قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / از مترجم این شماره / شبانه |‌ اکتاویو پاز

شبانه |‌ اکتاویو پاز


شب، چشمان اسبان که در شب می‌لرزند،
شب، چشمان آب در کشتزاری خفته،
شب در چشمان تو، چشمان اسبان، که در شب می‌لرزند،
در چشمانِ آب پنهانی تو.

چشمان آب برکه،
چشمان آب چاه،
چشمان آب رؤیا.
سکوت و انزوا
چون دو حیوان کوچک به‌هدایت ماه
از این آب‌ها می‌نوشند،
از این چشمان.

اگر تو چشمانت را بگشایی
شب دروازه‌های خزه‌اش را می‌گشاید،
قلمرو پنهانی آب دروازه‌هایش را می‌گشاید،
آبی که از دل شب چکه می‌کند.
و اگر آن‌ها را ببندی،
رودی، جریانی بی‌صدا و آرام،
به درونت سیلاب می‌ریزد، پیش می‌رود، مکدرت می‌کند:
شب کرانه‌های روحت را می‌شوید.


درباره‌ی احمد میرعلایی

احمد میرعلایی
احمد میرعلایی از سال ۱۳۴۸ به بعد در دانشگاه‌های اصفهان، هنرهای دراماتیک، دانشگاه صنعتی اصفهان، دانشگاه هنر، دانشگاه آزاد و کراچی به تدریس پرداخت و به‌مدت ۴ سال در مؤسسه انتشارات فرانکلین تا سال ۱۳۵۱ به ویراستاری آثار ادبی مشغول بود. و همچنین در فاصله سال‌های ۱۳۴۶ تا ۱۳۵۵ سردبیری مجله‌های کتاب امروز، فرهنگ و زندگی، آیندگان ادبی و جنگ اصفهان را برعهده داشت و بین سالهای ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ سرپرستی خانه فرهنگ ایران در دهلی و بین سالهای ۱۳۵۷ تا۱۳۵۹ مسئول خانه فرهنگ ایران در کراچی بوده‌است. احمد میرعلایی از مترجمانی است که برای نخستین بار فارسی زبانان را با نویسندگان بزرگی همچون بورخس، میلان کوندرا، اکتاویو پاز، گراهام گرین و ویلیام گولدینگ آشنا کرده‌است. او طبع و ذوق فراوانی در ترجمه شعر داشت و ترجمه کتابهای سنگ آفتاب سرودهٔ اوکتاویو پاز و ایکور سرودهٔ گاوین بنتاک را می‌توان از بهترین آثار او در زمینه ترجمه شعر به‌شمار آورد. تاریخ مرگ:‌ دوم آبان ماه ۱۳۷۴. ‌

یک دیدگاه

  1. سرشاری از احساس ای پاریسِ بارانی
    وقتی که از آرامش و از عشق می خوانی
    در روزهایت چکه چکه می چکد خورشید
    شبهای تو چون تکّه های روز نورانی
    با رقص نور و شورِ آدمها سرت گرم است
    “ایفل” برایت صحنه را کرده چراغانی
    در تو هزاران چون ونوس غرقِ تماشایند
    سرشاری از استوره های نابِ یونانی
    درپیش چشم عاشقان، جاری ست رودِ سِن
    هر آدم عاشق می شود اینجا به آسانی!
    **
    .. امّا ازاین سیلابِ زیبایی زده بیرون
    شورابه های چرکیِ یک زخم پنهانی
    در ایستگاهِ آخرین متروی شب،خیس است
    یک جُفت چشم ِبیقرارِ داغ و توفانی
    از فقر می گرید کسی در پیشِ چشم تو
    سرشاری از اندوه ای پاریسِ بارانی !
    یدالله گودرزی

    (پاریس/شهریور۹۷)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *