در آمبریا | جک گیلبرت

اثری از‫:‬ ,

روزی نشسته بودم بیرون کافه،

غروب آمبریا را تماشا می‌کردم که دختری

از نانوایی بیرون آمد، نانی خریده بود که مادرش می‌خواست.

می‌دانست حالا باید از برابر این ‌آمریکایی رد شود،

و نمی‌دانست چه کند،

سردرگم بود بین سیزده‌سالگی وُ زن شدن در آن تابستان.

خوب از پسش برآمد.  از من گذشت و رفت تا نزدیک پیچ کوچه

و گفت مرا نمی‌بیند.  کارش حرف نداشت.

لحظهٔ آخر تاب نیاورد که نگاهی نیندازد به سینه‌های جوانش

حالا هر بار می‌شنوم مردم می‌گویند چیزی بی‌نهایت زیباست

برمی‌گردم به آن لحظه و می‌بینم سرش را خم کرده.

یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

Persian Anthology of World Poetry © 2017 تمام حقوق محفوظ است.

تمام حقوق برای خانه‌ی شاعران جهان و مترجمان سایت محفوظ است.