قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / مردی را دیدم | استفن کرِین

مردی را دیدم | استفن کرِین


مردی را دیدم که افق را می‌جست؛
به هر سو که مردم می‌شتافتند.
برآشفتم؛
به سویش رفتم.
گفتم «بیهوده ست، هرگز نخواهی یافت»
بانگ برآورد «دروغ می‌گویی»
و همچنان کار خویش از سر گرفت.

درباره‌ی مستانه پورمقدم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *