قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / دوست نمى‏دارم به خواب اندر شوم

دوست نمى‏دارم به خواب اندر شوم


دوست نمى‏دارم به خواب اندر شوم شباهنگام

که چهره‏ى تو بر شانه‏ى من است

که در اندیشه‏ى آن مرگم من که، بارى، خواهد آمد

تا به خوابى جاودانه‏مان فرو برد.

من بخواهم مُرد. تو بخواهى زیست. و این است آن‏چه خوابم از دیده مى‏برد.

این خود آیا هراسى دیگر است؟

روزى که دیگر زیر گوش ِ خویش بنشنوم

نفس تو را و قلب تو را.

شگفتا! این پرنده‏ى پُر آزرم که چنین بى‏خیال برخود خمیده

آشیانه تهى خواهد نهاد

آشیانى که در آن، جسم ما برمى‏آساید:

جسمى یگانه، با دو جفت پا و دو سر.

خرّمى ِ عظیمى از این دست – که سپیده‏دمان به پایان مى‏رسد –

ادامه مى‏توانست یافت

تا فرشته‏یى که وظیفه‏دار ِ بازگشودن راه من است

از سنگینى ِ بار ِ سرنوشتم بتواند کاست.

سبکبالم، من سبکبالم زیر بار این سر ِ پُربار

که به جسم من ماننده است

و به رغم آواز خروس، در پناه من

کور و لال و ناشنوا به جاى مى‏ماند.

این سر ِ جداشده‏یى که به دنیاهاى دیگر سفر کرده است

بدان جاى‏ها که قوانینى دیگر حکومت مى‏کند،

غوطه‏ور ِ خواب ِ ریشه‏هاى پُر از عمق،

دور از من، در بر من!

آه چه مشتاقم همچنان که چهره‏ى تو را

با دهان خواب آلودت بر شانه‏ى خویش دارم

تنفس گلوگاه جان‏بخشت را تا آستانه‏ى مرگ

از پستان‏هایت بشنوم!

درباره‌ی احمد شاملو

Avatar

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.