قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / دلهُره | پُل ورلن

دلهُره | پُل ورلن


طبیعت! هیچ از تو مرا متأثر نمی‌کند،
نه دشت‌های بارورت، نه آواز گلگون شبانان سیسلی.
نه شکوه سپیده دمانت،
نه طمطراق شِکوه آمیز غروبگاهان.
من می‌خندم به هنر، به انسان، به ترانه،
به شعر، به معابد یونان، به برج‌های مارپیچ
و کلیساهایی که در خلأ قد بر‌افراشته‌اند،
و بد و خوب در نظرم یکی ست.
من ملحدم، بی‌باوری خدانشناس،
رویگردان از هر فکری،
و درباره‌ی عشق، آن مزاح کهنه،
بهتر است که دیگر هیچ نگویم.
از مرگ هراسان و به‌ستوه از زندگی،
چونان کشتیِ گمگشته‌ای در چنگال جزر و مد
روحم بندرش را ترک می‌کند به سوی هولناکِ تباهی.

درباره‌ی میهن تاری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *