صبح‌گاه | فرانک اُهارا

صبح‌گاه | فرانک اُهارا


باید به تو بگویم
که چقدر دوستت دارم
همیشه به همین فکر می‌کنم
در صبح‌های خاکستری، روبه‌روی مرگ

پس چای برای دهان من
هرگز گرمایی ندارد
و سیگار خشکیده است
و تن‌پوش قهوه‌ای‌ام
سردم می‌کند،

به تو نیاز دارم
و از بیرون پنجره
مراقبت می‌کنم
در برف بی‌صدا

شب در اسکله
اتوبوس‌ها برق می‌زنند
همچون ابرها و من در تنهایی
به صدای فلوت می‌اندیشم

دلتنگی تو را دارم همیشه
وقتی به ساحل می‌روم
شن‌های خیس از اشک
به چشم‌های من می‌مانند

با این همه، هیچ‌گاه نگِریستم
و تو را در درون قلبم فشردم
با واقعی‌ترین شوخی‌ها و خوشی‌هایی
که تو به آن‌ها می‌بالیدی

جایی برای پارک کردن نیست
من ایستاده‌ام و صدای کلیدهایم را درمی‌آورم
خلوت خالی ماشین چنان است
که انگار دوچرخه‌ای است

حالا چه کار می‌کنی
ناهارت را کجا خوردی
و آیا
بشقابت پر از ماهی کولی بود

سخت است فکر کردن
به تو بدون من
در جملات
افسرده‌ام می‌کنی
وقتی تنهایی

دیشب ستاره‌ها را
نمی‌شد شماره کرد و امروز
برف کاغذ مقوایی شماره‌شان است
و من دلگرم و صمیمی نخواهم بود

چیزی مرا به خود نمی‌کشد
موسیقی تنها جدول کلمات متقاطع است
و آه! تو فقط می‌دانی
که چگونه‌ام

باری، تو
تنها مسافر این جاده‌ای
و اگر جایی بعد از من هست
دلخواسته‌ام این است که نروی!


درباره‌ی مجتبی گلستانی

یک یادداشت

  1. آبنبات ژله ای

    ممنون از زحماتتون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.