قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / بیست و چهارم: پیر

بیست و چهارم: پیر


می ترسم از سرنگ ها.
بیزارم از ملحفه های مشمعی و لوله ها.
سیرم از چهره هایی که نمی شناسم.
و حالا به گمانم مرگ دست به کار می شود.
مرگ چون رویایی آغاز می شود،
انباشته از اشیاء و خنده ی خواهرم.
جوانیم و قدم می زنیم
و زغال اخته می چینیم
تمامِ راه تا «داماریسکوتا»
فریاد زد: اوه سوزان!
لباسِ جدیدت لکه دار شد!
از آن طعم شیرین-
دهانم پر است
و آن آبیِ شیرین بیرون می ریزد
تمامِ راه تا «داماریسکوتا»
چه می کنی؟ تنهایم بگذار!
نمی بینی خیال می بافم؟
در خیال، تو هیچ وقت هشتاد ساله نیستی.

 

درباره‌ی کتایون کشاورزی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *