلوارش را
بالا می‌کشد، و می‌رود بیرون،
و روی بوته‌ها می‌شاشد، و می‌بیند
آسمان بلند پر ستارهٔ مرداد ماه را
سوار ماشینش می‌شود و به خانه می‌رود.

ادامه‌ی مطلب

جهان باستان

 
برای دان و جینی
 
به روح اعتقاد دارم؛ گرچه
اعتقاد داشتن یا نداشتن من
خیلی هم اهمیت ندارد.
بعد از ظهری در سیسیل یادم می‌آید.
خرابه‌های چند معبد.
ستونهای افتاده بر سبزه‌ها مثل عشاق برهنه.
 
زیتون و پنیر بز خوشمزه بود
شراب هم،
نوشیدمش به سلامتی شبی که از راه می‌رسید،
پرواز تند و تیز پرستوها
باد وحشی و ماه.
 
تاریکتر شد. چیزی بود
بسیار پیشتر از آنکه کلمه باشد:
شام شبانان...
سپیدی گذران از میان درختان...
جاودانگی که گوش ایستاده بهنگام.
 
خدای بانو به دریا می‌رود که تن بشوید
نباید به دنبال او رفت.
این صخره‌ها، این درختان سرو
چه بسا که دلباختگان قدیمی او باشند.
یکی از آنان بودن، شراب در گوشم گفت.
 

ادامه‌ی مطلب

خوشترین روز جهان

فکر کنم اوایل اردیبهشت بود
زمان یاس و ذغال اخته
زمان وعده ها و وعیدها
که حالا اگر چندتایش هم شکست، شکست.
پدر و مادرم هنوز پرسه می‌زدند
بر پس زمینه، در بخشی از یک چشم انداز،
شبیه خانه‌هایی که در آنها بزرگ شده بودم،
که اگر هم بعدها خراب شدند
که می‌دانم شدند
هنوز باورم نمی‌شود. بچه‌ها خواب بودند
یا بازی می‌کردند، کوچکترینشان
به تازگیِ عطر یاس نوشکفته بود،
از کجا باید می دانستم
ریشه‌های سستی دارد این گل
و می‌شد به سادگی جا به جایش کرد.
حتا نمی‌دانستم که خوشبختم.
دل‌مشغولی‌های من آزردگی‌های خُردی بود
که مثل نمک بر خربزه
تنها میوه را شیرین‌تر می‌کرد.
در خنکای صبح،
بر ایوان می‌نشستیم
و قهوهٔ داغ می‌خوردیم. از پشت اخبار روز،
اعتصابات و جنگهای کوچک، و آتش‌سوزی در جایی،
تاج موهای سیاهت را می‌دیدم
حواسم به بحران ملی نبود
تنها به این فکر می‌کردم
که موهای تو بر شانه‌های لخت من
چه حسی دارد.
اگر کسی درست در آن لحظه دوربین را نگه می‌داشت بعد...
اگر کسی بود که فقط دوربین را نگه می‌داشت
و از من می پرسید: خوشحالی؟
شاید می‌دیدم
چطور صبح بر رنگ بازتابیدهٔ یاسها
می‌درخشد. آره شاید می‌گفتم آره
و فنجانی قهوهٔ داغ به او تعارف می‌کردم.
 

ادامه‌ی مطلب

شعر

هر صبح یادم می‌رود ماجرا از چه قرار است.
می‌بینم دود با گامهای بلند
از سر شهر بالا می رود.
من به هیچ‌کس تعلق ندارم.
 
بعد یاد کفشهایم می‌افتم،
یادم می‌آید چطور باید آنها را به پا کنم
چطور وقتی خم می‌شوم که بندهایشان را گره بزنم،
به زمین نگاه می‌کنم.

ادامه‌ی مطلب

ساعت هشت

شام ساعت پنج سر میز می‌آید
ستارهٔ شب ساعت شش به آسمان
و دلدادهٔ من ساعت هشت به دیدارم
اما ساعت هشت چه دور است
 
تسکین دردی که تمام روز با من است
تنها تماشای عقربه‌های ساعت است
که در تقلایند
تا ساعت هشت را به من برسانند.

ادامه‌ی مطلب

خوشحالم که من منم

من که اصلا نمی فهمم مردم چرا زل می‌زنن به من
وقتی لباسامو درمیارم و پایین پله‌ها می‌رقصم من.
یا وقتی هویج فرو می‌کنم تو هر دو تا گوشا
بعدش هم موهامو سبزمی‌کنم و می‌رم به فروشگاه.
خب خوشم میاد از کارهای خل خلی و لباسای قشنگ قشنگ
اگه فرشته هم بودم بالهامو مثل رنگین‌کمون می‌کردم رنگ به رنگ!
 
 
چرا مردم نمی‌تونن منو قبول کنن همون‌طوری که هستم؟
چیه مگه فقط یه کم مثل اونا نیستم، خب من متفاوت هستم
اصلا نمی‌‌خوام عوض بشم، بشم کسی که نیستم
خوشم میاد از کسی که هستم، خب من همینم که هستم.

ادامه‌ی مطلب

ستاره

چشمک بزن چشمک ستاره کوچیک من
دلم می‌خواد بدونم چطور می‌تابی تو به من
تو که بالای سر دنیا، اون بالا بالاهایی
تو که مثل الماس تو  آسمونایی.
 
 
خورشید تابون که بره
هرچی نوره باهاش می‌ره
فقط تویی که می‌درخشی نورَک من
چشمک می‌زنی چشمک تو شب من.

ادامه‌ی مطلب

همه ما

یکی با آب رفت
یکی زیر سنگ
یکی با آتش به هوا
یکی جنگید با ترس به تنهایی
ما را به خاطر بسپار، گرچه رفته‌ایم.
ستاره بر سر دوشی می‌درخشد
توپ می‌آید و می‌درد
خط روشن روی صفحه صاف می شود
فشنگی بی‌نام سرگردان...
ما را به خاطر بسپار. فراموشمان نکن.
یکی خوابیده در میان حلقه‌های گل،
از یکی هیچ باقی مانده؛
یکی سر به سر بقیه می‌گذاشت، می‌خندید، شانه بالا می‌انداخت
که بگوید مهم نیست.
فراموش نکن ما هم اینجا بودیم.
آیا آنان که از پا درآمدند دلتنگ باد می‌شوند هنوز
دلتنگ آن نفس شیرین آسمان؟
آیا غبطه می‌خورند هنور به سنگ و خزه
یا به یک آن برق تند و کم ‌سوی چشم آفتاب‌پرست
ما بر آب می‌رویم، برهوا نوشته می شویم.
بیا یاد کنیم از آنان که گم شدند، برده شدند، رها شدند،
که آن فاتحان پر شکوه از شرم لال شده‌اند.
بایست در سکوت به یاد آنان که رفتند و گوش کن:
آنان که نیستند، ناشناس و بی نام و نشانند...
به خاطر بسپار
زمزمه‌هایشان میدان جنگ را پر کرده است.

ادامه‌ی مطلب