قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / پرنده سیاه چشم‌آبی | موهان رانا

پرنده سیاه چشم‌آبی | موهان رانا


آیا می‌توانم از خودم بگویم
پس خواهم گفت
من پرنده‌ای سیاهم با چشمان آبی
بال‌هایم همه جهت‌ها را می‌شناسد
و پروازم رنگ آسمان را لمس کرده است
وقتی در هوا اوج می‌گیرم به تاریکی ماورا نظر می‌اندازم
من از رودخانه‌های خشک و دشت‌های بایر گذشته‌ام
جنگل‌های شعله‌ور در آتش را دیده‌ام
اندوه گداخته در قطره‌های باران را بوسیده‌ام
زنی را دیده‌ام که در تنه درختی کنار رود زایمان می‌کرد
من کالبدم را بارها و بارها عوض کردم
اما هنوز پرنده‌ای سیاهم با چشمان آبی

مردمانی که از جنگ سوی سرپناه امن می‌گریزند
وقتی از شیب‌های تند بالا می‌روند؛ می‌ایستند؛ وقتی مرا ببینند
فراز بلندی‌های دور با آن همه مرارت و سختی
من در قلب رنجور آن‌ها زنده‌ام
در عمق خط‌های عمیقی که بر چهره دارند
سرزمین‌ها ویران و دوباره از نو بنا شدند
مردم قفل‌های دیگر و کلیدهای تازه برای آسمان خریدند
با بدیل چه خواهد اندیشید وقتی کلیدهای آن‌ها را بردارد
از الحمرا تا ایزابلا
زمزمه‌کنان می‌پرسد آیا این‌ها کلیدهای بهشت‌اند؟

این پرواز بی‌نهایت بی هیچ روز و شب
جایی که خورشید در لحظه طلوعش؛ غروب می‌کند
و طول و عرض جغرافیا در چشمانم گره می‌خورد
خواندن دفترچه خاطرات رؤیاهای شاعری که
در مه پاییز ناپدید شد
و با غبار خاک در هم تنید
آنجا یک پرنده سیاه با چشمان آبی متولد می‌شود

اکنون تفنگ‌ها مرا نشانه گرفته‌اند
دیگر هیچ ترسی ندارم
خونم با رنگ سرح پاییزها یکی است
در سرزمین دیگری به پرواز در خواهم آمد
سمت و سویی دیگر
زندگی در کلمه‌های تو جاری است
من از این جهان نیستم
آیا حق دارم از خودم بیشتر بگویم؟
خواهم گفت.

Mohan Rana | India

درباره‌ی آزیتا قهرمان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *