گروه کُر | ماگنوس ویلیام اولسون

اثری از‫:‬ ,

۱

آن که ازجهان زیرین صدایش می زنند
به ندرت پاسخی می دهد

من کودکی بودم مانند کودکان دیگر، اما اندکی خاک آلود
هرچه خواستم یا گفتم عینی نشد
چرا کودکان از نزدیکی به زمین زیرین ترسی ندارند ؟
و تو – تنها چون کیسه ای چربی خندان نشسته ای
احتمالا در انتظارعاشقی پرحرارت و دلچسبی
دربسترچه کسی با آهی بلند تو را درآغوش خود می کشد

مانند خدا، آن نها یت تحمل ناپذیرتنهایی درابدیت
باید خودم را در این آگاهی ثبت کنم
چون من ِشعرهای من حالا به فرجام خود رسید
وبا این وجود شعر دلتنگ من است
و من در جستجوی دانایی

زیبا هستی تو؛ وقتی که می آیی، صدایت سیاه ؛ عضله ها سیاه ؛ نبضت سیاه است
گاهی، وقتی از یک رویا بیدار شده ام؛ فکر می کنم مرده و عزادارم
چگونه آدم به غیر قابل تعویض بودن خودش می رسد
چگونه می رسد به علم آن که آدمی هرگز خود را نخواهد فهمید
و به خویشتن خود هرگزنخواهد رسید

حالا که از جهان زیرین صدایم می زنند
می روم
با سری پریشان . نعره زنان . می روم.

٢

او به من می نگرد .
با چشمان فرسوده ؛ سال ها وراندازم می کنند
او چنان شکننده است،که تردی دست ها، اسکلت چهره اش، به جمجمه حیوانی در سنگ می ماند
« آرزوی مرگ دارم» ، این را می گوید و می خندد
ما خیره می شویم به لبخند مرگ
او دست خواهرم را در دست می گیرد و دست سیاه می شود

سرانجام توانستم نام تمام شهرهای آسیا را به خاطر بیا ورم
همه را می دانم و این مانند این است که مرده باشی

اسکندریه؛ بغداد، کلکته؛ دمشق، ا فه سوس…آرتمیس و افسیا
شکارچی ی گوزن. دوشیزه ی شکارچی، سافو می گوید:
کندوهای عسل سرشارند، سینه به سینه، شیر و عسل ؛
ه این دوشیزه ای که برفراز تپه ی تنهایی زندگی می کند.
زیرا اروس هرگز به او نزدیک نخواهد شد
او به تو نگاه می کند. نگاهی وحشی و جوان از مرمر

حالا مرده است او. شاید همه ی ما مرده ایم
حالا که همه این چشمان سرد آوازمی خوانند

٣

این نگاه در کسی نفوذ نمی کند
یک بار دیگر عکس را به تو می دهم
چهره ات با دقت چهره ی مرا نظاره کرد در آن سوی پرده های توری
به درون بیا !

چه واضح می بینمت حالا
بی خیالی ی تو رنج آور است
تو باید بیشتر مرا قب باشی مبادا قسمتی از خودت را قربانی کنی

چهره ی پرنده مانند ِمرده ات هم اکنون به دور قلاب او حلقه بسته
برای اولین بار جنسیتش را دیدم
نیرویی نداشت پاهایش بی حس و حال توانستند با زحمت کیسه ی ادرار را دور کنند

آیین مدرن حقیر شمردن مرگ با لوازم پزشکی
یک پرده ی بزرگ، یک روپوش تمام قد، سوند دائمی
شیاف مرگ

به یک باغچه فکر کردم ، به یک محراب باعودهای روشن
به یک درخت سیب، جشمه ای جوشان ولبریز
اسب های وحشی که در حال نامرئی شدند
فضله های گرم که دود شد در سبزه ی سحرگاهی از شبنم پوشیده

اما تو که هیچ از این حرف ها سردرنیاوردی ؛ نه ؟
حالا لحظه ی ظهورآن خدای مادینه در سکوت و خاموشی است

۴

پالتو را به تن می کنم
وحشت را چون پرتویی قرمزو تیره روی چهره می اندازم
من چراغی هستم در جستجوی مرگ
نوری در انتظار پروانه

هوا تاریک است و امیدوارم او را در یک پارک پیدا کنم
نفرتی عمیق در من است
می دانم که او نمرده است، دوباره سر و کله اش پیدا خواهد شد
چون کبوتری جادو شده بالای بیمارستان؛
سر ساعت و تنها با یک دوز مرگ آور برای تزریق

خند ه ای بی رنگ
و اجازه آن که دهان مرده را اینک ببوسی.

پرستار؛ ای پرستار زیبا
که چنین آهسته از برابرم گذشتی
چون هوا هستم من؛ جریانی از هوای سرد؛ عطر بنفشه های زمستانم

پینداروس می گوید: زمان
همه چیز را به ضد خود بدل می کند

من از هم اکنون آنجایی خوابیده ام که هرگز تو را پیدا نکردم
ازمیان دهانم آب بی وقفه جاری است

فریاد پیروزی بلند
اما کوتاه است

و آنهایی که ما بودیم
از هم اکنون فراموش شدگانیم

۵

از اعماق زمین مدام فریادمی کشند آن جا که جهان زیرزمین در صدایش
در یک تولد وارونه آفریده می شود
اینکه نه – زندگی را به دنیابیاوری ،نه چون سردردی با خود ت حمل کنی تا شفایش دهی با مسکنی قوی
دروازه هایی به سوی واقعیتی بزرگ تر ؛ مرگی اصیل وحقیقی ؛
تصور می کنم او حقیقت را یافته باشد

او تصور می کند حقیقت را یافته است، و می خواهد به درونش برود
شاید حقیقت دارد،هیچ اتاقی نیست که حقیقت در آن باشد و حقیقی باقی بماند وقتی کسی دوباره به درونش می رود

او را می بینم ، چگونه آنجا بر تختش خوابیده – خوابیده است آیا ؟
نه، او چون هکاته تنها درسمت تاریک خودش زندگی می کند
صورتت را به آن طرف بچرخان !

من چون دیکه هستم، تیزی ِمنتظر بر لبه ی تیغم
در شیشه ای می بینم خودم را که جدا می شود تا خود را با اتاق ا و یکی کند
همان گونه ای که این شعر شکل می گیرد
نامطمئن به من ِخودش؛ به وجود خودش ، خانه ی خودش

دلم برای خانه تنگ است

خانه؟

تو هم مثل من می دانی؛ که من او هستم و او من است؛ یک آمیختگی تا سرحد اشتباه

دیگر اصلا به هیچ وجه نمی خواهم در این باره چیزی بگویم .

ترجمه سهراب رحیمی . آزیتا قهرمان .کتاب شهر بی حصار


هکاته یکی از شخصیت های میتولوژی ی یونان است که دختر پرسس و آستریاست. در اسطوره‌شناسی رومی، نامش تریویاست؛ خدای سه راهی. او سه سر دارد؛ یک سر سگی، یک سر ماری و یک سر اسبی. اول هرماه بر سر سه راهی می ایستد و هر سری به سمتی نگاه می کند.
دیکه خدایی مونث که در اسطوره‌شناسی یونان خدای عدالت انسانی بود. نام مادرش تمیس بود که خدای عدالت الهی بود.

یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

Persian Anthology of World Poetry © 2017 تمام حقوق محفوظ است.

تمام حقوق برای خانه‌ی شاعران جهان و مترجمان سایت محفوظ است.