قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / بسان ورزا | میگل هرناندز

بسان ورزا | میگل هرناندز


همچون ورزایی، برای اندوه،
برای درد زاده شدم، داغی
از آهنی تفته بر گردگاه دارم
و به نشان نرینگی، تخم هایی در کشاله ران.

همچون ورزا، در پس پشت خویش ماندم
قلب بزرگ من، نمی تواند به دلم برسد
سیمای من از بوسه ها همچون نشان عشق شعله می کشد
اینگونه همچون ورزایی برای دوست داشتنت می جنگم.

در رنج می بالم،
زبان را در خون قلبم فرومی برم،
و طوقی از گردباد بر گردن دارم.

بسان ورزا پس پشت تو می آیم
و آتش تمنای من به ضربت نهایی شمشیر تو خاموش می شود
بسان ورزا، مایوس، بسان ورزا.

درباره‌ی علی اصغر فرداد

علی اصغر فرداد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *