قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / غزل کودک بی‌جان | فدریکو گارسیا لورکا

غزل کودک بی‌جان | فدریکو گارسیا لورکا


در غرناطه هر غروب
هر غروب کودکی می‌میرد
هر غروب آب می‌نشیند
و با دوستانش گپ می‌زند

مردگان بال‌هایی از خزه دارند
باد ابر‌آلود همچون باد بی‌ابر
دو قرقاول‌اند که بر فراز برج‍ها پرواز می‌کنند
روز، پسرکی است با زخم‌ها

هیچ شاخه‌ای از چکاوکی در هوا نمانده بود
هنگام‌که‌ من در مغار شراب به تو برخوردم
هیچ، نه حتا تکه ابری بر زمین مانده بود
هنگام که تو در رودخانه غرق شدی

کوه‌ـ‌آبه‌ای بر کوه افتاد
و دره با سگ‌ها و زنبق‌ها لرزید
جسم تو در سایه‌ی کبود دست‌های من
مرده بر ساحل، فرشته‌ی سرما بود.

درباره‌ی علی اصغر فرداد

علی اصغر فرداد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.