نوزدهم:دوستت دارم، دوستت دارم و چیزهای دیگر

اثری از‫:‬ ,

گفتارت فرش ایرانی‌ست

و چشمانت گنجشککان دمشقی

که می‌پرند از دیواری به دیواری

و دلم در سفر است چون کبوتری بر فراز آب‌های دستانت

و خستگی در می‌کند در سایه‌ی دیوارها…

و من دوستت دارم

می‌ترسم اما که با تو باشم

می‌ترسم که با تو یکی شوم

می‌ترسم که در تو مسخ شوم

تجربه یادم داده که از عشق زنان دوری کنم

و از موج‌های دریا

اما با عشقت نمی‌جنگم… که عشق تو روز من است

با خورشید روز نمی‌جنگم

با عشقت نمی‌جنگم…

هر روز که بخواهد می‌آید و هروقت بخواهد می‌رود

و نشان می‌دهد که گفت‌وگو کی باشد و چگونه باشد

***

بگذار برایت چای بریزم

امروز به‌شکل غریبی خوبی

صدایت نقشی زیباست بر جامه‌ای مغربی

و گلوبندت چون کودکی بازی می‌کند زیر آیینه‌ها…

و جرعه‌ای آب از لب گلدان می‌نوشد

بگذار برایت چای بیاورم، راستی گفتم که دوستت دارم؟

گفتم که از آمدنت چقدر خوشحالم؟

حضورت شادی‌بخش است مثل حضور شعر

و حضور قایق‌ها و خاطرات دور

***

بگذار برایت ترجمه کنم حرف‌های صندلی را که به تو خوشامد می‌گوید

بگذار تعبیر کنم رویای فنجان‌ها را

که در فکر لبانت هستند

و رویای قاشق را و شکر را …

بگذار به حرفی تازه از الفبا

مهمانت کنم

بگذار کمی کم کنم از خودم

و بیفزایم بر عشق میان تمدن و بربریت

***

ـ از چای خوشت آمد؟

ـ کمی شیر می خواهی؟

ـ همین کافی‌ست – مثل همیشه – یک پیمانه شکر؟

ـ اما من چهره‌ات را بی‌شکر می‌پسندم

برای بار هزارم می‌گویم که دوستت دارم

چگونه می‌خواهی شرح دهم چیزی را که شرح‌دادنی نیست؟

چگونه می‌خواهی حجم اندوهم را تخمین بزنم؟

اندوهم چون کودکی‌ست… هر روز زیباتر می‌شود و بزرگ‌تر

بگذار به تمام زبان‌هایی که می‌دانی و نمی‌دانی بگویم

تو را دوست دارم

بگذار لغت‌نامه را زیرورو کنم

تا واژه‌ای بیایم هم‌‌اندازه‌ی اشتیاقم به تو

و واژه‌هایی که سطح سینه‌هایت را بپوشاند

با آب، علف، یاسمن

بگذار به تو فکر کنم

و دلتنگت باشم

به‌خاطر تو گریه کنم و بخندم

و فاصله‌ی وهم و یقین را بردارم

***

بگذار صدایت بزنم، با تمام حرف‌های ندا

که اگر به‌نام آوازات ندادم، از لبانم زاده شوی

بگذار دولت عشق را بنیان گذارم

که شهبانویش تو باشی

و من بزرگ عاشقانش

بگذار انقلابی به راه اندازم

و چشمانت را بر مردم مسلط کنم

بگذار… با عشق چهره‌ی تمدن را دگرگون سازم

تمدن تویی، تو میراثی هستی که شکل گرفته

از پس هزاران سال، در دل زمین

***

دوستت دارم

چگونه می‌خواهی اثبات کنم وجودت را در جهان

مثل وجود آب

مثل وجود درخت

تو آفتابگردانی

و نخلستان

و نغمه‌ای که از جان برمی‌خیزد…

بگذار با سکوت بگویمت

وقتی که واژه‌ها توان گفتن ندارند

و گفتار دسیسه‌ای‌ست که هم‌دستش می‌شوم

و شعر به صخره‌ای سخت بدل می‌گردد

***

بگذار

تو را با خود در میان بگذارم

میان چشمان و مژگانم

بگذار

تو را به‌رمز بگویم اگر به مهتاب اعتمادت نیست

بگذار تو را به‌آذرخش بگویم

یا قطره‌های باران…

بگذار نشانی چشمانت را به دریا دهم

اگر دعوتم را به سفر می‌پذیری…

چرا دوستت دارم؟

کشتی میان دریا، نمی‌داند چگونه آب دربرش گرفته

و به‌یاد نمی‌آورد چگونه گرداب درهمش شکسته

چرا دوستت دارم؟

گلوله‌ای که در گوشت رفته نمی‌پرسد از کجا آمده

و عذری نمی‌خواهد

***

چرا دوستت دارم… از من نپرس

مرا اختیاری نیست… و تو را نیز

 

9 total comments on this postنظر شما چیست؟
  1. دوستت دارم ♥

  2. بی نظیر بود این شعر!
    نمی دونم چرا موقع خوندنش اشک می ریختم…

  3. بسیار زیبا بود
    قبلا بخش هایی از این شعر رو با ترجمه ای دیگر خوانده بودم.
    ترجمه آقای افشار زیبا بود و قابل تقدیر

    سپاس فراوان

  4. نگاهی به ” پنجره ای به اندازه ی قرص ماه ”

    پایاب

    فصل نامه ی فرهنگ ،هنر ، ادبیات

    شماره ی بیستم ( بهار و تابستان ۱۳۸۸ )

    بهرام آرامی

    در آشفته معرکه یی که گریبان گیر همه چیز و از جمله شعر شده است وجود گاه به گاه دفترهای شعری که بتوانی با خواندن آن ها احساس غبن وقت تلف شده نکنی غنیمتی است . دغدغه ی شعر داشتن ، شاعر رابه جستجو و یافتن ساحت های تجربه نشده راهبر می شود . ساحت هایی در حوزه ی زبان ، خیال ورزی، اندیشه و سعی در بیان آنجه کمتر در قالب واژگان به ریخت در می آید ـ حس های گریزنده ـ آنچه می تواند به آنی در جان مخاطب بنشیند . و برای خواننده ی جدی شعر موهبتی است خواندن شعری که واجد تناسب تر کیبی از حضور این عناصر باشد .

    به زمانی که بیشتر آنچه می خوانیم فقط باری در حوزه ی زبان است و تغییراتی ساده و مکانیکی در ساخت جمله ، بی آنکه در حضور و درهمانی سایر حوزه هادر این بازی توجهی شده باشد . و بنا به مصداق بر عکس نهند نام زنگی کافور ،خواننده با چیزی مواجه می شود که به جز عنوان هیچ نشانی از شعر ندارد و طبق عادت مالوف در این دیار ، کار چنان در این مورد بالا می گیرد و آش چنان شور می شود که اکراه خواهندگان و بعضاآشپزان را به بار می آورد و لاجرم آش بی خواهنده بنا به ضرب المثل روی دست آشپزان باد می کند .

    ” پنجره ای به اندازه ی قرص ماه ” مجموعه شعر حسین پیرتاج از زمره مجموعه شعر هایی است که با خواندن آن احساس غبن وقت تلف شده نمی کنی و بعضی شعر های این دفتر ارزش بارها خوانده شدن را دارد . این نوشته در مقام نقد این دفتر نیست و تنها به معرفی تعدادی از شعر های آن می پردازد :

    عطر گل یاس

    برای آزادی

    و آزادی

    برای عطر گل یاس .

    ص ۲۴۳

    چه بار سنگینی از کلمات برای بیان چنین منظوری از ذهن ما بر داشته می شود وقتی به شرحی این گونه زیبا و موجز می رسیم .

    هیچ عصری پایان تو نیست

    باد ، فقط شعرهای تهی از عشق را

    با خود خواهد برد .

    ص ۱۱۹

    اگر قرار باشد رفتار باد با شعر این گونه باشد ، بی شک همه چیز را به رفتاری این گونه بشارت می دهد .

    تو را دوست خواهم داشت

    اما فقط این کافی نیست

    دوست داشتن قطره ایست از آن اقیانوس

    که بین ما باید طی می شد .

    ص ۴۷

    مفهومی که در اجرایی اندوهگنانه این مصرع حافظ را به یاد می آورد : که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها .

    ¤ ¤

    چقدر می گوییم و می شنویم که فردا خیلی دیر است و این دیر بودن به کار ما بر برمی گردد . اما نگاه شاعر گونه ای دیگر است :

    خصلت فردا

    دیر بودن آنست

    همین امروز

    باید دوستت بدارم .

    ص ۱۱۸

    بی شک از بسیاری شنیده ایم که پر و بال دادن به نوستالژی نسبت به نوع زندگی و ساخت و کار و مظاهر گذشته و یا دوران کودکی مان ، عملی واپسگرایانه و ضد پیشرفت و مدرنیسم است . البته ذهنی که یکسره انباشته از چیزهایی باشد که خاطره در آن جایی ندارد ، میان آنچه خوب بوده و اکنون وجود نداردیا آنچه که اکنون بدیلی بهتر از زمان گذشته داردفرقی نمی گذاردو اتکایش تنهابه آنچه است که در بستر منافع روزتعیین و تبلیغ می شود .اما شاعر که ذهنی سیال در زمان دارد می تواند به نوستالژی نسبت به آنچه در خاطره دارد و برایش شیرین است پر و بال دهد :

    من گذر گاه اسب ها را

    از یاد برده ام

    و در پیچ خاکسترین خودروها

    یادم نیست

    که آسمان در اصل

    آبی ست .

    ص ۱۷۹

    و یا :

    انگار دلت گرفته پدر بزرگ !

    در این بی احترامی ها به تو

    چنار های بلند ولیعصر

    با تو همدردند ،

    وقتی که عطر یاس های ری تا الهیه

    از مشام قلب ها می رفت

    دیدم ستاره ها نیز همدرد با تو

    در غبار شهر ها

    ناپدید می شدند .

    ص ۱۶۱

    و همچنین :

    آن جا کجاست ؟

    که رودخانه نقاشی شده بر دیوار !

    آن جا کجاست ؟

    که صدای پایی از آب به گوش نمی رسد !

    آن جا که من از دکه ای آب می خرم

    اما دلم تشنه می ماند .

    ص ۳۰۴

    و شاعر نه در جهت مقابله با مدرنیسم بلکه در جهت به قواره ی مطلوب در آوردن آن می سراید :

    بر خیزم

    آن ها در انتظارند

    آهن و سیمان و سنگ

    باید انسانی و دلخواه شکل گیرند

    صفای صناعت معماری

    در همین است .

    ص ۱۱۰

    وقتی به این منزل برسی و روحی انسانی و دلخواه به ملاط آهن و سیمان و سنگ بتوانی اضافه کنی ، لاجرم رستگاری را پیشه کرده یی :

    و خداو ند به عاشق گفت :

    بر خیز !

    من رستگاری عاشقان را

    توشیح کرده ام .

    ص ۷۲

    و در این عرصه بعید نخواهد بود که شاعر به مجازی که در دنیای واژگان به حقیقت می رسد دست یابد :

    لای بوته های شعر

    به دنبال خودم می گشتم

    و تمشک آفتاب

    رسیده بود .

    ص ۷۳

    ¤ ¤

    رنگین کمان را فرصتی بود اندک

    پس شتاب کردم

    تا شکوه با هم بودن رنگ ها را

    بیشتر بشناسم .

    ص ۸۰

    شکوه شادمانی همگانی ، شکوه مجاورت بی تزاحم برای همه ی اضداد ، شکوه آنچه همیشه به دست نمی آید بلکه در لخظاتی نادر می توان ناظر آن بود و بعد دوباره جدایی اجزاء آن ترکیب .به راستی لحظاتی را در اجتماع زندگی بشری می توان جون رنگین کمان پنداشت . و شاعر که فرصت رنگین کمان را غنیمت می شمرد ، کیفیت دائم این فرصت را ذر شعر خویش بازتاب می دهد :

    شعر پایان نمی گیرد

    درختان همیشه صلح جو خواهند ماند

    و شکوفه های رنگارنگ

    تفنگ را نخواهند شناخت .

    ص۸۷

    مجموعه شعر ” پنجره ای به اندازه قرص ماه ” اثر حسین پیرتاج شامل بیش از سیصد شعر میباشد که از آنچه نمونه اش را در این یادداشت آوردم در آن بسیار است . با این همه توصیه ام به شاعر این است که برای آن که این گونه شعرها بیشتر به چشم بیآیند ، بعضا میتواند در انتخاب شعرهایی که در قیاس با اینها در مرتبه پایین تری قرار دارد وسواس بیشتری به خرج دهد.

    سخن را با شعر کوتاهی از این دفتر خاتمه میدهم :

    تو غنچه ی درخت مهتابی

    و تاریکی

    جلودار شکفتنت نیست .

  5. ممنون از این ترجمه و انتخاب

  6. چه شعری ! چه ترجمه ای ! سپااااااس

  7. بسیار زیبا…

  8. واقعا زیبا بود.عالییییییییییی بود…

  9. سلام،
    میشه با احترام خواهش کنم لینک شعر به زبان اصلی رو هم بگذارید تا اگر کسی خواست بتونه از شعر در زبان اصلی هم محظوظ بشه؟
    متشکرم

یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

Persian Anthology of World Poetry © 2017 تمام حقوق محفوظ است.

تمام حقوق برای خانه‌ی شاعران جهان و مترجمان سایت محفوظ است.