قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / سرباز

سرباز


او همان نیزه  ی واژگونی است
که چون پرتاب شده درازکش افتاده
و اکنون خوابیده ست
بی آنکه بتوان بلندش کرد
 
شبنم می آید
غبار و زنگار می آید
و او هنوز آرمیده  ست
جناغی و تیز
چون تیری که خاک را شیار می زند
و اگر دور جهان را
در امتدادش نشانه برویم
چیزی را که ارزش هدف او را داشته باشد
نخواهیم یافت
زیرا شبیه این مردان را
بسیار نزدیک می بینیم
 
ما فراموش می کنیم
گویی در کره ی  زمین
چون سلاحی کاشته شده ایم
و موشک هامان
 همیشه قوس جرقه اش کوتاه است
 
آنها می افتند
آنها علفزار را می شکافند
و از وسط قطع می کنند کمان زمین را
و ضربه می زنند
و تکه پاره می کنند خودشان را
و دچار حس حقارت مان  می کنند
از تماشای یک شاهکار
 نقاشی فلز روی سنگ
 
مسأله، پابندی است
ما همین قدر می دانیم
ماشه جسم را می چکاند
روح را شلیک می کند
به سوی بهترین هدفی که  

تا کنون نشان داده شده است. 

درباره‌ی غزل برهانی

Avatar

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.