قالب وردپرس درنا توس

آخرین شعرها

شهری که در آن دوستت دارم | لی یانگ‌لی

اینک برمی‌خیزم، و به شهر خواهم رفت به کوی و برزن خواهم جست آنکه جانم در آرزوی اوست.   غزل غزل‌های سلیمان ۳:۲     و زمانی، در شهری که در آن دوستت دارم حتا یگانه‌ترین آوازهای من نیز بی‌پاسخ می‌ماند، و من می‌گذرم از این خیابان‌های ناسور، از فریادهای بلند کوچه‌ها‌، و دالان غرقه در شب به جستجوی تو…   که مذاکراتم را با مه آغاز ‌کنم، باران قیرگون مثل دندان بر قوطی حلبی گدا می‌ریزد، یا دو مرد، …

ادامه‌ی مطلب

سموئل بکت: چهار شعر

    ۱. دی یپ باز همان جزر واپسین سنگ‌ریزه‌های مرده‌ی ساحلی بازگشت و سپس پله‌ها به سوی شهر نورانی ۲. مسیرم در شن-باد است میانِ سنگ‌ریزه‌ها و تل-ماسه باران تابستانی بر زنده‌گی‌یم می‌بارد بر من، بر زنده‌گی‌یم که به یغما می‌رود، که از من می‌گریزد بر انجام‌اش بر سرانجام‌اش آرامشِ من در آن جایی است که مِه پس می‌رود در آن زمانی که توانم بازایستاد از گام‌نهادن بر این درگاهی‌های جای‌شان چه طولانی در تغییرو زیستن در فضای دری که …

ادامه‌ی مطلب

آتش‌نشان کیست؟ | شاعر ناشناس

  آتش‌نشان کی‌ست؟ همان همسایه‌ی دیواربه‌دیوار، مرد مردی با یاد و خاطره‌ای از کودکی خردسال هرگز شور موتور و آژیر و خطر را فراموش نمی‌کند. مردی‌ست مثل من، مثل تو، با بیم‌ها و امیدها، و رؤیاهای ناکام اما با این همه، ایستاده بالاتر از همه‌ی ما، جنگنده با آتش. وقتی زنگ به صدا درمی‌آید، همه را ردیف می‌کند. آتش‌نشان در آنْ، خوشبخت‌ترین و بدبخت‌ترین مردم دنیاست. کسی که زندگی‌ها را نجات می‌دهد، چون مرگ‌های بسیار دیده پاکزاد و رادمنش است، …

ادامه‌ی مطلب

سرکشی واقعیت | هرمان د کونینک

واقعیت برای حاکمان تهدیدکننده است و من این اندیشه را دلگرم‌کننده می‌دانم. واقعیت سرکش است. برنامه‌های سیاسی تا آنجایی که بتوانند سعی می‌کنند واقعیت را پنهان کنند. فیلسوفانِ آرام هم همین طور. اما گاهی واقعیت با این موضوع می‌جنگد. همین مسئله در نظریه‌های ادبی هم صدق می‌کند. این نظریه‌ها سرکش نیستند. نظریه‌ها دست‌کم یک جنبه از واقعیت را در نظر می‌گیرند. آن‌ها یک جنبه را عمومی می‌کنند تا بتوانند با نظریه‌ی قبلی بجنگند. بهترین راه مقابله با نظریه‌ها این است …

ادامه‌ی مطلب

چگونه دابلنی‌ها متولد شد؟ | اکرم پدرام‌نیا

■ چگونه دابلنی‌ها متولد شد؟ | اکرم پدرام‌نیا ‌ ‌ ‌ ‌ جیمز جویس که یکی از نویسنده‌های معروف و اثرگذار قرن بیستم است، برای چاپ آثارش رنج بسیار کشید و بیشتر سال‌های عمرش برای چاپ بی‌سانسور کتاب‌هایش تلاش کرد. از این میان، مجموعه‌داستان دابلنی‌ها حکایتی ویژه و تلخ دارد. وقتی جویس اولین داستان از این مجموعه (خواهران) را نوشت فقط ۲۲ سال داشت و وقتی در سال ۱۹۰۷، آخرین داستان از پانزده داستان آن به نام «مرده‌ها» را نوشت، …

ادامه‌ی مطلب

من با لولیتا در یادها خواهم ماند | گفتگو با ولادیمیر ناباکوف

من با «لولیتا» در یادها خواهم ماند گفتگوی پاریس‌ریویو با ولادیمیر نابوکوف     برای هر خواننده‌ای در هر کجای دنیا، ولادیمیر نابوکوف با «لولیتا» (ترجمه فارسی: اکرم پدرام‌نیا) تعریف، تصویر و شناخته می‌شود؛ نویسنده‌ای چندفرهنگی یا به بیانی دیگر جهان‌وطنی (نابوکوف در روسیه به دنیا آمد، در انگلستان و آلمان دوران جوانی‌اش را سپری کرد، در آمریکا به میانسالی، پختگی و شهرت جهانی رسید و در اواخر عمر سوئیس را برای ادامه زندگی انتخاب کرد و در آنجا نیز …

ادامه‌ی مطلب

آیا ادبیات روس مرده است؟ | اُون متیوز

چگونه سرزمین داستایِفسکی و تولستوی برای عشاق کتاب در درجه‌ی دوم اهمیت قرار گرفت اُوِن مَتیوز* | برگردان آبتین گلکار ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، در سخنرانی ماه ژانویه‌ی خود به مناسبت آغاز «سال ادبیات» (که شامل برنامه‌ها و پروژه‌های دولتی با هدف بلندآوازه کردن ادب روس است)، وظیفه‌ی خود را ارتقای وجهه و اثر‌گذاریِ نویسندگان کشورش در سطح جهان عنوان کرد. نسل‌هایی از کتابخوان‌های امریکایی، که با تولستوی و پاسترناک بزرگ شده‌اند، این موج نو را به فال نیک خواهند …

ادامه‌ی مطلب

نقبهایی به شعر و مرگ [۲] ورنر لمبرسی

هر شـعـر           مـیل به گـمـنامی دارد                                     و مـرگ نـیز هرشـعراز عـشـق مـیگوید                            و مرگ نـیز مرگ از هر شعری                          عـشـقی عـظـیم میـسازد شـعـر از هـر مـرگـی                        عشـقـی بزرگ می آفـریـند                                                           برای زیـستـن نه عشق سکوت است و نه مرگ اما بدون سکوت آنها                       هیچ انـد مرگ آزمودن ِ تجربه ایست که …

ادامه‌ی مطلب

روایت سرگردانی | مصاحبه با دکتر اکرم پدرام‌نیا

‌■ سرگردانی به نظر من از بن‌مایه‌های زیبای تاریخ انسان و آثار جهان است مصاحبه با اکرم پدرام‌نیا؛ نویسنده و مترجم   میلاد ظریف: دکتر اکرم پدرام‌نیا در دانشگاه تهران ادبیات انگلیسی خوانده و بعد از آن در دانشگاه علوم‌پزشکی ایران پزشکی خوانده و در فرنگ در رشته ایمونولوژی و Health Informatics به تحصیل ادامه داده است. کتاب‌هایی هم که ترجمه کرده و به تألیف درآورده همانند رشته‌هایی که تحصیل کرده متنوع است؛ از دولت‌های فرومانده نوام چامسکی گرفته تا …

ادامه‌ی مطلب

کلارا کالان | اثر ریچارد رایت | ترجمه‌ی اکرم پدرام‌نیا

■ کلارا کالان | ریچارد رایت | اکرم پدرام‌نیا | نشر نفیر | پاییز ۱۳۹۵ ‌ «و اگر دنیادوست تو را فراموش کرد به زمین خاموش بگو: در طغیانم و با چشمه‌ی خروشان بگو: هستم و می‌مانم»               راینرماریا ریلکه ‌ ‌ رمان کلارا کالان، نوشته‌ی ریچارد رایت در سال ۲۰۰۱ معتبرترین جوایز کانادا، از جمله جایزه‌های گیلر و گاورنر جنرال را برنده شد. این اثر که به شیوه‌ی روایت نامه‌نگاری نوشته شده است …

ادامه‌ی مطلب

چشم‌به‌راه توام | امیلی دیکنسون

زنبور! چشم‌به‌راه توام دیروز بود به دوستی می‌دادم این خبر که «دگر رسیده وقت آمدنت» غوک‌ها هفته‌ی پیش آمده‌اند جا افتاده و مشغول کار شده‌اند پرنده‌ها کم‌وبیش بازگشته‌اند شبدرها جان گرفته، گرم شده‌اند نامه‌ام «هفدهم» دست توست، به حدس پاسخی، یا از آن بهتر، خودت به داد دلم برس دوستدارت، مگس ‌

ادامه‌ی مطلب

طلوع | امیلی دیکنسون

اکنون برایت می‌گویم خورشید چگونه طلوع کرد در هر دم تاری ابریشمین برج‌ها در یاقوت ارغوانی شناور شدند و خبر چون دسته‌ی سنجاب‌ها پراکنده شد تپه‌ها گره از کلاه گشودند پرندگان آواز سر دادند آن‌گاه آهسته به خود گفتم «این دیگر خورشید است» اما این‌که چگونه غروب کرد نمی‌دانم گویی نردبانی ارغوانی بود که دخترکان و پسرکان زرد از آن مدام بالا می‌رفتند و هنگامی‌که بدان‌سو رسیدند مدیر مدرسه‌ای خاکستری‌پوش میله‌های غروب را به‌آرامی برداشت و همه را در پی …

ادامه‌ی مطلب

ایمن در حجره‌های مرمرینشان | امیلی دیکنسون

دور از دسترس صبح و دور از دسترس ظهر ایمن در حجره‌های مرمرینشان خفته‌اند ساکنان شکیبای رستاخیز توفال از حریر سقف از سنگ نسیم در قصر آفتابش آهسته می‌خندد زنبور عسل در گوشی ناشنوا همهمه می‌کند پرندگان زیبا آهنگ غفلت می‌خوانند وه که چه حکمتی در این‌جا ویران شده است در هلال فراز آنان سال‌ها شکوهمندانه می‌گذرند جهان‌ها قوس‌هاشان را خالی می‌کنند و فلک‌ها پارو می‌کشند نیمتاج‌ها فرو می‌افتند و قاضیان تسلیم می‌شوند بی‌صدا چون نقطه‌ها بر قابی از برف …

ادامه‌ی مطلب

اما چنین نخواهم کرد | امیلی دیکنسون

آسمان‌ها نمی‌توانند رازشان را نگه دارند به تپه‌ها می‌گویند و تپه‌ها به باغ‌ها و باغ‌ها به نرگس‌ها پرنده‌ای که گذارش از آن طرف می‌افتد همه را آهسته می‌شنود اگر پرنده‌ی کوچک را رشوه‌ای دهم کسی چه می‌داند شاید بگوید اما چنین نمی‌کنم ندانستن نیکوتر است اگر تابستان اصل بود برف دیگر چه جادویی داشت بنابراین ای پدر، رازت را نگه دار اگر حتی می‌توانستم بدانم که این یاران فیروزه‌ای در جهان نوساخته‌ات چه می‌کنند نمی‌گفتم

ادامه‌ی مطلب

در شب اعدام | آلدن نولن

در شب اعدام یکی مرا با پزشکِ قانونی اشتباه گرفت گفتم «خبرنگارم… مطبوعاتی هستم» اما نفهمید و مرا به اتاقی اشتباه برد رییس زندان به پیشوازم آمد، «آمدید پدر روحانی؟» گفتم «مطبوعاتی هستم» گفت «البته، کشیش مطبوعاتی» و از پله‌ها پایین رفت و مرا به دنبال خود کشاند قاضی بلند گفت «آقای آلیس!» داد زدم «مطبوعاتی هستم» ولی مرا هل داد به پشت پرده‌های سیاه به جایی‌که روشنایی‌اش کورکننده بود و چهره‌ی مردان روبه‌رو دیده نمی‌شد پیش خود گفتم، خدا …

ادامه‌ی مطلب

شکوه مردم مترو | هیلدا مورلی

شکوه مردم مترو در آن غروب شنبه، وقتی به‌رغم شتاب زمان در را برای جامانده‌ها نگه می‌دارند، و پسرمدرسه‌ای‌های محله‌ی کویینز، نرغول‌های نیرومند و سرخوش لاف‌زنان و لطیفه‌گویان شاد از ساعت‌های در پیش، و آن سه دختر کارمند با زیبایی‌های غریب؛ آن دختر هندی‌تبار تیره‌رنگ و آن یکی با موی کوتاه چتری کوتاه کوتاه، چون ژاندارک بر صلیب و گوشه‌ی لب‌های نشسته در لبخند و آن دختر سیه‌چرده‌ی ظریف، به ظرافت ماده‌آهو با موهای قهوه‌ای و پیراهن امرودی و روزی …

ادامه‌ی مطلب

در آمبریا | جک گیلبرت

روزی نشسته بودم بیرون کافه، غروب آمبریا را تماشا می‌کردم که دختری از نانوایی بیرون آمد، نانی خریده بود که مادرش می‌خواست. می‌دانست حالا باید از برابر این ‌آمریکایی رد شود، و نمی‌دانست چه کند، سردرگم بود بین سیزده‌سالگی وُ زن شدن در آن تابستان. خوب از پسش برآمد.  از من گذشت و رفت تا نزدیک پیچ کوچه و گفت مرا نمی‌بیند.  کارش حرف نداشت. لحظهٔ آخر تاب نیاورد که نگاهی نیندازد به سینه‌های جوانش حالا هر بار می‌شنوم مردم …

ادامه‌ی مطلب

زنی را دوست داشتن | اد هورنیک

زنی را دوست‌داشتن از مرگ گریختن از هستی خاکی بیرون‌رفتن در روح همدیگر چون رعد غریدن با هم دراز کشیدن،گوش سپردن، خیال‌پردازی کردن همراه با درختان شبانه، وزیدن یکدیگر را بوسیدن و نواختن لحظه‌ای همدیگر را به زندگی آوردن غروب‌کردن و با شگفتی طلوع‌کردن است می‌پرسم: خوابیده‌ای؟ پاسخی نمی‌دهد، بی هیچ کلامی کنار هم خوابیده‌ایم و به همدیگر فکر می‌کنیم دو روحِ لبریز از اندوه دور از این دنیا که نمی‌تواند به ما آسیب برساند، و نزدیکِ ستارگان، که سحرآمیز …

ادامه‌ی مطلب

از ترجمه تا مترجم |‌ گفتگو با محمود حسینی‌زاد

■ بنشینیم و وارد شدن نویسنده‌ها و شاعران را تماشا کنیم ■ مصاحبه‌کننده: هوشیار محبوب بازار کتاب در آلمان بازار خیلی بزرگی است… این وسعت هم شامل بازار نشر آن می‌شود، هم جمعیت مخاطبان آن و هم نویسنده‌های آلمانی. گاه پیش می‌آید که خود نویسندگان آلمانی هم از همتای خودشان و آثار آن‌ها بی اطلاع هستند.   محمود حسینی‌زاد مترجم، داستان نویسِ معاصر، فروتن و فوق العاده باحال است. یعنی وقتی می‌نشینید تا با او حرف بزنید، در آن، متوجه …

ادامه‌ی مطلب

درها | کارل سندبرگ

در باز می‌گوید “بیا” در بسته می‌گوید “که هستی؟” سایه‌ها و اشباح از میان درهای بسته می‌گذرند. اگر دری بسته است و می‌خواهی بسته بماند چرا بازش می‌کنی؟ اگر دری باز است و می‌خواهی باز بماند چرا می‌بندی‌اش؟ درها فراموش می‌کنند اما فقط درها هستند که می‌دانند آنچه درها فراموش می‌کنند.

ادامه‌ی مطلب

کودکیِ خوب ا گوتفرید بن

دهان دختری که مدت ها روی نی ها لم داده بود تکان،تکان می خورد وقتی از نیم تنه به زور گشودیم اش مِری اش پُر از سوراخ بود سرانجام در گوشه زیرین دیافراگم اش لانه ی بچه موش ها را یافتیم یک موش ماده ی کوچک آنجا مُرده بود مابقی از جگر و کلیه ی دخترک می خوردند خونِ سرد می نوشیدند و از کودکی خوب شان لذت می بردند مرگ شان هم به همان خوبی و سریع بود: همه …

ادامه‌ی مطلب

برای سالگرد مرگم | دبلیو. اس. مروین

هر سال بی آنکه بدانم از روزی گذشته‌ام که در آن آخرین شعله‌های آتش به سویم موج برمی‌دارند و سکوت، آشکار خواهد کرد مسافر خستگی‌ناپذیر را بسان پرتو یکی ستاره‌ی بی‌فروغ   آنگاه دیگر در زندگی نخواهم دید خود را در جامه‌ای غریب حیران بر زمین و نخواهم دید عشق یک زن را بی‌شرمی مردان را و خود را که می‌نویسم امروز پس از سه روز باران و نمی‌شنوم آواز چکاوک را و تمام خواهد شد سقوط و تعظیم، بی …

ادامه‌ی مطلب

گل‌‌سرخ‌ها | جک اسپایسر

گل‌سرخ‌هایی که گل‌های سرخ می‌پوشند چه لذتی از آینه‌ها می‌برند گل‌های سرخی که گل‌سرخ‌ها می‌پوشند باید از گل‌های سرخی که به تن کرده ‌اند لذت برند گل‌سرخ‌هایی که گل‌های سرخ می‌پوشند با آینه‌ای پشت سر مانده دارند می‌میرند. هیچ یک از ما جوانتر نیست اما گل‌های سرخ می‌میرند. مردان و زنان عروسی‌ها و مراسم خویش دارند تصاعدی آبستن‌اند و در صفوفِ منظم ِرسمی نابود. گل‌های سرخ بر بستری از گل‌های سرخ می‌میرند و آینه‌ها بر ایشان می‌گریند.  

ادامه‌ی مطلب