قالب وردپرس درنا توس

آخرین شعرها

گفتگو

پرسش گرانه به من می‌نگرد انگار می گوید چرا سکوت می‌کنی؟   به راستی برای چه سکوت می‌کنم ؟ و بدنیال پاسخی می‌گردم   از چهره اش رو بر می‌گردانم به دیوار و از دیوار به پنجره   از پنجره به دست هایم بر زانوانم و دوباره باز به چهره اش   هنوز به من نگاه می کند سکوت را در اتاقش می‌شنوم   دلم می‌خواهد بگویم که از برای خود سکوت می‌کنم چرا که نمی‌دانم او کیست.

ادامه‌ی مطلب

شعر شانزدهم: به نوبت

آن هنگام که می‌خندی، دنیا با تو می‌خندد؛ آن هنگام که اشک می‌ریزی امّا، تنها هستی؛ شادی را باید در دنیای پیرِ غم‌گین جستجو کنی، غم‌ها امّا، تو را خواهند یافت. آواز که می‌خوانی، کوه‌ها همراهی‌ات می‌کنند؛ آه که می‌کشی امّا، در فضا گم می‌شود؛ پژواکِ آوای شاد فراگیر می‌شود، غم‌ناک که شد امّا، دیگر به گوش نخواهد رسید. شاد که هستی، همه در جستجوی تواَند؛ به هنگامِ غم امّا، روی می‌گردانند و می‌روند؛ آنها شادی تمام و کمالِ تو …

ادامه‌ی مطلب

کاهوی جوان

  هر چیز را میتوانم تحمل کنم   پژمردگی حبوبات گلهای در حال مرگ سیب زمینی‌ها که در گوشه‌ای زیرورو می‌شوند را می‌توانم بی‌تفاوت ببینم در این موارد بیرحم هستم   اما کاهوی جوان در ماه سپتامبر، تازه کاشته شده، هنوز جان نگرفته  بر گهواره ای خیس ،  نه.

ادامه‌ی مطلب

کلاس خوبلز*

چگونه مثلن میزی    به تابلوی نقاشی تبدیل می‌شود   «کلاس» می‌گوید به نوع نگاه کردن بستگی دارد  بیشتر دیدن، کمتر نقاشی کردن   عقب عقب بروی ، تا اینکه فکر کنی : لعنتی.   اگر به اندازه‌ی لازم خوب نگاه کنی هر میز  را برای بار اولین می‌بینی.     Klaas Gubbels (Rotterdam, 19 januari 1934) هنرمند هلندی که کارهای طبیعت بیجان از  میز و صندلی و قهوه ساز او مشهور و از اهمیت خاصی برخوردار است

ادامه‌ی مطلب

یک زن

حالا چگونه گام‌هایم را به او برسانم؟ در کدام سرزمین ببینمش؟ و در کدام کوچه‌ها بجویمش؟ در کدام شهر؟ – و اگر خانه‌اش را یافتم (به‌فرض که پیدا کنم) زنگ در را آیا خواهم زد؟ چگونه جواب دهم؟ و چگونه در صورتش خیره شوم؟ چگونه لمس کنم شرابِ رقیقِ میانِ انگشتان را چگونه باید سلام کنم… و درد سالیان را بزدایم؟ یک‌بار – بیست سال قبل – در قطاری دلخواه بوسیدمش سراسرِ شب…

ادامه‌ی مطلب

شعر چهاردهم: غولی با چشمان آبی

غولی بود با چشمان آبی ، که به زنی یاریک اندام دلداده بود. رویای زن خانه ای  کوچک بود ، خانه ای با باغچه‌ای پر از یاس، که باروری در آن شکوفا بود .   غول او را دیوانه وار دوست داشت ، دست هایش برای کارهای بزرگ ساخته شده بود . نمی توانست خانه ای این چنین بسازد، نمی توانست درِ خانه ای با  باغچه‌ای پر از یاس و سرشار از باروری را بکوبد.   غولی بود با چشمان …

ادامه‌ی مطلب

نوستالژی‌!، ای دشمن من!

سی‌سال چنین بوده‌‌ که چون دو راهزن دیدار کرده‌ایم در سفری با جزئیاتِ نامعلوم واگن‌هایِ قطار در طول ایستگاه‌ها کم می‌شوند نور، رنگ می‌بازد اما صندلیِ چوبیِ تو در تمامِ قطارها بر جایِ خود باقی‌ست با حکاکیِ سالیان طرح‌هایِ گچی دوربین‌هایی که از یاد رفته‌اند چهره‌ها و درخت‌هایی که اکنون زیرِ خاک خفته‌اند؛ یک‌دَم دزدانه نگاهت می‌کنم و  نفس‌زنان به انتهایِ قطار می‌شتابم دور از تو … گفتم: راه طولانی‌ست و از کیفم پاره‌ای نان درآوردم و تکه‌ای پنیر دیدم …

ادامه‌ی مطلب

گل

سنگ سنگی در هوا که من دنبال می کنم چشم تو، چنان کور چون سنگی ما دست بودیم ما تاریکی را خالی کردیم ما کلمه را یافتیم کز پس تابستان  می آمد گل گل- کلمه ای کور چشم تو و چشم من آبیاری اش می کند رشد دیوارقلب بر دیوار قلب برگ می دهد یک کلمه دیگر، مثل این، و چکش ها تاب می خورند در فضا

ادامه‌ی مطلب

نامه عاشقانه

توصیف تغییری که در من دادی آسان نیست اگر امروز زنده ام، پیش از آن مرده بودم اما آزاری نمی دیدم از مردگی، به روال معمول ادامه می دادم، مثل سنگی این نبود که مرا فقط کمی تکان دادی یا واداشتی تا چشم کوچک تارم را به دیدن آسمان روشن کنم بی امیدی به درک آبی آن یا ستارگان نه، این نبود، من ماری خفته بودم با سیماچه سنگی سیاهی میان صخره های سیاه در شکاف سپید زمستان بی لذتی، …

ادامه‌ی مطلب

شعر سیزدهم: هیستری

آنگاه که خندید دانستم در خنده اش درگیر می شوم و بخشی از آن خواهم بود، تا آن که دندان هایش، تنها، ستاره هائی گاه گاهی بودند با قابلیت صف بستن و قدم رو رفتن. نفس بریده به درون کشیده شدم، با هر نفس به جای آمدن زودگذری نفس فرو دادم و دست آخر زخمین از موج نیروهائی ناپیدا در غارهای تاریک گلویش گم شدم. گارسن پیری که با دست های لرزان رومیزی صورتی و سفیدی را با شتاب روی …

ادامه‌ی مطلب

نوشتن مثل نوشیدن است

نوشتن مثل نوشیدن است نه سرما نه زمان نه گرسنگی را حس کردن.   با اعتماد گرفتنِ روشنایی  که از پنجره می تابد است.   حس کردن بهار پیش از آنکه برسد، از زیر خاک در آوردنِ آنچه پنهان است، کف بینی، گشودن و قسمت کردن.   نوشتن مثل نوشیدن است، برای تنها نبودن.     Miriam van hee برگردان شهلا اسماعیل زاده

ادامه‌ی مطلب

دوازدهم: آهنگ عشق

اگر در حال غرق شدن بودی، برای نجات تو می آمدم، در پتویم می پیچیدم ات و چای داغی برایت می ریختم. اگر داروغه بودم ، دستگیرت می کردم و ترا در سلولی به غل و زنجیر می کشیدم. اگر پرنده بودی، صدایت را ضبط می کردم تا تمام شب به چهچه ی بلند تو گوش کنم. اگر گروهبان بودم تو سربازم می شدی، و جوان، مطمئن ام که مشق نظامی را دوست می داشتی. اگر چینی بودی، زبان ها …

ادامه‌ی مطلب

من

  بردگی را تحمل نمی کنم من همیشه منم ترجیح می دهم بشکنم تا اینکه چیزی مرا خم کند چه بخت سرکش باشد چه قدرت بشری اینگونه ام و اینگونه می مانم اینگونه می مانم تا آخرین توان به این خاطر همیشه یکی ام من همیشه من ام من بالا برود، بالا می روم من فرو افتد، به تمامی فرو می افتم

ادامه‌ی مطلب

شعر یازدهم: چکمه‌ی قرمز گمشده

  مادرِ مادربزرگم سلطانا اورسویچ شناور در آسمان بر ننویی چوبی و سوار بر ابرهای باران زا می راند با پیه ی گرگ و دیگر روغن ها معجزه های کوچک و بزرگی می کرد بعد از مرگش هنوز در کار زندگان دخالت می کرد او را از خاک بیرون می کشیدند تا رفتارهایش را بیاموزند و دوباره گودتر به خاکش بسپارند آنجا بر کپل های سرخ اش دراز کشید در تابوتی از چوب بلوط فقط یک لنگه چکمه ی قرمز …

ادامه‌ی مطلب

تماشایت می کردم

  موهایت در باد به پرواز در می آمد کنارت به تماشایت می نشستم خورشید می سورزاند دریا آتش می گرفت تو حرف می زدی و من غرق صحبت ات بودم می خندیدی سکوت می کردی به فکر فرو می رفتی دست در دست من ، راه می رفتی راه تمام می شد تو را نمی دیدم زمان سال سال می گذشت از دور از خیلی خیلی دور تماشایت می کردم

ادامه‌ی مطلب

شعر دهم: همانی که هست

عقل می گوید که دیوانگیست عشق می گوید همانی که هست هشیاری می گوید که ناخرسندیست ترس می گوید جز رنج، هیچ چیز نیست فراست می گوید آینده ای ندارد عشق می گوید همانی که هست غرور می گوید مضحک است هشیاری می گوید احمقانه است تجربه می گوید غیر ممکن است عشق می گوید همانی که هست

ادامه‌ی مطلب

و نمیرم

  تو رسوایی منی و مرا توان پنهان کردنت نیست مثل زخمی خون‌ریز تو خون منی چگونه پنهانت کنم؟ چون دریایی خروشان تو موج منی چگونه پنهانت کنم؟ بسان اسبی سرکش تو شیهه‌ی منی چگونه پنهانت کنم؟ چون تپشی هراسان در قلبم چگونه پنهانت کنم… و نمیرم؟

ادامه‌ی مطلب

سر خم نمی‌کنم

برهنه در بوران تنها می‌ایستم چون الف و سر خم نمی‌کنم بر تمام بتان می‌شورم و سر خم نمی‌کنم از آتشی به‌در می‌آیم و در آتشی فرو می‌شوم و سر خم نمی‌کنم باور به نبرد تن به تن دارم و سر خم نمی‌کنم به خاکستر می‌آمیزم و سر خم نمی‌کنم جز در برابر تو

ادامه‌ی مطلب

شعر نهم: راه

وقتی هیچ کس ما را دوست ندارد شروع می‌کنیم مادرهایمان را دوست بداریم   وقتی هیچ کس برایمان نمی‌نویسد به یادِ دوستان قدیمی می‌افتیم   و کلمه‌ها را می‌گوییم فقط بدین خاطر که سکوت ما را می‌ترساند و هر حرکتی خطرناک است   در پایان اما- اتفاقی به پارک‌های وحشی می‌رسیم و همراه با ترومپت‎‌های غمگینِ ارکستر‌های غمگین ضجه می‌زنیم   گین نادی ایگیا (تولد ۱۹۳۴ مرگ ۲۰۰۶)شاعر چُواشی/روسی که به هر دو زبان شعر سروده است. از ۱۹۶۴ تا …

ادامه‌ی مطلب

دوردست‌ها

چشم در چشم، در سرما بیا اینگونه آغاز کنیم با هم بیا حجابی را تنفس کنیم که ما را از یکدیگر می پوشاند همراه با شبانگاه که آماده می شود برای اندازه گیری فاصله بین اشکالی که به خود می گیرد و اشکالی که به ما می بخشد

ادامه‌ی مطلب

دو شکل

بگذار چشمت شمعی باشد در صندوقخانه و نگاهت فتیله ی آن بگذار چنان تاریک باشد چشمم که روشن کنم چشمت را نه. بگذار طور دیگری باشد بیا به درگاه خانه ات زین کن رویای خالدارت بگذار سمش گفتگو کند بابرف برفی که می روبی از بام روح من

ادامه‌ی مطلب

باد

بادی که پشت پنجره بود پرده ی گذشته را به روی مان باز کرده بود و ناگهان زمان لابلای درب و صندلی جایی دست و پا کرد تدبیری که در زهر و تعبیری که در خواب بود هر قدر که می گذشت زندگی و خیال از آن گذر نمی کرد پرده آرام بود اما در من طوفان برپا بود طوفانی غریب..

ادامه‌ی مطلب

تو را در من پیش می برم

با وسواس عجیبی تو را در من پیش می برم حتی در دوست داشتن های دیگر تو در همان جایگاه پیشین ات ایستاده ای رفتن ات هم مرا تنها نمی گذارد در تن های غریبه حتی تو را در من با وسواس پیش می برم انگار که رد پای بودن ات را در تمام اتفاقات درون عشقی ناشناخته دنبال می کنم

ادامه‌ی مطلب

نوازش کن، ببوس مرا

در شهری به دنیا آمدم که بادهایش از سمت شمال می وزید به این سبب لبانم خشک و ترک خوردهَ ند کمی ببوس مرا در شهری که به دنیا آمدم هیچ درخت گردویی نبود از اینست که حسرت خنکای سرزمینی را همیشه به همراه دارم کمی نوازش کن مرا

ادامه‌ی مطلب

هیچ جایی

در هیچ کوهستانی چنان آسمان آبی ما قله ها قد علم نکرده اند لرزش ستاره ها زلزله ای در دل های مان فرود می آورد هیچ جایی نمکی این چنین تلخ با دریا درهم نیامیخته اند از خاک شیره ای دوشیده ایم که سر خورشید را گیج می آورد

ادامه‌ی مطلب

امشب، خواهم مرد

مست و نا آرام ام بعدا حرف بزنیم مسکنی خورده و همین امشب خواهم مُرد درگیرم.. کاری با من نداشته باش گروهی منفی در خونم جاری ست که هرگز بند نخواهد آمد رگ هایم را از سه سمت خواهم بست رگ هایم سگ های گرسنهِ استانبول را سیر خواهند کرد مست و نا آرام ام بعدا حرف بزنیم مسکنی خورده و امشب خواهم مرد درگیرم.. سراغ من نیا با اسبم ، چهارنعل سمت جنگل های تاریک خواهم تاخت معشوق من! …

ادامه‌ی مطلب

بیا..

  هوا از اندوه چشمانم دم کرده بود شب آنقدر سنگین ست که حتی گلوله هم از آن عبور نمی کند نمی توانم تاریکی و سکوت این شب را بازگو کنملابلای انگشتانم سیگاری با طعم زهر و در بالشم جهنمی برپاست بیا دیگر..

ادامه‌ی مطلب