قالب وردپرس درنا توس

آخرین شعرها

زاده‌ی رویا | لی یانگ لی

  و من، یک کودک، چه آموختم از روز سبت؟ پدری مکلف به کشتن پسر دلبندش و دلبند برای خشنودی پدر می‌گوید باشد. تمام هفته از پدرم پنهان شدم و خدا را شکر ‌کردم که دلبند نبودم اما چه تنها می‌نُماید پدر بدون پسری که خشنودی‌اش را بجوید. و دیگر چه یاد گرفتم؟ آن نور از تاریکی به دنیا می‌آید تا جایگاه باستانی‌اش را پس گیرد. سنبله‌های گندم و گاو در چراگاه در خواب فرعون، یعنی اَشکال سال‌هایی که می‌آیند. …

ادامه‌ی مطلب

وقتی که ادبیات کسب‌وکار می‌شود

  در سال ۱۹۳۱ میلادی، آلدوس هاکسلی به فکر افتاد تا با نوشتنِ نخستین رمان دُژستانیِ (خراب‌آبادی/دیستوپیایی) خود به رویارویی طنزآمیز با رمان‌های ناکجاآبادیِ (اتوپیایی) اچ. جی. ولز برود. نامِ کنایه‌آمیزِ رمانش را از حرفِ میراندا در نمایشنامه‌ی توفانِشکسپیر گرفت و در آن برخلاف رمان‌های ناکجاآبادی خوش‌بینانه،  چشم‌اندازی ترسناک از آینده را پیش روی خواننده‌ ‌آورد. هشتادوپنج سالی از آن زمان گذشته و حالا ما، در دهه‌ی دوم سده‌ی بیست‌ویکم میلادی، چه از دریچه‌‌ی پرامیدِ ناکجاآبادی نگاه کنیم و چه از …

ادامه‌ی مطلب

اورکت | میلان جورجویچ

اورکت افتاده بر کف اتاق بی هیچ قطره خونی بر آن اورکت افتاده، خسته. چروکیده و دور انداخته شده اورکت! اورکت! اورکت! برادر عزیزم برخیز لااقل زانو بزن کنار میلان جورجویچ خودت! برادر عزیزم! نگاهبان تنهایی‌ام گرگ باران‌دیده، برف‌ها خورده لعنت‌ها و تملق‌ها شنیده بلند شو! بلند شو! جیب‌های خالی‌ات را حس می‌کنم با دست‌هایم که در آن‌ها پر‌و‌بال می‌زنند درون آستین گشادت جانوران کوچک بازوانم می‌خزند شاید که نفس‌کشیدن آغاز کند و چشمان خویش بگشاید، لرزان سپس تکانی بخورد …

ادامه‌ی مطلب

شادی کوچک | میلان جورجویچ

آری، تو نیز می‌آیی سرانجام شادیِ کوچکِ عادیِ روزانه برشی از نان چاودار خواهی بود یا لیوانی پر از شیرِ خنک و چون ابرهای تار در آسمان پرواز کنند و خوشید خندان سرک بکشد حس می‌کنم تو را، روی زبانم حتا بر سقف دهانم پس برای من چون دختری می‌شوی با پستان‌های زیبا آهای! شادی کوچک سرخ عیدانه هر تکّه از تنت را می‌بوسم و نوازش‌کنان به رختخواب می‌برمت و می‌خوابم آن‌سان که خاک خوابیده درست نزدیک بهار. ‌

ادامه‌ی مطلب

شب‌های سفید | پل آستر

کسی اینجا نیست و بدن می‌گوید: هر آنچه گفته شده ناگفتنی‌ست. اما هیچ‌کس به خوبی یک بدن نیست و آنچه بدن می‌گوید هیچ‌کس نمی‌شنود جز تو. شب و دانه‌ی برف. تکرارِ یک قتل لابلای درخت‌ها. قلم بر زمین می‌لغزد: دیگر نمی‌داند چه پیش خواهد آمد، و دستی که او را نگاه می‌دارد ناپدید شده است. با این حال می‌نویسد. می‌نویسد: در آغاز میان درخت‌ها، بدنی برای قدم‌زدن آمد از دل شب. می‌نویسد: سپیدی بدن رنگ زمین است. این زمین است. …

ادامه‌ی مطلب

بازجویی یک خوب | برتولت برشت

یه قدم بیا جلو ما شنیدیم تو آدم خوبی هستی کسی نمی‌تونه تو رو بخره اما رعد و برقی که به خونه‌ها می‌زنه رو هم کسی نمی‌تونه بخره سر حرفی که زدی می‌مونی؛ چه حرفی زدی؟ روراستی و عقیده‌ت رو رک و پوست‌کنده می‌گی؛ کدوم عقیده؟ شجاع هستی؛ در مقابل کی؟ عاقلی؛ واسه کیا؟ منافع شخصی‌ت رو در نظر نمی‌گیری پس منافع کی رو در نظر می‌گیری؟ دوست خوبی هستی واسه آدمای خوب هم دوست خوبی هستی؟ حالا به ما …

ادامه‌ی مطلب

گفتی… | ای. ای. کامینگز

گفتی میان مرده‌ها و زنده‌ها چیزی از تن من زیباتر هست که میان دست‌هایت بگیری [و آرام بلرزد؟] چیزی نگفتم خیره در چشم‌هایت جز این که هوا بوی همیشه می‌داد و هرگز … و میان پنجره‌ای که حرکت می‌کرد [طوری که انگار انگشت‌هایی سینه‌های دختری را نوازش می‌کردند] باد به باران گفت: به همیشه اعتقاد داری؟ باران گفت: عجیب مشغول اعتقاد به گل‌هایم هستم! ‌

ادامه‌ی مطلب

رساله‌ی بی‌نشان | تادئوش روژه‌ویچ

اما مسیح خم شد و با انگشت بر خاک نوشت و باز خم شد و بر خاک نوشت مادر! این‌ها چه کودک‌اند و ساده‌لوح چه معجزه‌ها که نشان داده‌ام چه کارهای بیهوده و احمقانه که کرده‌ام اما تو می‌فهمی و بر پسرت می‌بخشی از آب شراب می‌سازم مرده‌ها را زنده می‌کنم روی دریاها راه می‌روم به بچه‌ها شبیه‌اند و باید همیشه چیز تازه‌ای از من ببینند فکر کن! متیٰ و لوقا و یوحنا به او نزدیک شدند و مسیح حروف …

ادامه‌ی مطلب

روزی می‌رسد | مارین سورسکو

روزی می‌رسد که باید زیر خودمان یک خط سیاه بکشیم و حساب‌کتاب کنیم. لحظه‌هایی که می‌شد شاد باشیم. لحظه‌هایی که می‌شد زیبا باشیم. لحظه‌هایی که می‌شد بی‌نظیر باشیم. بارها و بارها کوه‌ها و درخت‌ها و رودخانه‌هایی را ملاقات کردیم [یعنی حالا کجا هستند؟ اصلا زنده‌اند؟] جمع همه‌ی این‌ها می‌شود آینده‌ای طلایی که قبلاً زندگی‌اش کرده‌ایم. زنی که دوستش داشتیم به اضافه‌ی همان زن که دوست‌مان نداشت می‌شود صفر. حاصل یک‌چهارم زندگی که به تحصیل گذشت می‌شود میلیون‌ها کلمه‌ی پوشالی که …

ادامه‌ی مطلب

خواب می‌بینم | مارتا رودز

خواب می‌بینم دوستم نمی‌میرد. آب داخل ریه‌هایش هواست روی سینه‌اش می‌نشینم دهان به دهانش می‌گذارم درونش خشک است آب برکه روی ماسه ها خشک می‌شود. در این خواب دوستم نمی‌میرد. فردا سی و پنج ساله می‌شود هدیه‌هایش را باز می‌کند شمع‌ها را فوت می‌کند شوهرش، بچه‌هایش، همه‌ی ما فوت می‌کنیم هوا را نفس می‌کشیم، هوا را. آب برکه داخل برکه خشک می‌شود.

ادامه‌ی مطلب

یکدیگر را می‌شناسیم | مارین سورسکو

یکدیگر را می‌شناسیم روزی روی زمین دیدم‌ات من یک طرف زمین راه می‌رفتم و تو یک طرف دیگرش. می‌توانم بگویم چگونه بودی. آه، شبیه همه‌ی زن‌های دیگر بودی. ببین، هنوز صورتت را به خاطر دارم. عصبی شدم و از صمیم دل چیزهایی به تو گفتم اما صدایم را نمی‌شنیدی. میان ما اتومبیل‌ها می‌رفتند و می‌آمدند و آب‌ها بود و کوه‌ها و همه‌ی زمین. به چشم‌هایم نگاه کردی اما چه می‌دانستی؟ در نیم‌کره‌ی من شب شده بود. دستت را بالا بردی: …

ادامه‌ی مطلب

اشیا | راینر مالکوفسکی

نکند اشیا را بیش از آدمها دوست می‌دارم؟ درست نیست این، ولی حقیقت دارد. قطاری کوچک در دوردست ناقوس‌های سنگین، سنگ ــ پس می‌توانم چیزی بیاغازم. روی کلمات رها نمی‌شوم. آنچه را در خودش است دوست می‌دارم. این درست نیست، حقیقت دارد. همین، مرا زنده می‌دارد. ‌

ادامه‌ی مطلب

از امریکا، امریکا | سعدی یوسف

من جین و جاز و جزیزه‌ی گنج را خیلی دوست دارم طوطی جان سیلور را، بالکن‌های نیو اورلئان را هم من عاشق مارک تواین‌ام و کشتی‌های بخارِ می‌سی‌سی‌پی و سگ‌های آبراهام لینکون اما امریکایی نیستم آیا این‌ دلیل می‌شود که خلبان فانتوم، مرا برگرداند به عصر حجر؟ امریکا بیا تحفه‌هایمان را عوض کنیم. سیگارهای قاچاقی‌ات را بگیر به ما سیب‌زمینی بده تفنگ‌های طلایی جیمز باند را بگیر خنده‌های مرلین مونرو را به ما بده سرنگ‌های هروئین زیر درخت‌ها را بگیر …

ادامه‌ی مطلب

نقب‌هایی به شعر و مرگ [۱] | ورنر لمبرسی

… شـعـر رابطـه ناشـناختـه ای با حقـیقـت دارد مرگ به همـچنـیـن شـعـر، مـرگ نـیـست اما از مرگ گذر میکند مرگ بسـان ِ شـعـر شانه به شانه ی خطر راه میسپرد مرگ ، شاعرانه است از آن رو که بازگشت ندارد شعر، مرگ ِ مرگ است شعر در معرض ِ خطر است چرا که ناگهان پرده از هستی ِ خود بر میکشد و پس از آن هیچ باقی نمی ماند … …مرگ ، یـک فاجـعه ی بی کم و کاست ِ …

ادامه‌ی مطلب

خواهان آشنایی با مردی مسن و فرهیخته هستم | کریستینا لوگن

  ولی من راستش خیلی بیشتر مایلم همراه با یک مرد مسن فرهیخته به طرف دفتر کار خالی زیر شیروانی‌ای راه بیافتم وقتی ساعت ضرباهنگ نیمه شب را می‌زند من راستش خیلی بیشتر می‌خواهم رها در دست باد، به زیر باران بر فراز آلپی متعصب و ممنوع گردش کنم سایه به سایه ی مردی فرهیخته حالا من می‌خواهم که بیایی من می‌خواهم که تو فورا، همین حالا بیایی تو  که از دست خماری و بواسیر دچار حواس پرتی دائمی نیستی از طرفی وقت و حوصله برای شنیدن داری ؛ عقل سالم و تیزهوشی طبیعی روستایی در آمیخته‌ای جذاب تو که فکر نمی‌کنی اشکالی دارد که من در کنترل آرایش موها و حیوان‌های خانگی دیوانه‌ام که مرتب در تاریکی به هر سو می‌خزند، مشکل دارم وقتی که نمی‌توانم بخوابم و شروع به جویدن سوراخ‌های زشتی روی ملحفه‌های سفید قشنگم می‌کنم تو که فکر نمی‌کنی طرز غذا خوردنشان مریض‌گونه است و وقتی با گرسنگی وحشتناکشان،  زوزه‌کشان، نالان و گریان به طرف تخت  * دوکسم که با امید برای روزهای بهتری نگاه داشته‌ام  می آیند وحشتناک بوی بد می‌دهند اگر تو می‌توانی مرا آن طور که هستم بپذیری و با فکر به میگرن و لباس‌های زیرم خودت را آزار ندهی اگر می‌توانی وقتی کمک‌رسانی نیست، هر جایی دستت می‌رسد کمکی بکنی و اگر مرد خوش لباسی هستی با اخلاقی خوش و هوش زنده عیبی ندارد اگر کمی نقص مشکل ارتباط اجتماعی وظیفه تامین معاش فرزند فرورفته‌گی فک بیماری لثه هپاتیت و ناسازگاری معده داشته باشی مهم این است که مهربان باشی و بتوانی از خطراتی که در شیرهای آب و کمد شیشه‌ای به اقساط خریده از مادرم تکثیر می‌شود مرا حفظ کنی *در متن سوئدی تخت دوکس  Dux نوشته شده که یک تخت تقریبا لوکس است.

ادامه‌ی مطلب

زمام | کریستینا لوگن

هر قدر درد آور باشد هر قدر در جستجوی هوای بیشتری غرش کنی بیشتر به پایین فرو برده میشوی هر قدر خشن در برابر من به دفاع از خود برخیزی بر من تف کنی، لگد بکوبی هر قدر بخواهی مرا خرد کنی و خود را از من برهانی بیشتر از پیش بخشی از تو خواهم شد هر طور تلاش کنی که بگویی؛ تو آن انسانی که خود دریافته ای من مهار چشمان تو را بدست می گیرم تا نگاه تو را …

ادامه‌ی مطلب

این دستان | ناتالی دیاز

آیا جاری نشدند مثل رودها- مثل شکوه، مثل نور- بر هفت روز تن تو؟   خوش نبود بودن‌شان بر سرین‌هایت؟   و آیا این همان حس خداوندگار نیست وقتی فشردشان بر یکدگر نخستین دلبند: «همه چیز». تب. بخار. آتمان[۱]. نبض.  سرانجام گناهی که به تاوانش می‌ارزید.  سرانجام یک شیرینی، یک « تو از آن منی.»   دشوار است ایمان نداشتن به این: از گل رس آبی- خرمایی شب این دو سفالگر تو را مشت و مال دادند و ساختند و …

ادامه‌ی مطلب

پیش از آنکه | یهودا عمیخی

  پیش از آنکه درها بسته شوند پیش از آنکه آخرین سوال پرسیده پیش از آنکه مرا بِبَرند پیش از آنکه که باغ‌ها را علف‌های هرز، بپوشانند پیش از آنکه جای هیچ پوزشی نباشد پیش از آنکه بتُن ها سفت تر شوند پیش از آنکه تمام سوراخ‌های فلوت را پُر کنند پیش از آنکه چیزها در قفسه‌هایِ زین‌پس حبس شوند پیش از آنکه قوائد کشف پیش از آنکه نتیجه ها، تعیین … پیش از آنکه خدا، قفل بر آغوشش زَند …

ادامه‌ی مطلب

آخرین نامه ویرجینیا وولف

■ بیست و هشتم مارس ۱۹۴۱، ویرجینیا وولف اورکتش را پوشید، جیب‌هایش را از سنگ پر کرد و به رودخانه‌ی اووز در نزدیکی خانه‌اش رفت و خودش را غرق کرد. بدنش را تا هجدهم آوریل پیدا نکردند. ویرجینیا در آخرین یادداشت به همسرش نوشته بود: عزیزترینم مطمئنم دوباره دارم دیوانه می‌شوم. حس می‌کنم دیگر توان تحمل روزهای وحشتناک را نداریم و این بار حالم خوب نمی‌شود. دوباره صداهایی می‌شنوم و تمرکزم را از دست می‌دهم، پس بهترین کار ممکن را …

ادامه‌ی مطلب

دل نگرانی برای غریق| شارون اُلدز

ناگهان هیچ‌کس نمی‌دانست کجایی لباس سیاه شنای تو مثل علف‌های دریا، سر تراشیده‌ات، صاف مثل سر فک.   کسی مراقب بچه‌هاست.  می ‌آیم تا لبه‌ی آب، حوله را مثل شال زن بیوه می ‌اندازم دور شانه‌‌هایم.   هیچ‌ کدام از شناگران آنی نیستند که باید. بعضی بسیار کوتاه، بعضی سنگین، بعضی با صورت سه تیغه، بالا می‌‌آیند، آب از روی شانه‌هایشان پایین می‌ریزد.   سنگ‌های کنار ساحل به سر آدمی می‌مانند مارماهی‌ها به پیراهن‌های سیاه، و من نمی‌توانم پیدایت کنم. شکمم می‌پیچد انگار …

ادامه‌ی مطلب

آناکرئون، زاده‌ی تئوس

آناکرئون [۴۸۸-۵۸۲ قبل از میلاد] از معروف‌ترین شاعران شعر غنایی Lyric یوانان باستان. زاده شده در تئوس Teos آسیای صغیر، قرن ششم قبل از میلاد و در دورانی که تمدن ایونی به سستی و انحطاط گرائیده بود. فاتحان پارسی وی را به تبعید مجبور ساختند. در ساموس و در دربار پولوکراتس جبار موسیقی نواخت و شعر خواند و پس از سقوط وی به آتن رفت و خاندان پریکلس حضورش را گرامی داشتند. بیش از آن که شاعری درباری باشد شاعر …

ادامه‌ی مطلب