قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / غزل زمانه‌ی وحشت | فدریکو گارسیا لورکا

غزل زمانه‌ی وحشت | فدریکو گارسیا لورکا


می‌خواهم که آب بی بستر بماند،
باد بی درّه

می‌خواهم که ‌شب بی چشم‌‌ها بماند،
قلب من بی‌درخشش طلا

گاو‌ان با برگ‌ها هم‌سخن شوند،
کرم‌ها در سایه‌ها هلاک

مینای دندان‌ مردگان برق زند،
و زردی در ابریشم موج

می‌توانم رنج شب زخمی را ببینم
که می‌پیچد و درمی‌آویزد با روز

و تحمل کنم زهر سبز نور شب را
و منحنی‌ شکسته ای را که در آن زمان در رنج است

اما تو مگذارعریانی ناب‌ات عیان شود
همچون کاکتوسی سیاه، در میانه‌ی نی‌ها

مرا در حسرت سیاره‌های تیره رها کن
سرمای پشت‌ات‌ را اما هرگز به من مکن.

درباره‌ی علی اصغر فرداد

علی اصغر فرداد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.