قالب وردپرس درنا توس

آخرین شعرها

کوتاه، درباره‌ی «بوطیقا و سیاست» | مجتبی عبدالله‌نژاد

یکی دو ماه پیش خواستم یادداشتی بنویسم دربارۀ کتاب «بوطیقا و سیاست» در شاهنامه تألیف آقای محمود امیدسالار. ننوشتم. بعد قرار شد نقد مفصلی بنویسم و کتاب را از جهات مختلف معرفی کنم. بعد دیدم معرفی کتاب، از همه جهات، ممکن نیست. این کتابی است پر از اشکال. فکت‌های آن اشکال دارد. مبانی نظری آن اشکال دارد. نتایجی که گرفته اشکال دارد. چطور می‌توان کتابی را که سراسر اشکال است معرفی کرد؟ اگر نویسنده کتاب کس دیگری غیر از آقای …

ادامه‌ی مطلب

در هجو هستی | مجتبی عبدالله‌نژاد

حافظ در ظاهر هیچ کس را هجو نکرد. در شعر او هجو به معنای متعارف وجود ندارد. دو سه باری که دشنام می‌دهد و شعر او لحن هجو پیدا می‌کند، راجع به صوفیه حرف می‌زند: «کجاست صوفی دجال‌فعل ملحدشکل/ بگو بسوز که مهدی دین‌پناه رسید» و در جای دیگر: «صوفی شهر بین که چون لقمۀ شبهه می‌خورد/ پاردمش دراز باد این حیوان خوش‌علف». ولی از جهتی کل شعر او چیزی نیست، جز هجو هستی. جز سبسکری و بازیگوشی و دست …

ادامه‌ی مطلب

باران | فرانسیس پونژ

از اینجا که نگاه می‌کنم در حیاط به اندازه‌های گوناگون فرومی‌بارد. آن وسط پرده‌ای (تور) ناصاف را ماند، یکریز اما گاه آرام ریزدانه‌های سبک شاید قطره‌های نور، شدّتی نیست، چون قطعه‌ای فشرده از شهاب. نه‌چندان دور از دیوارهای سمت چپ و راست، قطره‌های سنگین‌تر جداجدا با صدای بیشتری می‌افتند. ازاینجا به قدرِ یک‌دانه گندم به چشم می‌آیند، جاهای دیگر اندازه یک نخود، و جایی تیلۀ مرمری. تقریباً از پشت پنجره‌ها بر ریل‌ها افقی می‌رود تا بایستد جایی شکل دانه آب‌نبات‌های …

ادامه‌ی مطلب

گفتگو با پابلو نرودا | پاریس ریویو

‌ ‌ ‌‌ ‌پابلو نرودا، شاعر بزرگ شیلیایی، می‌گوید اگر دو گزینه پست ریاست جمهوری و اهدای جایزه نوبل را برای او روی میز بگذارند، بلند می‌شود و پشت میز دیگری می‌نشیند. او شاعری پرحاشیه بود که حاشیه‌های زندگی‌اش بعد از مرگ نیز تمام نشد. مخالفانش همیشه به او حسادت می‌کردند. خوش می‌گوید: «میراث بدی از اسپانیا به ما رسیده است. اصلا تحمل نداریم ببینیم مردم مشهور شوند یا در زمینه‌ای متمایز شوند.» او شاعری بود که ۵۰ سال بی‌وقفه …

ادامه‌ی مطلب

من دیگری است | فرانسیس پونژ

من دیگری است – کشف اخیر آدمی است که درباره خویش انجام داده است تا زندگی را دشوار کند و به نگرانی‌های خویش بیفزاید. آیا این همان چیزی است که درباره خویش به آن اعتقادداری؟ مرا به خنده می‌اندازی. بگذار برایت شرح بدهم که تو کیستی. تو قربانی تاریخی(مارکسیسم). تو توده‌ای از عقده‌هایی(فروید). تو یک جنایتکاری، یک خائن شهوانی، یک بورژوای کوچک(بلشویسم). دراین‌باره کاری از دست ‌تو ساخته نیست. تو گناهکاری (تمام مذاهب). باید به تخریب و نابودی خویشتن امیدوار …

ادامه‌ی مطلب

آثار آلبرتو جیاکومتّی | فرانسیس پونژ

  آدمی و تنها آدمی به ریسمانی کاسته شده است – در حال فرسودگی – بدبختی جهان – او که با آغاز کردن از هیچ در جستجوی خویشتن است. از هیچ به هست آمده – از سایه‌ها. برای کیست که جهان بیرونی بالا و پستی ندارد؟ بر ای کیست که آدمیزادگانی همزاد و همتای او ظاهر می‌شوند؟ بیمار، نحیف، عریان، خسته، فروبسته، بی‌هیچ دلیلی مناسبی به دیگران رو کرده، فردیت به ریسمانی کاسته است. می‌خواهد معنای آدمی را دریابد. آدمی …

ادامه‌ی مطلب

پانایا | گونار اکلوف

پانایا از من دور شو! از من که تو را می‌جویم می‌دانم که تنها تو را می‌جویم به‌سان نوزادی که هرگز پستان به دهان نگیرد یا او را از پستان مادر نتوان گرفت نه! می‌خواهم میان چشمه‌های خشک‌ناشدنی پستانهایت سر نهم در شدّت گرسنگی و قحط تنهایی تو و بی‌پسر؟ می‌خواهم من هم تنها بمانم. ‌ ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

حیرت‌زده از شادی | ویلیام وردزورث

حیرت‌زده از شادی، بی‌صبر مثلِ باد بازگشتم تا سرخوشی‌ام را قسمت کنم.. آه با چه کسی جز تو که در اعماق خاموشِ مغاک خفته‌ای؟ آن‌‌‌جا که هیچ تحولی‌ نمی‌پذیرد. عشق، عشقِ باوفا، تو را به خاطرم آورد چگونه می‌توانم فراموشت کنم؟ با چه توانی. یک‌ لحظه آن‌چنان بی‌خبر شوم کزین غم سنگینِ جانم چشم بپوشم! خطورِ این خیال سخت‌ترین شبیخونِ غم‌انگیزم بود. به‌جز یکی، تنها یکی شبیخون، آن‌وقت که بی‌کس‌وکار مانده بودم و می‌دانستم که چشم‌وچراغم از دست رفته است …

ادامه‌ی مطلب

در رقص و جدال با دیو و خدیو | بهروز صفدری

■ مقدمه و تدارکِ ترجمه‌ی شعرِ génie از رمبو     در مقاله‌ای که در باره‌ی نیچه و رمبو نوشته بودم، و در پیوندِ با آن به ترجمه‌ی بیژن الهی از اشعار رمبو پرداخته بودم، همراه با ترجمه‌ی یک شعر از رمبو، ضمنِ ارائه‌ی تحلیلی از شعرِ «جنّی»، ترجمه‌ی کامل و جداگانه‌ی خودِ شعر را به فرصتی در آینده موکول کردم. علتِ اصلیِ این تعلیق، فضای تاریک‌روشنی است که هم در فارسی و هم در فرانسوی بر گردِ کلماتی چون démon …

ادامه‌ی مطلب

زن از نگاه مرد، در هنر و آفرینش | اکرم پدرام‌نیا

■ وقتی به مجسمه‌ی الهه‌ها و یا به تصاویر زنان از نقاش‌های بزرگ می‌نگریم، حتا کمی عقب‌تر، وقتی تصاویر نقش‌بسته‌ی زنان بر ظروف باقی‌مانده از دوران باستان یا از روزگار انسان غارنشین را می‌بینیم، تا زنان نقش‌گر در هالیوود امروز، در همه‌ی آن‌ها یک چیز مشترک می‌یابیم، و آن طراوت و شادابیِ پیش‌بلوغ و بلوغ و زیبایی بی‌عیب و نقص تعریف‌شده از دیرباز است. همه‌ی آن‌ها از نظر ظاهر، پیچیدگی ماهیچه‌های بازو و ران، سفتی برجستگی‌های بدن، خطوط بیرونی چهره، دور …

ادامه‌ی مطلب

دربارهٔ کلمهٔ سرخ‌پوست؟ | اکرم پدرام‌نیا

■ تا کنون به کلمه‌ی سرخپوست (سرخ‌پوست) فکر کرده‌اید؟ گویندگان و نویسندگان فارسی‌زبان، در زبان گفتار و زبان نوشتار، اعم از کتاب‌ها و فیلم‌نامه‌های سینمایی و تلویزیونی و نوشته‌های کوتاه و بلند در فضاهای مجازی و روزنامه‌ها، هنگام یاد کردن از ساکنان اولیه‌ی آمریکا و کانادا هم‌چنان از کلمه‌ی سرخپوست استفاده می‌کنند، ولی شاید ندانید که این اسم در نظر خودِ این مردم اهانت‌بار است و مبنای نژادپرستی دارد. وقتی در مدت زمان سه هفته، واژه‌ی سرخپوست را در سه …

ادامه‌ی مطلب

مترجم | کِوِن پروفر

  «شعر در ترجمه به جسد مرده‌ی بیگانه‌ای می‌ماند که امواج به ساحل ما آورده‌اند.» مرد جوان دوست داشت این را بگوید، سپس، مکث کند تا استعاره ته‌نشین شود، برخی شنوندگان متفکرانه سر تکان دهند، و او به آن‌ها بگوید: حالا ترجمه‌ام از شاعر رومی ناشناسی را می‌خوانم، ورق‌هایش را زیرورو کند، سپس خیره شود به تاریکیِ تالار سخنرانی. جسد مرده از خاموش ماندن سر باز زد امواج بسی عاشقش بودند، به ساحلش راندند و دوباره به دریا غلتاندند. و …

ادامه‌ی مطلب

تنهایی ۲ | کریستینا لوگن

تنهایی نه شباهتی به آرام شبِی  دلچسب در خانه دارد با کرست کمر آبی لاجوردی بر تن و خوش آغوشی در بَر و نه کوپه ی خواب ِ قطاری را می ماند در سفرِ شاد و فارغش از میان ِ منظره های به غایت دلگیرِ خانه های کوچک ِ زمینی و نه هرگز تنهایی شاهزاده خانمی مرده  را  می ماند بر تختی نرده ای احاطه شده در سوسوی اشکهایی که هیچ کس را توان زدودنشان نیست نه جنبنده ای هست نه …

ادامه‌ی مطلب

تنهایی ۱ | کریستینا لوگن

زمزمه های عجیب و دستهای عجیب در تنهایی زندگی میکنند گیاهان عجیب تنهایی را لحظه ای زینت می بخشند و می میرند وقتی که برنامه های تلویزیون تمام میشود مرگ شیوه ای غریب دارد که ناگهان چون خواستگاری نجات دهنده نشسته برکاناپه ای ساختِ ایکیا ۱ ظاهر می شود وقتی که همه ی مغازه های کشیک شب تعطیلند و فرزندت در دهی در چهار مایلی مونکاربو ۲ در کنار مادرخوانده ای متعادل زندگی ِ بهتری دارد که به من گفته …

ادامه‌ی مطلب

جنگِ مقدس l هیو هاژ

    این پسر است نیرومند و بلند . این مادر است ، زنی که پسر را زایید نیرومند و بلند. این پدر است ، مردی که عاشق مادر بود ، زنی که پسر را زایید ، نیرومند و بلند. این گلوله است ، گلوله ای که پدر را کشت ، مردی که عاشق مادر بود ، زنی که پسر را زایید ، نیرومند و بلند . این ماشه است ، ماشه ای که گلوله را شلیک کرد ، گلوله …

ادامه‌ی مطلب

شارل فوریه و فارسیِ زبان‌بسته

[مدت‌ها] یکی از طرح‌های محوری‌ام ترجمه و انتشار متن‌هایی از و درباره‌ی شارل فوریه بود. تقریباً همه‌ی کسانی که من آن‌ها را همولایتی‌های فکری خودم نامیده‌ام و از آن‌ها متن یا متن‌هایی به فارسی ترجمه کرده‌ام با شدت‌های متفاوت تأثیرپذیرفته از آرا و آثار شارل فوریه بوده‌اند. از جمله سیتواسیونیست‌ها و مشخص‌ترین‌شان رائول ونه‌گم. از سویی دیگر، پرداختن به مشکلات و کاستی‌های زبان فارسی، به ویژه برای من در موقعیت یک مترجم، یکی از دغدغه‌های بنیادینِ مطرح‌شده در بیشتر نوشته‌هایم …

ادامه‌ی مطلب

صوراسرافیل و مارکسِ شیپورچی

پیش از این در نوشته‌هایم از دوستی به نام پاتریک مارکولینی یاد کرده و از او متن‌هایی نیز ترجمه کرده‌ام؛ به‌ویژه مقاله‌های «در شناختِ رادیکالیته» و «به‌سوی یله‌گردی از طریق روان‌جغرافیا». او که سرپرستی مجموعه‌ای به نام versus در انتشاراتِ L’échappée را برعهده دارد، پیوسته لطف می‌کند و از کتاب‌های منتشرشده‌شان برایم می‌فرستد. چهار کتابی که تازگی‌ها برایم فرستاده هرکدام ارزشی ویژه دارند و همگی در چشم‌انداز یگانه‌ای جا می‌گیرند. برای اطلاع دوستان علاقمند به این‌گونه آثار، و احتمالاً برانگیختنِ علاقه‌ی …

ادامه‌ی مطلب

هنرهای دل و اندرونی، بخش اول | مارسل مورو

[مدت‌ها پیش] در ایامی مشابه، در معرفی مارسل مورو و ترجمه‌ی قطعه‌ای از او نوشته بودم: سیلِ فقیرسازیِ آگاهی این روزها چه آزارنده است برای اذهانی که در پروای غنی‌سازی شعورِ خویش‌اند. گاهی عصاره‌ و لب و لبابِ جامعه‌ی نمایشگریِ یک‌پارچه برای هر چشم غیرمسلحی نیز برملا می‌شود. بی‌بی ‌سی‌ها و بابا سی‌‌های نمایش یک‌ریز خبرنگار و کارشناس و تحلیل‌گر عَلَم کردند تا به ما بقبولانند « اتفاقی تاریخی» لحظه به لحظه در شُرفِ وقوع بوده و سرانجام به وقوع پیوسته …

ادامه‌ی مطلب

مارسل مورو، سنگرِ امروزِ من | بهروز صفدری

سیلِ فقیرسازیِ آگاهی این روزها چه آزارنده است برای اذهانی که در پروای غنی‌سازی شعورِ خویش‌اند. گاهی عصاره‌ و لب و لبابِ جامعه‌ی نمایشگریِ یک‌پارچه برای هر چشم غیرمسلحی نیز برملا می‌شود. بی‌بی ‌سی‌ها و بابا سی‌‌های نمایش یک‌ریز خبرنگار و کارشناس و تحلیل‌گر عَلَم کردند تا به ما بقبولانند « اتفاقی تاریخی» لحظه به لحظه در شُرفِ وقوع بوده و سرانجام به وقوع پیوسته است. باید برای در امان ماندن از سیلِ آگاهیِ دروغین و دفعِ تهوع در برابر …

ادامه‌ی مطلب

ترجمه دوباره اثر، بهترین نقد ترجمه

■ نقد ترجمه،‌ به خصوص نقد ترجمه ادبی در ایران بحثی ادامه‌دار، مناقشه‌برانگیز، تاثیرگذار و کم‌وبیش آموزنده بوده است. در سال‌های اخیر شمار ترجمه‌ها از رمان و داستان‌ کوتاه افزایش چشمگیری داشته و به همان میزان هم بحث‌ها و انتقادها درباره میزان امانتداری مترجم، حفظ لحن و سبک نویسنده، و دانش و تسلط مترجمان نسبت به زبان مبدا و مقصد افزایش یافته است. به تازگی نیز شماری از آثار پرمخاطب در بازار کتاب ایران مورد نقد قرار گرفته که بازتاب …

ادامه‌ی مطلب

خطا در ترجمه و بدفهمی در ترجمان | محمد قائد

■ با نگاهی به شرایط کلی نگارش و ویرایش در ایران، محصولات عرضه شده در بازار ترجمه می‌توانست بسیار بدتر باشد. به اینها بیفزاییم سطح آموزش انشای فارسی در مدرسه و زبان خارجی در دانشگاه را. تقریباً تمام ایرادهای فت‌وفراوانی که اهل ترجمه از دههٔ‌ ۴۰ به کار همدیگر ‌‌گرفته‌اند وارد بوده است و مترجم مورد انتقاد ندرتاً ‌توانسته یک یا چند مورد را با برهان رد کند. البته منتقد بسیار دقیق متمایز از مترجم بسیار سهل‌انگار است اما مشکل …

ادامه‌ی مطلب

هنرهای دل و اندرونی، بخش دوم | مارسل مورو

ــ شاهدِ گوش‌به‌زنگِ روندِ جوامع باش، اما در برابرِ یاوه‌بافی‌های سیاسی‌ها و سیاست‌ها ناشنوا بمان. اگر از لحاظِ احساسی به چپ گرایش داری همین‌ قدر که اندیشه‌ای برآمده از غریزه‌ی توست، ولو دیگران آن را اندیشه‌ای ارتجاعی بدانند، از بیانِ آن نترس. اما مراقب باش روندِ زنجیره‌وارِ این اندیشه تو را با خود نکشانَد، آن را به‌گونه‌ای که قوای دشمن انتظار دارد شرح و بسط نده. خشم‌وخروش‌ات از ابلهیِ یک عده نباید موجبِ فراموش‌کردنِ آزمندیِ عده‌ی دیگر شود. همرنگِ جماعت‌شدن‌ها را …

ادامه‌ی مطلب

باران | جک گیلبرت

ناگهان این شکست. این باران. آبی‌ها که خاکستری شده‌اند و قهوه‌ای‌ها که خاکستری شده‌اند و زرد که کهربایی بد رنگ. در خیابانهای سرد تن گرم تو. در هر اتاقی که شد تن گرم تو. در میان همه مردمان نبود تو مردمانی که هستند همیشه کسی غیرِ تو. سالیان سال آسوده بودم در کنار درختان آشنا بودم با کوهستان. شادکامی عادتم بود. حالا ناگهان این باران.

ادامه‌ی مطلب

اعتدال بهاری | ایمی لاول

بوی خوش سنبل مثل مه‌ای پریده رنگ و تنک بین من و کتابهایم نشسته؛ باد جنوب از اتاق می‌گذرد و تن شعله‌ی شمع را می‌لرزاند. عصب هایم تیر می‌کشند از صدای چک چک باران پشت پنجره و خیالم پریشان است‌ از جوانه‌های سبزی که آن بیرون، در شب سر بر می‌آورند.   چرا اینجا نیستی که فتحم کنی با فراوانی عشق ناگزیرت.

ادامه‌ی مطلب