قالب وردپرس درنا توس

آخرین شعرها

کبریت | فرانسیس پونژ

آتش از کبریت جسم می‌یابد نفسی زنده با سیمای خود، با درخشش خود، عمر کوتاه خود. از شعله‌هایش گازها برمی‌خیزند، بخشیدنِ بال، لباس، حتا بدن: شیئی کاملاً جنبنده، پرتحرک. این‌ها همه سریع اتفاق می‌افتد! تنها سر است که قدرت آتش‌گرفتن دارد وقتی که با واقعیت خشن برخورد می‌کند صدایی شبیه شلیک تپانچه! اما زود آرام می‌گیرد راست می‌ایستد، سریع، بادبانی بادافتاده مثل قایق مسابقه سفری به‌درازای چوب خویش به دشواری به پایان‌اش می‌برد به جا می‌گذارد کلاهی سیاه مثل کلاه …

ادامه‌ی مطلب

به یاد آر | پل سلان

به یاد آر در کنار من: آسمان پاریس، آن خزان‌گلِ حسرتِ عظیم دل‌ها را خریدیم از دختر گل‌فروش: آبی بودند و شکوفیدند در آب. در چاردیوارمان باران گرفت همسایه‌مان از در درآمد؛ زارْ مردی نزار: آقای لوسانژ ورق‌بازی کردیم: من مردمانِ چشمان‌ام را باختم تو زلفان‌ات را به من دادی زلفان‌ات را به باد دادم او، در هم ‌شکست ما را و سمتِ بیرون رفت، باران در قفاش. ما مُرده بودیم و می‌توانستیم نفس بکشیم. ‌

ادامه‌ی مطلب

چند نکته دربارهٔ ترجمهٔ ادبی | اومبرتو اکو

امبرتو اکو | ترجمه‌ی مجتبی عبدالله‌نژاد گل سرخ با نام دیگر بعضی نویسنده‌ها اهمیتی به ترجمه‌ کارهایشان نمی‌دهند، گاهی به خاطر عدم دانش زبانشناسی، و گاهی به این دلیل که اعتقادی به ارزش ادبی آثار خود ندارند و فقط می‌خواهند تا می‌توانند آثار ادبی خود را در کشورهای بیشتری بفروشند. این بی‌اعتنایی دو عامل دیگر هم می‌تواند داشته باشد که هر دو به یک اندازه زشت و نفرت‌انگیزند. یکی این‌که نویسنده خود را نابغه‌ بی‌نظیری می‌داند و ترجمه آثار خودش …

ادامه‌ی مطلب

مادر جوان | فرانسیس پونژ

روزی چند پس از زایش کودک، زیبایی زن تغییر کرده است. چهره‌ی اغلب روی سینه خمیده‌اش، کمی کشیده‌تر شده است. چشم‌هایش به‌دقت اشیاء پیرامون را نگاه می‌کند، گاهی به نظر کمی حیران و گیج می‌رسد. خیره‌گی آن چشم‌ها پر از اطمینان است آن‌گاه که هر لحظه گویی در جستجوست. بازوان و دست‌هایش با هم خمیده‌اند به شکل هلالی که از دو سر نگه داشته شده باشد. پاهایش لاغرتر و ضعیف‌تر به خرسندی نشسته‌اند، با زانوانی بالا کشیده. شکم برآمده، کبود، …

ادامه‌ی مطلب

صندوق چوبی | فرانسیس پونژ

در نیمه راه بین قفسه۱ و سرداب۲ زبان فرانسه صندوق چوبی۳ را دارد، صندوق ساده‌ی روباز از باریکه‌های چوب ویژه‌ی حمل‌ونقل میوه‌هایی که قطعاً کوچک‌ترین اشاره خرابشان می‌کند. کنار‌هم‌چیده صندوق‌هایی که به سادگی می‌شکنند، دو بار نمی‌شود به کارشان برد. دوام‌اش کمتر از محصولات فاسدشدنیِ درون‌اش است. در مسیر هر خیابان منتهی به بازار، جلوه فروتنانه‌ی باریکه‌های سپیدش می‌درخشد. هنوز به تمامی نو است و کمی حیران از قرار گرفتن ناشیانه‌اش سرِ راه، بی هیچ اُمیدی به بازگشت. این دوست‌داشتنی‌ترین …

ادامه‌ی مطلب

جدال | کرول ان دافی

اما بعد از جدال ما، اتاق لرزید و فرو افتاد روی زانوانش، هوا جریحه‌دار، بنفش شد چون جای کبودی. خورشید، دروازه آسمان را کوبید و رفت. اما بعد از جدال ما، درختان زار زدند و برگ‌هاشان را ریختند دور، روز، ساعت‌ها از زندگی‌مان ربود و برد، ملافه‌ها و بالش‌های روی تخت خودشان را تکه‌تکه کردند، اما بعد از جدال ما، اتاق لرزید و فرو افتاد روی زانوانش، هوا جریحه‌دار، بنفش شد چون جای کبودی. خورشید، دروازه آسمان را کوبید و …

ادامه‌ی مطلب

دست | کرول ان دافی

تو که نیستی، وقت قدم زدن دست باد را می‌گیرم، دستان نامرئی و خیالی باد را اما دیگر انگشتانم بافته نمی‌شوند لای انگشت‌های تو. گنگ و آرام در قلبم، با من حرف می‌زنی. من دست باد را می‌فشرم، برگ‌های شرابی‌رنگ را له می‌کنم، و همه‌چیز ناگهان طلایی‌رنگ می‌شود. مشکوکم به اینکه نکند واقعاً دست تو در دستم باشد آن‌طور که همیشه وقتی اینجا بودی، دستم را می‌گرفتی. چه می‌گویی در قلبم؟ سرم را خم می‌کنم تا بشنوم و حس می‌کنم …

ادامه‌ی مطلب

گلایه‌ی خیابان‌خواب | آلن گینزبرگ

رفیق، منو ببخش، هیچ نمی‌خواستم، گند بزنم به اعصاب مبارکت اما راستش من از ویتنام اومدم آره، همونجا که یه عالمه آقای متشخصِ ویتنامی کشتم و یه چن‌تایی هم خانم. بعدش رنج و عذابِ سوغاتیِ اونجا رو تاب نیاوردم و از ترس کارم به اعتیاد کشید حالا هم دارم از بازپروری میام و پاکِ پاک‌ام اما جایی واسه خواب ندارم و نمی‌دونم چه خاکی باید به سرم بریزم. رفیق، منو ببخش، هیچ نمی‌خواستم، گند بزنم به اعصابِ مبارکت اما راستش …

ادامه‌ی مطلب

آفتابغروب | آلن گینزبرگ

انبوهی از دود کدر و فولادهای اسقاطی احاطه‌ام کرده‌اند در این قطار، ذهن‌ام در گذشته‌های دور می‌لولد و آینده زنگار بسته است: خورشید را دیدم که شهوتناک در دنیایی بدوی فرو خرامید و گذاشت تا تاریکی، قطارِ مرا در برگیرد، چرا که در آن‌سوی زمین دیگرانی به انتظار سپیده نشسته بودند. نیویورک، پاترسون نوامبر ۱۹۴۹ ‌

ادامه‌ی مطلب

مرگ فقرا | شارل بودلر

مرگ است که تسکین می‌دهد افسوس! مرگ، امکانِ زندگی‌ست غایتِ زندگی‌‌ست و تنها امید که چونان اِکسیری برپامی‌دارد و سرمست می‌کند و ارزانی می‌دارد دلِ تا شب پیش‌رفتن را از میانه‌ی توفان و برف و سرما درخششِ لرزانِ افقِ سیاهِ ماست پناهگاهِ والای حک‌شده بر کتاب برای نشستن و آسایش و سیرشدن فرشته‌ای‌ست که با خواب و موهبتِ رؤیاهای عمیق در سرانگشتانِ جادویی‌ِ خویش بستر را آماده‌می‌کند برای برهنگان و فقیران شُکوهِ خدایان است اتاقکِ مرموزِ کوچکِ زیرشیروانی‌ست ثروت و …

ادامه‌ی مطلب

صدف | فرانسیس پونژ

صدف به درشتی سنگریزه‌ای نسبتاً بزرگ، زیرتر است، رنگ‌اش کمتر یک‌دست، سپید درخشان است. جهانی است سرسختانه فروبسته. اما می‌توان بازش کرد: محکم در دست با پارچه‌ای گرفت و با کارد ارّه‌ایِ کُند چندبار تلاش کرد. انگشت‌های حریص بریده می‌شوند و ناخن‌ها می‌شکنند. کاری است خشن. ضربه‌های پی‌درپی پوسته‌اش را زخم می‌زنند مثل دایره‌ای سپید، شبیه هاله‌ها. درون‌اش جهانی از امکانات برای خوردن و نوشیدن، دنیایی به کمال. زیر سپهری (اگر درست بگویم) صدفی، آسمان‌های بالا بر آسمان‌های زیرین فرو …

ادامه‌ی مطلب

در انبوه مه، درختان به تطاول خویش | فرانسیس پونژ

میان مهی که درختان را فروگرفته، برگ‌هایشان می‌ریزد. برگ‌هایی که جمع شده‌اند از اکسیده‌شدن مچاله و پژمرده‌اند از برگشت شیره‌ی گیاه به گل‌ها و میوه‌ها. گره پیوندگاهشان از شاخه‌ی سست‌شده کم‌کم از سوزش گرمای ماه اوت. شیارهایی افقی گشوده در پوست درخت از میان آن‌ها رطوبت و نم ردّی انداخته بر خاک، دلسرد از اعضای حیاتی بر تنه‌ی درخت. گل‌ها پراکنده، میوه‌ها ریخته، از سال‌های جوانی‌اش تجربه‌ای آشناست برای درخت، ترک برگ‌و‌بار و پاره‌های تن‌اش.  

ادامه‌ی مطلب

راه | نادی ایگیا

وقتی هیچ کس ما را دوست ندارد شروع می‌کنیم مادرهایمان را دوست بداریم وقتی هیچ کس برایمان نمی‌نویسد به یادِ دوستان قدیمی می‌افتیم و کلمه‌ها را می‌گوییم فقط بدین خاطر که سکوت ما را می‌ترساند و هر حرکتی خطرناک است در پایان اما- اتفاقی به پارک‌های وحشی می‌رسیم و همراه با ترومپت‌های غمگینِ ارکستر‌های غمگین ضجه می‌زنیم. ‌

ادامه‌ی مطلب

در باب بیگانه‌شدن واژه‌ها | جوزپه اونگارتی

در باب بیگانه شدنِ واژه‌ها و رویای «میشو» و شاید هم رویای خودِ من از جهان پس از جنگ ما شاهدِ استحاله‌ی جهانی بودیم که ما را از آنچه بودیم و از آنچه ابتدا ساختیم چنان جدا کرد که گویی در اثر وزشی میلیونها سال ناپدید شده است. تمامِ چیزها کهنه شده‌اند و فقط به دردِ موزه‌ها می‌خورند. ما اکنون به آنچه در کتاب‌ها تلنبار شده، نه به عنوانِ نوعی بیان برای خودمان، بلکه به عنوانِ شهادتی بر گذشته می‌نگریم. …

ادامه‌ی مطلب

الهیات ترجمه‌ی بنیامینی

نویسنده: باوند بهپور ۲۱ بهمن ۱۳۸۹ ۱. کتابِ کوچکی به فارسی نوشته شده است که خوانندگان محدودی دارد. کتابی نامنسجم و پراکنده و سرکش که ادعایش «شکافتن و به‌پیش‌رفتن با تبرِ تیزشده‌ی عقل» است اما خوانندگان‌اش را وامی‌دارد نه مسیری را که پیموده، که زیبایی و قدرت ذهنی را تصدیق کنند که این ضربات را فرود می‌آورد. نقد چنین کتابی چگونه باید باشد؟ کتاب، از قول دیگران درباره‌ی نقد، نظری دارد: نقد مانند ترجمه اثر را می‌کُشد، مانند ترجمه، عبارت …

ادامه‌ی مطلب

شمع، آتش، سیگار | فرانسیس پونژ

شمع زمانی است به شامگاهان که گیاهی عجیب سرمی‌زند. گیاهی که با تب و تاب‌اش وسایل خانه در انبوه سایه‌ها بازچیده می‌شوند. برگ طلایی‌اش خونسرد می‌ایستد در گودی تهیِ ستونی مرمرین بر پایه‌ای سیاه‌رنگ. شب‌پره‌ها به‌جای ماه به سویش حمله می‌برند، ماه بلندی که درختان را مه‌آلود می‌کند. اما ناگاه می‌سوزند یا خسته از کشمکش همه در مرز جنون تا گیجی و سردرگمی می‌لرزند. شمع سوسوزنان بر صفحه‌ی کتاب و انتشار ناگهانی دودش، خواننده را دلگرم می‌کند، آن‌گاه خم می‌شود …

ادامه‌ی مطلب

برای تَمَر | یهودا آمیخای

یک باران با صدای آرام نجوا می‌کند اکنون می‌توانی بخوابی. کنار بستر من، خش خش بال‌های روزنامه‌ها. دیگر فرشته‌ای در کار نیست. صبح زود بیدار می‌شوم و به روز رشوه می‌دهم که با ما مهربان باشد. دو خنده‌ی تو خنده‌ی انگورها بود: چه بسیار خنده‌های سبزرنگ گِرد. در تن‌ تو آفتاب‌پرست‌ها هستند همه‌شان عاشق خورشید. در دشت گل می‌رویید و روی گونه‌های من، علف هر چیزی امکان‌پذیر بود. سه برای همیشه روی چشم‌های من به خواب می‌روی. هر روزِ زندگیِ …

ادامه‌ی مطلب

پایان شعر | هرمان د کونینک

من فکر می‌کنم، شعر نوعی مذهب برای بی‌خدایان است. (از متن)   ناهار با «هنی»۱ دو ساعت از شعر گفتیم. او چیزی جز شعر نمی‌خواند. هرگز بدون پنج شاعر بزرگش، «دانته»، «تی اس الیوت»، «نیهوف»۲ «در ماو»۳، «لئوپلد»۴ به سفر نمی‌رود. چه همسفران خوبی.  برایم شرح می‌دهد «دانته» چگونه برق‌آسا «پیکانی» را توصیف می‌کند: ابتدا پیکان را می‌بینی که شاخه‌ای‌ست در حال تکان‌خوردن و بعد آن را می‌بینی که به سوی درخت پرواز می‌کند، تازه بعد از آن شلیک می‌شود. …

ادامه‌ی مطلب

نقد ترجمه‌ی اینس | عبدالله کوثری

نقد عبدالله کوثری بر ترجمه‌ی اسدالله امرایی از رمان کارلوس فوئنتس در چند سال اخیر گرایش به ترجمه خاصه ترجمه‌ی متون ادبی، افزایشی بی‌سابقه یافته است. این گرایش اگر با احساس مسئولیت در برابر خواننده و نویسنده‌ی متن اصلی همراه می‌بود بی‌گمان دستاورد فرهنگی بزرگی برای دو دهه‌ی اخیر به شمار می‌آمد. اما متأسفانه چنین نیست و آنچه امروز می‌بینیم آشفتگی بسیار در کار ترجمه است که اثرات زیانبارش اندک‌اندک آشکار می‌شود. هر هفته و هر ماه انبوهی کتاب ترجمه …

ادامه‌ی مطلب

یک تکه گوشت | فرانسیس پونژ

هر تکه گوشتی یک کارخانه‌ست، به نرم‌کردن و فشرده‌سازی خون. لوله‌وار، کوره‌هایی مشتعل، انباره‌هایی پهلو‌به‌پهلو، راننده‌های بی‌شمار، لایه‌های چربی، جوشان و داغ بیرون می‌زند بخار. آتشی تیره یا روشن می‌سوزد. جریان گسترده‌‌ی تراوش زرداب از میان چرک و تفاله. و هنگامی‌که شب فرومی‌افتد همه چیز به سرد می‌گراید، مرگ می‌رسد از راه. اگر پوسته نبندد واکنش‌های شیمیایی دیگری رخ می‌دهد، پخش بوهای طاعونی.

ادامه‌ی مطلب

نه دیگر | هیلدا دولیتل

دیگر نوازشت نمی‌کند باد
دیگر نوازشت نمی‌کند باران.
 
دیگر سوسوی تو را
در برف و باد نخواهیم دید.
 
برف آب می‌شود
برف ناپدید می‌شود
و تو پر کشیده‌ای
 
مثل پرنده‌ای ازمیان دست ما
مثل نوری از میان دل ما
تو پر کشیده‌ای.

ادامه‌ی مطلب

نه آسمان نه زمین | اُکتاویو پاز

به دور از آسمان به دور از نور و تیغه‌اش به دور از دیوارهای شوره بسته به دور از خیابان‌هایی که به خیابان‌های دیگر می‌گشاید پیوسته، به دور از روزنه‌های وز کرده‌ی پوستم به دور از ناخن‌ها و دندان‌هایم ــ فروغلتیده به ژرفاهای چاه آینه ــ به دور از دری که بسته است و پیکری که آغوش می‌گشاید به دور از عشق بلعنده صفای نابودکننده پنجه‌های ابریشم لبان خاکستر، به دور از زمین یا آسمان گرد میزها نشسته‌اند آن جا که خون تهی‌دستان را می‌آشامند: گرد میزهای پول میزهای افتخار و داد میز قدرت و میز خدا ــ خانواده‌ی مقدس در آخور خویش چشمه‌ی حیات تکه آینه‌یی که در آن

ادامه‌ی مطلب

عمله‌های جاده‌ی فلوریدا

دارم یه جاده می‌سازم تا ماشینا از روش رد شن، دارم یه جاده می‌سازم میون نخلا تا روشنی و تمدن از روش رد شه. □ دارم یه جاده می‌سازم واسه سفیدپوسّای پیر و خرپول تا با ماشینای گُنده‌شون از روش رد شن و منو این‌جا قال بذارن. □ اینو خوب می‌دونم که یه جاده به نفع همه‌س: سفیدپوسّا سوار ماشیناشون میشن منم سوار شدن ِ اونارو تموشا می‌کنم. تا حالا هیچ وخ ندیده بودم یکی به این خوشگلی ماشین برونه. آی رفیقا! منو باشین: دارم یه جاده می‌سازم!

ادامه‌ی مطلب

آب | فرانسیس پونژ

صرف حضور اشیاء در «هاله ی حضور» آدمی به آن‌ها کیفیتی می‌دهد که چون ویژگی‌های انسانی آن‌ها را در بر می‌گیرد. هر شیء یادآور رفتار خاصی است. وقتی مرلوپونتی در سخنرانی‌اش گفت «انسانیت در اشیاء جهان پیچیده شده است و اشیاء در انسانیت» حکم داد که «اشیاء عقده‌اند». شاید بر همین اساس است که سارتر اشیاء پونژ را گل‌های هیولایی از اعماق وجود خویش می‌دانست. جوهر اشیا بیش از آنکه خواص قابل مشاهده خویش را به رخ بکشد آن «چیز …

ادامه‌ی مطلب

پرسش‌هایی درباره‌ی زبان و ترجمه

۱- برخی چون میرزا فتحعلی آخوند زاده و طالبوف با گرایشی به ساده نویسی فارسی در دوره‌ی ناصری به ترجمه‌ی متون علمی پرداختند. با این حال در ترجمه ها یا تالیف هایی که افرادی مثل طالبوف و آخوند زاده انجام داده اند به کلماتی بر می خوریم که بدون ترجمه به متن فارسی منتقل شده اند آنچنانکه مثلاً نقد را کریتیکام می گویند. اما بعد از مشروطه ما با  تلاش کسانی مثل محمد علی فروغی با یک نهضت ترجمه مواجهیم …

ادامه‌ی مطلب

خورشیدخوانی در رادیو | فرانسیس پونژ

۱ چون قدرت زبان این‌چنین است، پس بود آیا که سکه خورشید زنیم آ‌ن‌سان که شهزاده‌ای پول را؟ تا بر بالای این صفحه مهرش بکوبیم؟ شود آیا که بر فرازش کشیم آن‌سان که خود تا سمت‌الرأس سر می‌افرازد؟   آری   پاسخ، در میانه صفحه است، هلهله جهان در برابر هیابانگ پرشور او   ۲   «خورشید درخشان را وحشی بدوی ستوده است…» چنین می‌آغازند همسرایان در آهنگی از راموی نامدار پس، بگذار خورشید را بنوازیم آن‌سان که طبل‌ها را! …

ادامه‌ی مطلب

شیء بوطیقاست | فرانسیس پونژ

آلن ستوکل در مقاله درخشان‌اش۱، این فرض را پیش می‌کشد که «خورشید» (شیئی که هر چیزی ازو «پدیدار» است و او خود نابسودنی و نادیدنی است) در شعرهای پونژ تصویر مرکزی است. از این رو خورشید، «نا ابژه‌ای» که ابژه‌ی مرکزی است یک ناسازه، یک مغاک متافیزیکی‌ست. مهم‌تر این که ستوکل با تمهیدات ساختارشکنانه به خوبی اثبات‌ می‌کند که خورشید و نور آن (خورشید این استعاره نهایی در ادبیات غرب، دریدا) در حقیقت مارکس و مارکسیسمِ پونژ است و از …

ادامه‌ی مطلب

جانداران و گیاهان | فرانسیس پونژ

جانداران از جایی به جایی در حرکت‌اند، حال آنکه گیاهان پیش چشم‌ها آشکار می‌شوند. دسته‌ای از تمام اشیاء زنده خاک را تحت تاثیر قرار می‌دهند. مثل نشان افتخار بر حسب ارشدیت‌شان، جایشان در جهان محفوظ است. بی شباهت به برادران آواره‌شان، مزاحمان سرزده‌ی زمین، وابسته به جهان نیستند. در جستجوی جایی برای مردن سرگردان خاک نیستند، زیراکه زمین به وسواس ماندنشان را جذب خود می‌کند. نگرانی خوراک و مسکن برایشان معنی ندارد، نه کشتار یکدیگر، نه غارت و چپاول، نه …

ادامه‌ی مطلب