قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / ماری لوندکویست |یک روایت ساده

ماری لوندکویست |یک روایت ساده


ترجمه سهراب رحیمی آزیتا قهرمان

محکم به زمین می­ چسبم به عاشقانی که عشق­ از آنها روی خاک بال و پر گرفت . هوا سرشار از استعاره­ ی این چهره های لکه دار از باران و گریه هاست. تراشه های سیب زمینی زیر ظرفشویی. رنگ آسمانی صورتی شان پوسید. درون چاه می غلتم، میان کوره راهِ باریک کلمه­ ها و شاخه­ های نازک، زبان را بر علفزارجا می­گذارم. در جستجوهایم، رو به قهقرا می روم، به کاوش ارواح زیبا و باغ های آلو، جایی که باد، از نقش و نگاربرگ­ ها، زیگزاگی بر خاک پاشید و رفت. گل استکانی زیبا، حبابش را چون پلکی زیر آفتاب بر هم نهاد . یاد نفس های تو افتادم که دهانم آن را در بوسه ای از تو وام گرفت و با خود برد.

می گویند، غم اصالتی دارد و اندوهی می­ بخشد به صدای آن که دیگر حرفی نمی­ زند. حقیقت دارد که ستون فقرات نازک نوشتار، همه چیز را سرپا نگاه می­ دارد. سینه سرخ، لانه­ اش را با تارموهای من می­ بافد. در نمایشگاه نقاشی، عکس های بزرگی بود از نوزادی که هنوز خون از پاهایش می چکید. آرزوها را دور تخته­ ای سیاه می­ پیچند تا هیچکس این اندوه بزهنه را نادیده نگذارد . من تنها یک کلمه ازهاله­ ی رنگ خاکستربه ارث برده ام و در این خیالم آن را به کسی اهدا کنم .

فکر کردم به این جهان، چیزی بدهکارم و متوضعانه گونه­ ی راست خودم را رو به نیزه ی واقعیت، چرخاندم. الفبای ناممکن را در خفا آموختم. حیران و ترسیده با شرم پاسخ دادم و گردنم خیس از رنگ شد. دیگران، فراز اقیانوس­ های سهمگین و پهناور سفر کردند. رد امواج بر چهره­ هایشان باقی ماند تا قدرت دریا را منعکس کند. ویرانی حک شد، چون حکاکی ی تیز سوزنی روی سفیدی عاشقانه برف.

چراغ تن با فیتیله اش می­ سوزد و کوتاه می­ شود. کار زیادی باقی نمانده است: زهدانت را در شیر فروکن، کف پایت را نشان بده تا ثابت کنی بیگناهی و یک بالت را به نشانه­ ی تسلیم بالا بگیر

نیایش های زمستانی
زیر ستاره ی جوزا متولد شدم کنار دریاچه­ ای بدون جزیره. در کتابی که به من جواز ورود به جهان را داد چشمان من رنگارنگ است و موهایم به رنگی که تنها به زبان فرانسه تلفظ می­ شود. هر روز صبح شعرهایی می­ خوانم که لحن آنها بر لبان من، پوست می­اندازد. از زبان لهستانی، تنها یک کلمه می­دانم که نام قهرمان محبوب من است و نخستین مردی که خدا روحش را در آن دمید. پدرم سه نام داشت. دو نام از آن یک پادشاه و سومین، نام یک پیامبر. مادرم بی آنکه ما بفهمیم خودش را با احتیاط برای مرگ آماده کرد. اجبار اینکه دستش را بگیرم مرا به پیش راند. می خواهم به آوازهای زمستان با گرمایی ذخیره در دهانم گوش دهم . می خواهم این کشف رابه او نشان دهم . نامی که او بر من نهاد با حرفی شروع می­ شود، که با هواپیمایی کوچک و حلقه ه­ای سفید برآسمان آبی نوشته می شود.

حافظه الفبا را می چیند تا من با چاقو رویش خط بیندازم. هر کلمه کلاهخود جلادی­ست که گذشته را با خودش حمل می کند . پدرم از نردبام های لق بالا می­رود و نوری تازه را با چراغ های توری به اطراف می اندازد . همیشه دلسوز اشیا و کودکی به اشراق رسیده.

مادرم را دیدم با چشمانی که مرگ به هم بافته بود و لبانی کوچک، پیچیده دور هسته ی زبان. خاطره از میان گودالی سیاه سخن می­گوید. وضعیت زندگان: او همان کسی بود که مرا لمس کرد وبا قلم مویِ تیزنگاهش، اندامم را نقاشی کرد.

در نبود داستان، شعرهایم را با خمیرمایه ی احساسات درست می­کنم.آهسته و چشم بسته می­نویسم تا چشمانم را به تاریکی­ی موروثی عادت دهم. قطره های کوچک جوهر، کاغذ را می پوشانند. لباس عزا روی کلمات افتاده. بیشتر شبیه زنی هستم که در آشپزخانه نشسته و خاگینه­ ی تخم مرغ را لوله می­کند. مادری که پس از درنوردیدن این همه زبان، هیچ وقت انتظار بیوه شدن را در سر نداشت.
……………………………………………………………………..

این اشعار از کتاب سوپدی یک روایت ساده Marie lundkvist
با اجازه خود شاعر از سویدی ترجمه و به صورت کتاب منتشرشده اند .

درباره‌ی آزیتا قهرمان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *