زیرین | پادکست و دفتر شعری از خوان خلمن

اثری از‫:‬ ,

خوان خلمن، شاعر بزرگ آمریکای لاتین، این دفتر را بین سال‌های ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۵ در فرانسه نوشت. کودتای نظامی آرژانتین او را به تبعید فرستاد و چند سالی، جغرافیای تبعیدش در فرانسه بود. خوان، از نسل یهودیان اکراین است اما این دفتر را به زبان سپاردی، یعنی زبان یهودیان اسپانیا نوشت. زبانی که زبانِ مادری‌اش نیست. آن‌را آموخت، تا با زبان تبعید شعر بنویسد. یهودیان اسپانیا، در اواخر قرن پانزدهم میلادی مجبور شدند، یا تغییر مذهب دهند یا به تبعید بروند. ترجمه‌ی شعرهای این دفتر از نسخه‌ای اسپانیایی شعرها صورت گرفته است که خوان خلمن خود آن را برگردانده‌است. در مواردی هم، با اصل سپاردی شعرها، بخصوص برای درک ریتم شعرها مطابقت صورت گرفته‌است. ترجمه‌ی این دفتر را با خاطره‌ی احمد شاملو، شاعر بزرگمان که خود تلخی قرابه‌ی تبعید را می‌شناخت، در آستانه‌ی میلادش، به همه‌ی اقلیت‌های سرزمینم تقدیم می‌کنم.

خوان خلمن، پادکست این شعرها را به فارسی دوست می‌داشت. گاه از همسرش می‌خواست سی‌دی این شعرها را به فارسی برایش پخش کنند. چند هفته پیش از غیاب‌اش، با من ویدئویی ضبط کرد که در آن به عبارتی وصیت‌نامه‌ی شعری‌اش را بیان کرد. در وصیت‌نامه‌اش آمده بود که خاکسترش را در روستای محل تولد «سور خوانا» به چهار عنصر بسپارند. فهرستی از دوستان نزدیکش مهیا کرده بود و حضور رسانه‌ها و اغیار را منع کرده بود. آن‌روز از ما که او را از سویدای جان دوست می‌داشتیم خواست که بعد از سپردن خاکسترش به آب و باد و خاک و آتش، مستانه برقصیم… یادش گرامی باد!

 


س
 

۱

لرزش لبانم
یعنی رعشه‌ی بوسه‌هایم
در گذشته‌‌ات با من به گوش می‌ر‌سد
در شراب تو

دروازه‌ی زمان را می‌گشایم
و رویایت
‌بارانِ خفته را می‌باراند.
بارانت را به من بده!
بی‌حرکت در بارانِ رویایت
خواهم ایستاد
دور، در دلِ اندیشه،
بی‌هراس و
بی‌نسیان
در خانه‌ی زمان است، گذشته
به زیر پاهایت
که می‌رقصند.
۲

کلیدِ دلت کجاست؟
نحس است آن پرنده‌ای که گذشت
با من چیزی نگفت
لرزان به خویش‌ام وانهاد.

حالا دلت کجاست؟
درختِ وحشتی می‌لرزد
و من هیچ ندارم
جز چشمانی از عطش
و کوزه‌ای خالی از آب.

به زیر آواز، صداست
و زیر صدا، برگ ا‌ست
که درخت‌اش رها کرد
تا از دهانم بریزد.

۳

صبح، درخشش می‌بخشد به پرندگان
گشاده است و
تازه است‪.‬
با وحشت اندیشه
با هم‌اش می‌نوشیم.

ای یار
گرم کن گذشته را!
مرا می‌بوسی و
بوسه‌ها بیدار می‌شوند،
در جوار خورشید
فرو می‌افتیم.

زیر-پیراهن‌های رنگی‌ات را به خاطر می‌آورم
گل‌های رنگی‌ات را
بوسه‌های رنگی‌ات را
دل سفیدت را.

۴

خم شو اگر می‌خواهی
اگر می‌خواهی پرنده را ببین‌
که چنین کودک
در صدایم پر می‌کشد‌.

از پرنده معبری می‌گذرد
که به چشمان تو می‌رسد
دستِ تو را انتظار می‌کشد.
هر جا که نیستی
سبزه سرزده است.

همه‌گان به خواب می‌روند:
پرنده، صدا و
راه و
سبزه‌ای که فردا سربرمی‌زند.

۵

چه چشمان زیبایی!
و زیباتر از آن نگاهِ چشمانت
و زیباتر از آن هوای چشمانت
وقتی از دوردست نگاه می‌کنی.
در هوا جستجو می‌کردم:

چراغِ خونت را
خونِ سایه‌ات را
و سایه‌ات را
بر دلم.

۶

برگ‌های رنگی و سبز،
برگ‌های خشک،
برگ‌های تازه،
از صدایت می‌افتند.
خفته،
به زیر آفتاب، ‌آفتاب تو
می‌آرمند‌
ببین که چگونه انتظار می‌کشند
تا وحشت فرونشنید.

خورشید
ریزش برگ‌هایت را می‌شنود
که می‌لرزند
در شبی که جنگل را به آتش می‌کشد.

۷

حرارتی که اندیشه را ویران می‌کند
اندیشناک خود را ویران می‌کند.
نور،
در بوسه‌هایت می‌لرزد
و معبر را متوقف می‌کند
زمان را متوقف می‌کند،
در دوردستان
بوسه‌ها را می‌گشاید
و سبزه را در دل سوزان
به جا می‌نهد.

باران
از پرنده‌ای بیدار می‌شود
که دریا را انتظار می‌کشد
در دریا.

۸

آرام آرام
در صبح گشاده
از چشم‌هایت می‌گذرند
حیواناتی که تو را
در میانه‌ی رویا می‌سوزانند.

هرگز هیچ نمی‌گویند
مرا خاکستر به جا می‌نهند
و تنها
با خورشید.

۹

پاهایت
بر شب می‌گذرد
به ظرافت
باران را می‌گشاید
روز را می‌گشاید

از تو هیچ نمی‌داند مرگ
پای پاهایت
سبزه سرزده‌است و
سایه‌ای‌ست
آن‌جا که دریا
از تهی می‌نویسد.

۱۰

با درختان
کلمات را بر زبان می‌آوری
و درختان برگ‌هایی دارند که آواز می‌خوانند
و پرندگانی
که مجاور خورشیدند.

سکوتت
غریو‌های عالم را
بیدار می‌کند.
۱۱
کناره گرفته از کنارت،
جهانِ تازه‌ی کنارت را کشف می‌کنم:

جزایرت را
چنان چراغ‌هایی
با ظلمتی که می‌رود و می‌آید
در زمان.

در صدایت
رنجور
از من
دریا فرو می‌ریزد.
۱۲

هرآن‌چه به من گفتی
واژه‌ایست که می‌لرزد در دست زمان
سرگشاده برای نوشیدن

خانه خاموش است
آن‌جا که همدگر را
در دل خورشید
بوسیدیم.

۱۳

یگانه واژه‌ی منی
نامت را نمی‌دانم.

۱۴

به هرچه می‌گویی‌
پرنده‌ای می‌افتد و
من آشیان اویم.
پرنده
خموشی می‌گزیند در من.
نگاه کن که با من چه می‌کنی؟

۱۵

تاریک است صدایت
از بوسه‌هایی که به من ندادی
از بوسه‌هایی که به من نمی‌دهی
شب
غبارِ این تبعید است.

بوسه‌هایت
ماه‌ها را می‌آویزند
اقماری‌
که معبرم را منجمد می‌کنند
و من
به زیر خورشید
می‌لرزم.

۱۶

وقتی بمیرم
هنوز لرزش پیراهنت را
در باد خواهم شنید‌.

کسی که این سطرها را می‌خواند، پرسید:
چگونه ممکن است؟
چه می‌شنوی؟
چه لرزشی؟
چه پیراهنی و
چه بادی؟

به او گفتم خاموش باشد
پشت میزم بنشیند و
شراب مرا بنوشد و
این سطرها را بنویسد:
وقتی بمیرم
هنوز لرزش پیراهنت را
در باد خواهم شنید‌.

۱۷

یک باد از جداافتاده‌گان‌
از بوسه‌هایی که به هم ندادیم
رام می‌کند بذر زهدانت را
و سوسن‌های سرخش را
به آفتاب.

تو بیا
یا میلادم را نخواهم خواست!
آبِ زلالت را بیاور
شاخه‌ها شکوفه می‌کنند.
نگاه کن:
پسربچه‌‌ای هستم من
شکسته
می‌لرزم در شبی
که از من می‌ریزد.
۱۸

هرچه را که زمین می‌نامند
زمان است،
انتظارِ توست.

۱۹

ای یار،
از این‌جا مرو:
ار این شن‌دانه‌ی من
از این لحظه.

وقتی کنارِ همیم
بر ویرانه‌های خورشید
آتش می‌ریزد.

۲۰

نه دروازه داری
نه کلید، نه قفل
شب‌ها ‌در پروازی و
روزها در پروازی‌.
معشوق می‌آفریند
هر آن‌چه را که بدان عشق خواهد ورزید،
مثل تو ای کلید
لرزان
بر دروازه‌ی زمان.

۲۱

صدایت را در پنجره‌ام شنیدم
پنجره‌ام بر صدای تو نمی‌گشاید
پنجره‌ام شاید بر جهان گشاده می‌شود
پس صدایت چگونه می‌آید؟

پرنده‌ا‌ی برفی‌
چون بذری
در نجوای خورشید.

۲۲

شب‌هنگام
زهدانت ستارگان را متوقف می‌کند
چنان زمین نفس می‌کشد
زمین است
رحم‌ات

در بذر زهدانت
پرندگانی پرواز می‌کنند‌
که آواز می‌خوانند
در آن‌چه خواهد آمد.

۲۳

در خلوصت
جهان از جهان برون می‌شود.
کور است این بخت.
چون گاو نری
بر من می‌گذرد‌.

۲۴

دوست داشتنت چنین است:
واژه‌ای‌ست در آستانه‌ی بیان
درختی بی‌برگ
که سایه می‌دهد.

۲۵

بارانت
رها می‌کند تکه‌های زمان را
تا بریزند
تکه‌های نامتناهی
تکه‌های ما

همین است
که بی‌خانه‌ایم؟
بی‌حافظه‌ایم؟
تنیده به هم در اندیشه،
و چنان بدن‌ها که به خورشید؟

۲۶

حَیَوانی‌ست میل
سراپا ملبس‌ به آتش
پاهایی دارد
چندان بلند
که به نسیان می‌رسند.

حالا خیال می‌کنم
که ‌در صدایت
پرنده‌ای کوچک
خانه‌ی پاییز را به دوش خواهد کشید.

۲۷

به سیب نگاه می‌کنم و
عشقم را می‌بینم
که می‌بالد و
نمی‌گوید چه‌را

هیچ نمی‌گوید.
سیب
مثل ستارگان
می‌سوزد.

۲۸

نامت چیست؟
کورم من
در دهلیز دلِ خواهشم نشسته
زمان گدایی می‌کنم.

می‌خندم از سر حسرت
می‌گریم از سر شوق
از چه واژه‌ای با تو سخن خواهم گفت؟
به چه نامی خواهم‌ات نامید؟

۲۹

پرندگانِ بوسه‌هایمان مرده نیستند
بوسه‌ها مرده‌اند
در نسیان سبز
پرندگان پر می‌کشند‌.

هراسم را به دوردستان می‌فرستم
به زیر گذشته
که می‌سوزد
بی‌صدا چون خورشید.

یک یادداشت در مورد این نوشتهنظر شما چیست؟
  1. Vaghab khaste nabashin, kheili khub bud

1 pingback on this post
یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

Persian Anthology of World Poetry © 2017 تمام حقوق محفوظ است.

تمام حقوق برای خانه‌ی شاعران جهان و مترجمان سایت محفوظ است.