قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / مضحکه

مضحکه


 

در حضورِ مردم می‌گویم که معشوقم نیستی
در اعماقِ جانم می‌دانم که چقدر دروغ می‌گویم
چنین می‌نمایم که چیزی میانِ ما نیست
تا از دردسر به‌دور باشیم
و ازشایعاتِ عاشقانه… که بس شیرینند
تاریخِ زیبایم را به ویرانی می‌کشم
و احمقانه اعلامِ برائت می‌کنم
شوقم را می‌کُشم… و بدل به راهبی می‌شوم
عطرم را می‌کُشم… به‌دستِ خودم
و از بهشتِ چشمانت می‌گریزم
نقشی خنده‌دار بازی می‌کنم عزیزکم
و از این نمایشِ مضحک، بیهوده بازمی‌گردم
چرا که شب، حتا اگر بخواهد، ستاره‌هایش را پنهان نمی‌تواند کرد
و دریا قایق‌هایش را، حتا اگر بخواهد…

درباره‌ی آرش افشار

Avatar

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.