قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / باد را دیدم که می‌وزید | لدو ایوو

باد را دیدم که می‌وزید | لدو ایوو


باد را دیدم که می‌وزید و
شب را که فرود می‌آمد.
زنجره را دیدم که می‌جهید
بر سبزه‌ی لرزان.

بسی شگفت‌تر از خاک
قدم بر آب نهادم
و غنچه را دیدم که گل می‌شود
تو گویی صدف‌هایی که زبان می‌گشایند.

شب و روز را که یگانه می‌شدند
تا تدهین‌ام دهند.
و پیوند نور و سایه
رویاهایم را  به بر گرفت.

مورچه را دیدم که پنهان می‌شود
در شکاف میان سنگ‌ها.
چنان که پنهان می‌شوند آدمیان
میان کلمات.

زیبایی جهان پریستار من است.
نان زیبای صبحگاهی
که فروتن‌ترینِ دست‌ها
روی میزی می‌نهد
که جداسر است.

هرگز غریبه نخواهم بود.
از هیچ تبعیدی هراسم نیست.
هر کلام من
یک موطن مخفی‌ست.

تمامِ داد و دهش‌ام من:
تندر و وضوح
لب‌های جهان
ستارگانی که می‌گذرند.

فقط سرچشمه را می‌شناسم:
آب سیاه را که بر خاک لیسه می‌کشد
و میان ریشه‌های شاه پسند،
خرچنگ‌ها را،
در کمین.

فقط
هرآن‌چه را که نیاموخته‌ام را
می‌دانم:
بادی که می‌وزد
بارانی که می‌بارد
و عشق را.

درباره‌ی محسن عمادی

محسن عمادی
شاعر، مترجم و فیلم‌ساز ایرانی در سال ۱۳۵۵ در ساری بدنیا آمد. در دانشگاه صنعتی شریف، رشته‌ی مهندسی کامپیوتر را به پایان رساند. فوق لیسانس‌اش را در رشته‌ی هنرها و فرهنگ دیجیتال در فنلاند دریافت کرد و تحصیلات تکمیلی‌ دکترایش را در دانشگاه ملی مکزیک در رشته‌ی ادبیات تطبیقی پی‌ گرفت. او مدیر و صاحب امتیاز سایت رسمی احمد شاملوست. اولین کتابِ شعرش در اسپانیا منتشر شد و آثارش به بیش از دوازده زبان ترجمه و منتشر شده‌اند. عمادی برنده‌ی نشانِ افتخار صندوق جهانی شعر، جایزه‌ی آنتونیو ماچادو و جایزه‌ی جهانی شعر وحشت در اسپانیا بوده‌است و در فستیوال‌های شعرِِ کشورهایی چون فرانسه، اسپانیا، مکزیک، آمریکا، هلند، آلمان، پرتغال، فنلاند و ... شعرخوانی کرده‌است. در حال حاضر بین مکزیک و فنلاند زندگی می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *