قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / اولین درس کلاغ

اولین درس کلاغ


خدا سعی کرد به کلاغ حرف زدن یاد بدهد.

خدا گفت: "عشق، بگو، عشق."

کلاغ با دهان باز خیره نگاه کرد، و کوسه ی سفید با صدا به داخل دریا رفت

و پیچ و تاب خوران رو به پایین حرکت کرد، در حالی که اعماقش را کشف می کرد.

 

خدا گفت: "نه، نه، بگو عشق. حالا سعی کن. عشق."

کلاغ با دهان باز خیره نگاه کرد، و یک مگس، یک مگس تسه تسه، یک پشه

به سرعت به بیرون و به پایین

به سمت عشرتکده های متعددشان حرکت کردند.

 

خدا گفت: "آخرین تلاش. حالا، عشق."

کلاغ لرزید، با دهان باز خیره نگاه کرد، اوغ زد و

سر شگفت انگیزِ بدون بدن انسان

از زمین برآمده شد، با چشم هایی که می چرخیدند،

در حالی که تند و ناشمرده اعتراض می کرد – –

 

و کلاغ دوباره اوغ زد، قبل از این که خدا بتواند او را متوقف کند.

و فرج زن روی گردن مرد افتاد و سفت شد.

آن دو روی علف ها دست و پا می زدند.

خدا سعی کرد آن ها را جدا کند، نفرین کرد، گریست – –

 

کلاغ با احساس گناه به پرواز درآمد.

درباره‌ی فروغ پرهوده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *