قالب وردپرس درنا توس

آخرین شعرها

پرستاران

صف پرستاران کم‌کم روانه خانه می‌شوند
پشتِ حفاظِ
عینکم تماشایشان می‌کنم که می‌آیند و می‌روند
آنان پشتِ حفاظِ غروب‌اند.
صفی از پرستاران و صفی از کژدمان.
می‌آیند و می‌روند.
در ساعت شش عصر؟
در ساعت هشت عصر؟
گاهی یکی دستی بلند می‌کند و برایم تکان می‌دهد.
سپس به ماشینش می‌رسد، بدون آنکه بازگردد، و ناپدید می‌شود.
پشت حفاظ غروب، همانطور که من پشت حفاظ عینکم.
کوزۀ پو جای می‌گیرد در میان این دو بی‌پناه.
کوزه‌ای بی‌انتها که در بر می‌گیرد تمام غروب‌ها را،
تمام شیشه‌های سیاه عینک را،
تمام بیمارستان‌ها را.

ادامه‌ی مطلب

ماشین روباز

ناپدید می‌شود اتومبیل سیاه
در پیچِ بودن. من
ظاهر می‌شوم در گردشگاه.
همه خواهند مرد، می‌گوید پیری
تکیه کرده بر دیوار.
برای من بس کن این داستان‌ها را:
راه من راه برف است.
نه بلندتر، زیباتر، بهتر
به چشم آمدن.
بلتران مورالس مرد،
یا آنجور که می‌گویند،
خوان لوییس مارتینز مرد،
رودریگو لیرا خودش را کشت،
فیلیپ کی. دیک مرد
و حالا ما تنها نیاز داریم
به آن چیزی که مطلقا ضروریست.
بیا، سُر بخور درون تخت من.
بگذار به نوازش بگذرد تمامِ شبِ
بودن و ماشین سیاه آن.

ادامه‌ی مطلب

باران

باران می بارد و می گویی انگار که ابرها
زاری می کردند. بعد دهانت را می پوشانی و تند می کنی
قدم هایت را. انگار که آن ابرهای نزار زاری می کردند؟
امکان ندارد. پس چرا این همه خروش،
این نومیدی که ما را به جهنم می‌برد؟
طبیعت پنهان می‌کند شیوه‌هایش را
در نابرادریش، مصیبت. و بعد زودتر
از چیزی که فکرش را می‌کنی، این بعدازظهر که می‌پنداشتی
بعدازظهر آخرالزمان است، هیچ به نظر نمی‌رسد مگر
بعدازظهر سودازدگی، بعدازظهر تنهایی، گمشده
در خاطره: آیینهٔ طبیعت. یا شاید هم که
فراموشش کنی. باران، زاری، گام‌هایت
طنین‌افکن بر سنگفرش. اهمیتی ندارند.
اینک که گریه می‌کنی و می‌گذاری تصویرت محو شود
در شیشه ماشین‌هایی که توقف کرده‌اند
در امتداد ساحل. اما تو نمی‌توانی خودت را گم و گور کنی.

ادامه‌ی مطلب

یونانی

ما دیدیم زن سبزه‌ای در حال ساختن صخره‌ای.
تنها برای یک دم، انگار که قربانی نیزه آفتاب.
مثل پلک‌های زخمی خدا،
کودک خودخواسته ساحل بیکران ما.
یونانی، یونانی،
تکرار کردند روسپیان مدیترانه‌ای،
نسیم آسمانی:
او که خودکار به راه خود می‌رود،
مثل سربازی در میان مجسمه‌های مرمرین،
آلوده به خون و اراده،
مثل نقشه شیطانی درخشانی معلق در آسمان
و چشمان تو.
خیانتکار شهرها و جمهوری،
وقتی فکر می‌کنم همه چیز را باخته‌ایم،
به چشمان تو ایمان دارم.
وقتی شکست با ترحم متقاعدمان می‌کند
چه بی فایده است نبرد را ادامه دادن،
به چشمان تو ایمان دارم.

ادامه‌ی مطلب

گودزیلا در مکزیک

به دقت گوش کن، پسرم: بمب‌ها فرود می‌آمدند
بر مکزیکوسیتی
اما هیچ‌کس حتی نمی‌فهمید.
هوا می‌آورد سم را
از خیابان‌ها و پنجره‌های باز.
تازه غذایت را تمام کرده بودی،
داشتی کارتون‌های تلویزیون را نگاه می‌کردی.
من در اتاق خواب بغلی داشتم کتاب می‌خواندم
که فهمیدم قرار است بمیریم.
با وجود سرگیجه و تهوع، کشاندم خودم را
تا آشپزخانه، و پیدایت کردم روی زمین.
همدیگر را بغل کردیم. پرسیدی چه اتفاقی دارد می‌افتد
و من به تو نگفتم در نقشه مرگ جا گرفته‌ایم
به جایش گفتم که داریم به مسافرت می‌رویم،
یک بار دیگر، در کنار هم، که تو نباید بترسی.
وقتی که رفت،
مرگ حتی چشمانمان را نبست.
یک هفته بعد، یک سال بعد، تو پرسیدی ما چه هستیم؟
مورچه، زنبور، شماره‌های عوضی
در سوپِ گندیدۀ بزرگِ شانس؟
ما انسان هستیم، پسرم، شبیه پرنده‌ها،
قهرمان‌های عامه، پرونده‌های محرمانه.

ادامه‌ی مطلب

شبح ادنا لیبرمن

آنان در ساعت تاریکی مطلق می‌آیند به دیدارت،
تمام عشق‌های گمشده‌ات.
گذر کثیفی که به دیوانه‌خانه می‌رسید،
دیگر بار باز می‌شود به سانِ چشم‌های
ادنا لیبرمن،
انگار که تنها چشم‌های او می‌توانستند
بر فراز شهرها طلوع کنند
و بدرخشند.
و آنها یکبار دیگر می‌درخشند برای تو،
چشم‌های ادنا،
پشت حلقه آتش
که زمانی گذری کثیف بود،
ردی که تو پِی‌اَش را می‌گیری در شب،
می‌روی و بازمی‌آیی،
یک بار و دیگر بار،
در جستجوی او یا شاید
در جستجوی سایه‌ات.
و ساکت بیدار می‌شوی
و چشم‌های ادنا
آنجا هستند.
در میان ماه و حلقه آتش،
به خواندنِ شاعرانِ مکزیکیِ
محبوبش.
و گیلبرتو اوون؟
از او خوانده‌ای؟
لبانت بی‌صدا می‌گویند،
نفس‌هایت می‌گویند
و خونت که به چرخش می‌افتد
به‌سانِ نورِ فانوسی دریایی.
اما چشم‌های او فانوس دریایی‌اَند
که در سکوتت رخنه می‌کنند.
چشم‌های او به سانِ کتابِ
جغرافیای کاملی هستند:
نقشه‌های کابوس ناب.
و خونت روشن می‌کند
قفسه‌های پر از کتاب را، صندلی‌های
پر از کتاب را، زمینِ پوشیده از
ستون‌های کتاب را.
اما چشم‌های ادنا
به تو دوخته‌اند.
چشم‌هایش کتابی هستند
که بسیار به دنبالش گشته‌اند.
تو این را فهمیده‌ای
چقدر دیر، اما
اهمیت ندارد.
در خواب بازمی‌گردی
تا دست‌هایش را بفشاری
و دیگر طلب هیچ چیز نکنی.

ادامه‌ی مطلب

قطعه‌ها

کارآگاه در هم شکسته... شهرهای بیگانه
با تماشاخانه‌هایی با نام‌هایی یونانی
پسران مایورکایی خودکشی کردند
در بالکن در ساعت چهار صبح
دختران پدیدار شدند با شنیدن صدای نخستین تیر
دیونوسوس     آپولو     ونوس     هرکول...
یک واریته     سپیده دم
بر فراز صفوف ساختمان‌ها
آن سنخ آدمی که خبر را درون ماشینش می‌‌شنود
و باران بر بدنه ضرب می‌‌گیرد
اورفه...

ادامه‌ی مطلب

کارآگاهان منجمد شده

رویای کارآگاهانی منجمد شده را دیدم، کارآگاهان آمریکای لاتین
که می‌‌کوشیدند باز نگه دارند چشم‌هایشان را
در میانه رویا.
رویای جنایاتی مخوف را دیدم
و آدم‌هایی محتاط
که با یک نگاه
مراقب بودند در حوضچه‌های خون پا نگذارند
در زمان ورود به صحنه جنایت.
رویای کارآگاهانی گمشده را دیدم
در آیینهٔ کوژِ آرنولفینی:
نسل ما، دورنماهای ما،
الگوهای ترس ما.

ادامه‌ی مطلب

کارآگاهان گمشده

کارآگاهان گم شدند در شهر تاریک.
من شنیدم صدای ناله‌هایشان را.
من شنیدم در تئاتر جوانان صدای گام‌هایشان را.
صدایی که نزدیک شد به‌سان یک تیر.
سایه کافه‌ها و پارک‌ها
پاتوق‌های نوجوان‌ها.
کارآگاهانی که خیره می‌شوند
به کف دست‌های بازشان،
تقدیری آلوده به خون خودشان.
و تو حتی نمی‌توانی به یاد آری
کجا بود زخم،
صورت‌هایی که زمانی عاشقشان بودی،
زنی که زندگیت را نجات داد.

ادامه‌ی مطلب

کارآگاهان

رویای کارآگاهانی را دیدم گمشده در شهر تاریک.
شنیدم صدای ناله‌هایشان را، دل‌آشوبشان را، ظرافتِ
راه‌های گریزشان را.
رویای دو نقاش را دیدم که هنوز
چهل سالشان هم نبود، وقتی کلمبوس
آمریکا را کشف کرد.
(یکی کلاسیک، جاودانی، دیگری
همواره مدرن،
مثل گُه.)
رویای جای پایی درخشان را دیدم،
رد افعی‌ها را
که یک بار و دیگر بار
پِی‌اَش رفته بودند
کارآگاهانی
که به شدت نومید بودند.
رویای پرونده‌ای دشوار را دیدم،
راهروهایی دیدم پر از ماموران پلیس،
بازجویی‌هایی دیدم بی نتیجه،
بایگانی‌هایی مایه آبروریزی،
و بعد کارآگاهی را دیدم
بازگشته به صحنه جنایت
تنها و آرام
انگار که در مزخرف‌ترین کابوس‌ها،
دیدم که نشست روی زمین و سیگاری کشید
در اتاق خوابی پوشیده از خون
وقتی عقربه‌های ساعت
بی‌رمق چرخ می‌زدند
در شب بی انتها.

ادامه‌ی مطلب

کثیف، بدلباس

در گُذرِ سگ‌ها،  روحم رویارو شد
با دلم. در هم شکسته، اما زنده،
کثیف، بد لباس، سرشار از عشق.
در گذر سگ‌ها، آنجا که هیچ‌کس نمی‌خواهد برود.
راهی که فقط شاعران طی می‌کنند
وقتی هیچ کاری نمانده که انجام دهند.
اما من هنوز کارهای زیادی داشتم!
و با این وجود، آنجا بودم: به محکوم کردن خویشتن به مرگ
به دست مورچه‌های سرخ، و همچنین
مورچه‌های سیاه، در سفر از میان روستاهای خالی:
ترسی که بزرگ شد
تا سر انگشتانش ستارگان را لمس کرد.
فکر می‌کردم یک شیلیاییِ درس خواندۀ مکزیک
می‌تواند هر چیزی را تاب آورد، اما درست نبود.
شب‌ها دلم می‌گریید. رودخانۀ بودن، در ترنم
به روی لبانی تب‌آلود که بعدها فهمیدم از آنِ من است،
رودخانهٔ بودن، رودخانهٔ بودن، سرمستی که
می‌پیچید در حاشیه این روستاهای متروک.
ریاضیدانان و خداشناسان، غیبگویان
و راهزنان پدیدار شدند
چون واقعیت‌هایی آبگون در میان واقعیتی فلزین.
تنها تب و شعر تصورات را بر می‌انگیزند.
تنها عشق و خاطره.
نه این گذرها، نه این دشت‌ها.
نه این هزارتوها.
تا سرانجام روحم رویارو شد با دلم.
بیمار بود، آری، اما زنده بود.

ادامه‌ی مطلب

در اتاق مطالعه دوزخ

در اتاق مطالعه دوزخ     در باشگاهِ
طرفداران علمی-تخیلی
در حیاط خلوت‌های منجمد     در اتاق خواب‌های ایستگاه
در گذرهای پوشیده از یخ     وقتی سرانجام همه چیز شفاف‌تر به نظر می‌رسد
و هر دم بهتر است و کم اهمیت‌تر
با سیگاری در گوشه لب، با ترس     گاهی
چشمانی سبز     و بیست و شش سال     در خدمتت.

ادامه‌ی مطلب

رستاخیز

شعر می‌لغزد به درون رویا
به مانند غواصی به درون دریاچه.
شعر، شجاع‌تر از هر کسی،
می‌لغزد و غرق می‌شود
به مانند سرب
در دریاچه‌ای بی‌انتها مثل دریاچه نِس
یا مه‌آلود و شوم مثل دریاچه بالاتون.
از اعماق نظاره‌اش کن:
غواصی
بی‌گناه
پوشیده در پَرهایِ
خواستن.
شعر می‌لغزد به درون رویا
به مانند غواصی که مرده است
در چشم خدا.

ادامه‌ی مطلب

خودنگاری در بیست سالگی

عزم رفتن کردم، گامی برداشتم، و هرگز نمی‌دانستم
به کجا می‌کشاندم. سرشار از ترس رفتم،
به اسهال افتادم، مخم سوت کشید.
فکر می‌کنم باد منجمد اموات بود.
نمی‌دانم. عزم رفتن کردم. فکر کردم مایه شرم است
چنین زود رفتن، اما در همان دم
ندایی رازآمیز و راضی کننده رسید به گوشم.
چه به گوشَت برسد، چه به گوشَت نرسد، به گوش من رسید
و به هق‌هق افتادم: صدایی مخوف،
در بطن هوا، در بطن دریا.
شمشیر و سپر. و بعد،
با وجود ترس، عزم رفتن کردم، گونه ساییدم
به گونه مرگ.
و امکان نداشت که چشم‌هایم را ببندم، و از دست بدهم
دیدن آن منظره غریب را، آرام و غریب،
انگار که بی‌حرکت در واقعیتی چنین پر سرعت:
هزاران نفر مثل من، با چهره‌هایی کودکانه
یا پر از ریش، همه از آمریکای لاتین،
به گونه ساییدن با مرگ.

ادامه‌ی مطلب

سگ‌های رمانتیک

آن زمان، بیست سالم شده بود
و دیوانه بودم.
کشوری را باخته بودم،
اما رویایی را بُرده بودم.
تا وقتی که آن رویا مال من بود
هیچ چیز مهم نبود.
نه کار کردن، نه نیایش کردن،
نه مطالعه کردن در آفتاب صبحگاهی
در کنار سگ‌های رمانتیک.
و رویا زنده بود در خلاء روح من.
اتاقی چوبی،
در سایه روشن،
در اعماق نفسگاه استوا.
و گاهی باز می‌گشتم به درون خودم
و رویا را می‌دیدم: تندیسی جاودانه
در اندیشه‌های سیال،
کرمی سفید به لولیدن
درون عشق.
عشقی فراری.
رویایی اندرون رویایی دیگر.
و کابوسی که به من می‌گفت: تو بزرگ خواهی شد.
تصویرهای رنج، هزارتو را پشت سر خواهی گذاشت
و فراموش خواهی کرد.
اما آن زمان، بزرگ شدن جُرمی خواهد بود.
گفتم من اینجایم با سگ‌های رمانتیک
و قصد دارم همینجا بمانم.

ادامه‌ی مطلب

به یک پاپ

چند روز پیش از مرگ تو،
چشم مرگ را گرفته بود کسی هم‌سن و سال تو:
در بیست سالگی، تو دانشجو بودی، او کارگر،
تو نجیب‌زاده و دارا؛ او عامی و بیچاره؛
اما آن روزها برای تو هم به مانند او گذشت
چشم‌اندازی از رم باستان که نو می‌شد.
زوکتوی بیچاره، من بقایای لاشه‌اش را دیده‌ام.
مست و خراب، در شب، در میان بازارها پرسه می‌زد،
و زیر تراموایی رفت که از سن پائولو می‌آمد.
تراموا او را چند متری کشاند به روی ریل در میان درختان چنار،
و او چند ساعتی زیر چرخ‌ها ماند:
چند نفری جمع شدند چشمانشان به او در سکوت؛
دیروقت بود و چند محلی آن دور و بر.
یکی از آنهایی که هست چون تو هستی،
پلیس پیری با لباسی نامناسب شبیه قلدرها،
آنهایی را که همدیگر را هل می دادند دور نگه می داشت، فریاد می زد: «عقب، حرامزاده‌ها!»
بعد آمبولانس بیمارستان رسید و او را برد.
همه رفتند و تنها چیزی که ماند،
چند تکه‌ای بود این طرف و آن طرف.
زنی که نوشگاهی داشت چند قدم آن طرف‌تر
او را می‌شناخت و به تازه واردی گفت
که زوکتو زیر یک تراموا تمام کرد و مرد.
چند روز بعد، تو هم مردی: زوکتو
یکی از همان گله رُمی و بزرگ تو بود.
مستی بیچاره، بی‌خانه و خانواده،
که همه شب پرسه می‌زد و کسی نمی‌دانست چطور زنده می‌ماند.
تو هیچ چیز نمی‌دانی از او: همانطور که نمی‌دانی
چیزی از هزاران مسیح مثل او.
شاید از سفت و سختی‌ام باشد که می‌پرسم
چرا سزاوار عشق تو نبوده‌اند آدم‌هایی مثل زوکتو.
جاهای نفرت‌انگیزی هست که مادران و فرزندان
در غبار دوران باستان، در لجنزار اعصاری دیگر زندگی می‌کنند.
نه آنقدرها دور از آنجا که تو زندگی می‌کنی،
در دیدرس گنبد زیبای پطر مقدس،
یکی از همینجاها، جلسومینو...
کوهی دو شقه و در زیر آن،
در میان گودی و ردیفی از کاخ‌های جدید،
آلونک‌های شوم‌بختی، کپه به کپه،
خانه که نه، خوکدانی.
یک کلام از تو کافی بود، یک اشاره،
و آنها، پسرهایت، هرکدام یک خانه داشتند:
اما اشاره‌ای نکردی، کلامی به زبان نیاوردی.
کسی که نخواسته بود مارکس را بیامرزی!
موجی بزرگ که شکسته است بر هزاره حیات،
جدا کرده است تور را از او، از دین او:
ولی کسی از تاسف چیزی نمی‌گوید در دین تو؟
هزاران نفر در دوران پاپ بودنت،
و زیر نگاهت، در اصطبل و آغل زندگی می‌کنند.
معنی گناه که کار اشتباه کردن نیست – و خود تو هم می‌دانستی:
کارِ نیک نکردن – این است معنی گناه.
چه کارهای نیکی می‌توانستی بکنی! که نکردی:
هیچ‌کس گناهکارتر از تو نبوده است.

ادامه‌ی مطلب

وقتی تمام ستاره ها خاطره ای می شوند

وقتی تمام ستاره‌ها خاطره‌ای می‌شوند
پنهان در دل بهشت: وقتی خورشید
سرانجام آرام می‌گیرد از حرکت فرساینده‌اش
غرقه در سکوت شکوهمند دریایِ
شکوه خود پروردگار:
وقتی بیکرانگیِ
دنیای طبیعت را سرنوشت از آن خود می‌کند
و ثواب آن را:
وقتی دور مرگ پس از مرگ پایان می‌گیرد
و موجود بی‌مرگ هر آن چیزی‌ست که وجود دارد -

نیایشت بیرون خواهد تراوید از سایش آسیاب‌ها:
آوازهایم زنده خواهند ماند برای هدایت ماشین‌های براقشان
از میان آخرالزمانِ پر از آتش تا نوشگاه‌های بهشت!
وقتی قدرت بی‌مهار پرودگار با کلام پیام‌آور برآورده می‌شود،
آوازهایم نظر خواهند کرد به ویرانی تپه‌ها
آوازهایم خواهند سرود نوحه‌هایی برای ستاره‌ها.

ادامه‌ی مطلب

تاسف مخور به حالم

تاسف مخور به حالم چون نور روز
دیگر بر آسمان گام نخواهد زد در پایان روز؛
تاسف مخور به حالم برای زیبایی‌هایی که در گذشته‌اند
از بیشه و دشت چون سالی گذشته است،
تاسف مخور به حالم ماه رنگ پریده،
نه موج فرونشسته به دریا باز می‌گردد،
نه هوس آدمی به این زودی خاموش می‌شود،
و تو هم دیگر عاشقانه نگاهم نمی‌کنی.
این را همیشه می‌دانستم: عشق چیزی نیست
بیش از شکوفه‌ای باز در هجوم باد،
بیش از موجی عظیم رسیده به ساحلی پر از تغییر
که  پخش می‌کند به روی آن بازمانده‌های جدید گرد آمده از طوفان را.
تاسف بخور به حالم که دل دیر یاد می‌گیرد
چگونه ذهن تیز
این پیچ‌وخم‌های همیشگی را
نظاره می‌کند.

ادامه‌ی مطلب

با هر نفسم دوستت دارم

 با هر نفسم دوستت دارم
مثل مرغ‌های طوفان برایت ترانه می‌سرایم
عمرم را به تو می‌دهم – تو مرگ به من می‌دهی
و با کلمات وحشتناکت زخم بر تنم می‌زنی.

سرم را بر قلبت گذاشتی
دیشب، لبانم را بر سینه‌ات
و اینک می‌گویی باید جدا شویم
به خاطر ترس، قلبت باید خفقان بگیرد:

نمی‌توانی بر خلاف دنیا گام برداری
فقط محض خاطر من – اینست تکیه کلامت،
اما من – زیبایی پروردگار افشان است
در گیسوانت، در نگاهت.

خردمندی عروس پروردگار – هر جان
که شریک است در عشق او، تو، و من.
دو عاشق شریکند در هاله نورت
و یکی فانی‌ست، آن یکی آسمانی:

او که به زمین آمد را شاید بدانی
که دوستت داشت – که کتمانش می‌کنی،
اینک همان بلا را بر سر من نازل می‌کنی:
یکی برایت مرد، و یکی خواهد مرد.

ادامه‌ی مطلب

فعلی قدیم

 اندیشیدم، چون چشمانم را با گوشه پیش‌بندم پاک کردم:
پنه لوپی هم چنین کرد.
و بیش از یک مرتبه: نمی‌توانی تمام روز رشته کنی
و در طول شب همه را پنبه کنی؛
دست‌هایت خسته می‌شود، پشت گردنت می‌گیرد؛
و رو به سحر، وقتی می‌پنداری که دیگر نوری در کار نخواهد بود،
و شوهرت رفته است، و کجایش را سال‌هاست که نمی‌دانی،
ناگهان به گریه می‌افتی؛
راستش کار دیگری هم نیست که بکنی.

و اندیشیدم، چون چشمانم را با گوشه پیش‌بندم پاک کردم:
این فعلی‌ست قدیم، اصیل، باستانی،
در عالی‌ترین سنت، کلاسیک، یونانی؛
اولیس هم چنین کرد.
اما تنها به فعلی بسنده کرد – فعلی که برای جماعت گرد آمده
دلالت می‌کرد او هیجان‌زده‌تر از آنست که چیزی بگوید.

او از پنه لوپی آموخته بود...
از پنه لوپی که به راستی گریسته بود.

ادامه‌ی مطلب

و فکر می‌کنی خود عشق

 و فکر می‌کنی خود عشق،
با زندگی توی این خونه زشت،
می‌تونه خیلی بمونه؟
همدیگه رو می‌بینیم، جدا می‌شیم؛
حرف‌هامون همه‌ش از اینجاها، از حالاها،
درست مثل رفتارمون؛ توی هیچ کردارمون
نه آینده‌ای، نه گذشته‌ای؛
زیر لوای اون قرار مزورانه و ناگفته‌مون،
من که می‌دونم این آخری تو رو با کی دیدم،
ولی هیچی نمی‌گم؛ و تو هم می‌دونی
ساعت شیش و ربع پهلوی کی می‌رم -
با عشق هم می‌شه اینجوری تا کرد؟
 
می‌دونم، ولی اصرار نمی‌کنم،
وقتی با اون درایت و پنهان کاری، حالا نه به اندازه کافی،
تو چه ساعتی چشم به مچت می‌ندازی.

نه التماس وحشیانه، نه پند مهربانانه
این ساعت رو بی‌ارزش نمی‌کنه، اون شراب رو ولش نمی‌کنه -

با این وجود، اگه کتابی که برداشته بودی رو زمین انداختی
تا نگاهت با نگاه به ساعت دوخته‌م تلاقی کنه -
به من بگو، مگه عشق اینجوری هم می‌مونه؟

حتی دل‌خسته و آزرده
که اجاره نامه‌ای به این طول و تفصیل، به این سفت و سختی رو امضاء کرده
می‌تونه که زیرش بزنه. زیر اون قراداد ذلیل مرده.

 

ادامه‌ی مطلب

فقط تا وقتی تمام شود این سیگار

فقط تا وقتی تمام شود این سیگار،
لحظه‌ای کوتاه در پایان کار،
وقتی به روی زمین می‌ریزد خاکسترهای آرام،
و در نور آتش، از انتهای چوب سیگار،
با غرابت می‌آمیزد با موسیقی جاز،
آن سایه در هم شکسته می‌رقصد به روی دیوار،
به حافظه‌ام اجازه می‌دهم که به یاد آورم
پنداره‌ای از تو را، با تمام رویاهای در یادم.
و بعد وداع، - بدرود! – کار رویا تمام است.
چهره‌ات چهره‌ای‌ست که نمی‌توانم فراموشش کنم،
رنگش، جزء به جزءش، هر کدامش،
کلمات همیشه نه، لبخندها هنوز نه.
اما در روزِ تو، خورشید است این لحظه
به روی یک تپه، آن وقت که خورشید غروب کرده.

ادامه‌ی مطلب

می‌بینم خونش را بر گل سرخ

 می‌بینم خونش را بر گل سرخ
و در ستارگان، شکوه چشمانش را،
می‌درخشد بدنش در میان برف‌های ابدی،
می‌چکد اشک‌هایش از آسمان‌ها.
 
در هر گلی می‌بینم صورتش را؛
 تندر و نغمه پرندگان، همه صدای او-
و حک شده به قدرتش
صخره‌ها، کلماتی دست نبشته او.

پاهایش فرسوده تمام گذرها را،
به خروش می‌آورد قلب پر توانش دریای همیشه توفنده را،

تاج خارش تمام خارها را به هم بافته،
صلیبش، تمام درخت‌ها.

ادامه‌ی مطلب

باید برگردم

 باز باید برگردم به آن ساحل متروک
و کلبه‌ای کوچک بسازم به روی ماسه
به شکلی که دورترین رشته
از خزه‌های کم‌جان دریایی بیش از پنج – شش قدم
دورتر نرود از در خانه‌ام؛
و دیگر هرگز بر نمی‌گردم که دستت را بگیرم.
به آنچه درکش می‌کنم پناه می‌برم،
شادتر از آنی که همیشه بوده‌ام.
عشقی که یک دم قد علم کرد در چشمانت،
کلماتی که یک دم نشست بر زبانت،
همه همانی بودند که در یک دم مردند،
کمی‌نارسا، بسی خوش آوا.
اما من پیدا خواهم کرد سنگ‌ها و آسمان‌هایی نجوش را
همانجور که بودند در زمانی که من جوان بودم.

ادامه‌ی مطلب

بعدازظهر روی تپه

 من شادترین خواهم بود
به زیر خورشید!
صد گل را لمس خواهم کرد
و یکی نخواهم چید.

با چشمان خاموش خواهم نگریست
به ابرها و صخره‌ها،
می‌بینم باد کمر سبزه‌ها را خم می‌کند
و باز سر بلند می‌کنند سبزه‌ها.

و وقتی چراغ‌های شهر
آغاز می‌کنند به روشن شدن،
نشان می‌کنم که کدام یک از آن من است
و شروع می‌کنم به پایین آمدن!

ادامه‌ی مطلب

عشق همه چیز نیست

 عشق همه چیز نیست: نه آب است، نه نان،
نه خوابی سبک، نه سقفی در برابر باران؛
نه حتی تخته‌ای شناور برای مردانی که زیر آب می‌روند،
سر برمی‌آورند، زیر آب می‌روند، دوباره سر برمی‌آورند، زیر آب می‌روند؛
عشق نمی‌تواند ریه‌ای آب آورده را غرق نفس کند،
نمی‌تواند خون را تمیز کند، نمی‌تواند استخوانی شکسته را درمان کند؛
با این وجود چه بسیارند آدم‌هایی که با مرگ دست دوستی می‌دهند
به همان سان که می‌گویم، تنها برای نبود عشق.
شاید که در زمانی دشوار،
به زانو در آمده از درد، ناله‌کنان برای رهایی،
آزار دیده از خواستی در ماوراء قدرت تصمیم،
من هم ناگزیر باشم که عشقت را بفروشم به آرامش،
یا یاد این شب را سودا کنم با غذا.
شاید. اما فکر نمی‌کنم که چنین کنم.

ادامه‌ی مطلب

آه، عشق من، فکرش را کرده‌ای

آه، عشق من، فکرش را کرده‌ای:

چطور در سال‌هایی که در پیش است، زمان بی‌مرام،
ستمکارتر از مرگ، تو را جدا خواهد کرد از بوسه‌ام،
و پیرت خواهد کرد و مرا رها در جوانیم؟
چطور من و تو، باز با هم، برای کوتاه زمانی،
صعود می‌کنیم تا آن عرش جاودان و دوست داشتنی
که هیچ زائری نتواند به یاد آورد یا فراموش کند؟
با همان اطمینانی که زمین می‌چرخد، شبی از جنس خارا
بیدار خواهد ماند، و خواهد دید آن شعله روح‌افزا
بر این سنگ دو سویه برای همیشه خاموش شده است؛
و به یاد می‌آری آن روز که آمدی
من کودکی بودم، و تو قهرمانی میانسال؟
و شب گذشت، و صبح غریب دامن گسترد
بر اضطرابمان از بهر یکدیگر!

ادامه‌ی مطلب

دیدار از تیمارستان

 یه بار از یه ساختمون بزرگ بزرگ
وقتی من کوچیک کوچیک بودم
آدمای عجیب پشت پنجره
بهم لبخند می‌زدن و صدام می‌کردن

و توی باغچه‌های کوچیک جفت هم
اون مردای خوش اخلاق بیل می‌زدن،

«آقا، می‌شه دست بکشیم به موهای این دختر کوچولو!»
می‌دونی که سرخ سرخ بود موهام

گل‌های ستاره‌ای رنگارنگ می‌بریدن برام
با قیچی‌های خیلی تیز و تمیزشون
انگور می‌آوردن و گلابی و آلو برام
و کیکای قشنگ که بخورم
و از اونور تمام پنجره‌ها
بی خیال اینکه کجا می‌ریم
شادترینِ چشما دنبالم می‌کردن
ازم تعریف می‌کردن

هزارتا پنجره
همه‌شون جلوشون میله
و پشت هر پنجره
وقتی که بر می‌گشتیم شهر

چسبونده بودن اون آدمای عجیب
صورتشون رو با اون همه لطافت
می‌گفتن: «بازم بیا پیشمون، دختر کوچولو!»
و من بهشون جواب می‌دادم: «شما بیاین دیدن من!»

ادامه‌ی مطلب