اما سروصداى شیپورها و طبل‌ها…

اثری از‫:‬

باغى بود در خاش به اسم «باغ دولتى» که گماشته پدرم عصرها من و خواهرهایم را در آن گردش مى‌داد. سربازخانه ته این باغ بود که دیوار و حصارى نداشت و میدان مراسم صبحگاهى و شامگاهى در فاصله باغ و خوابگاه‌ها قرار گرفته بود. شش سالم بود اما سنگینى شقاوتى که در آن لحظه نتوانسته بودم معنیش را درک کنم تا امروز روى دلم مانده است. در آن لحظه بى اختیار فریاد زنان و گریان به آغوش گماشته پریده بودم. بیش از شصت سال پیش و، پندارى همین دیروز بود! – گماشته که دید گریستن و فریاد کشیدن من تمامى ندارد ما را به خانه برگرداند اما منظره سرباز که بر نیمکتى دمر شده یکى مثل خودش رو گردنش نشسته یکى مثل خودش رو قوزک پاهاش، و یکى مثل خودش با آن شلاق دراز چرمى بى‌رحمانه مى‌کوبیدش از جلو چشمم دور نمى‌شد. منظره آن دهان که با هر ضربه باز مى‌شد، کج و کوله مى‌شد اما سروصداى شیپورها و طبل‌ها نمى‌گذاشت صدائى ازش شنیده شود از جلو چشمم دور نمى‌شد. گویا تا هنگامى که خوابم ببرد با هیچ تمهیدى نتوانسته بودند از گریه کردن و فریاد زدن بازم دارند تا سرانجام پدرم از راه رسیده و با دو کشیده که از او خورده‌ام حیرت زده ساکت شده‌ام و بلافاصله خوابم برده و بعد هم ماجرا را یکسره فراموش کرده‌ام.
       چهار پنج سال بعد در مشهد، که بیمارىِ کودک آزارىِ ناظم دبستان‌مان مرا از زندگى سیر کرده بود دوباره آن ماجرا به یادم آمد و این دفعه با چه سماجتى … منتها این بار «خودم را» بر آن نیمکت یافتم. اولین بار که داستان هابیل و قابیل را شنیدم فکر کردم خودم در خاش شاهد عینى ماجرا بوده‌ام. گاهى مفهوم نفرت در قالب آن برایم معنى شده است گاهى احساس بى گناهى. و بیشتر، از طریق آن به درک عمیق چیزى دست پیدا کردم که نام دردانگیزش وهن است، محصول احمقانه تعصب …
       وقتى در سال ۳۳ صبح از بلندگوى زندان خبر اعدام مرتضا کیوان «انسان والائى که با نخستین گروه افسران خیانت دیده سازمان نظامى اعدام شد. خود وى نظامى نبود» را شنیدم بى درنگ آن خاطره برایم تداعى شد و عصر که روزنامه رسید و عکس او را تناب پیچ شده به چوبه در حال فریاد زدن دیدم دهان آن سرباز جلو چشمم آمد که به قابیل‌هاى خود اعتراض مى‌کرد. فرقى نداشت. آن نُه‌‌تاى دیگر هم مرتضا بودند. ماهان کوشیارهائى که غول را خضر پنداشته بودند. ـ قهرمان گنبد فیروزه‌ئى از هفت پیکر نظامى گنجه‌ئى ـ
 آن‌ها هم روى همان تخت شلاق وهن و شقاوت مرده بودند … یک اتفاق روزمره که من در شش سالگى برحسب تصادف با آن برخورد کرده‌ام به‌ تمامى شد زیرساخت فکرى و ذهنى و نقطه حرکت من.
       مى‌توانم بگویم آثار من، خود شرح حال کاملى است. من به این حقیقت معتقدم که شعر برداشت‌هائى از زندگى نیست بل‌که یکسره خود زندگى است. خواننده یک شعر صادقانه، رو راست با برشى از زندگى شاعر و بخشى از افکار و معتقدات او مواجه مى‌شود.
       در باب آنچه زمینه کلى و اصلى شعر مرا مى‌سازد مى‌توانم به ‌سادگى بگویم که زندگیم در نگرانى و دلهره خلاصه مى‌شود. مشاهده تنگدستى و بى‌عدالتى و بى‌فرهنگى در همه عمر بختک رؤیاهائى بوده است که در بیدارى بر من مى‌گذرد. جز این هیچ ندارم بگویم. باقى چیزها همه فرعیات است و در حاشیه قرار مى‌گیرد. شاید انسان سرانجام بتواند روزى دنیائى شایسته نام خود بسازد. هنوز فرصت از دست نرفته است. به عمر ما وصلت نمى‌دهد. مسلم است. ولى ما به امید زنده‌ایم. روزى که انسان دریابد گرفتار وحشت بى پایه‌ئى است که نخستین ثمره‌اش اطاعت محض است روز مبارکى است که ما هم در جشن طلوعش حضور خواهیم داشت.
       این حرف‌ها تازه نیست. حرف‌هاى چهل سال پیش است. آن سال‌ها گمان مى‌کردم دارم به نوعى جبر اعتقاد پیدا مى‌کنم. امروز مى‌بینم آن فقط جبر نبود، دردمندىِ حاصل از دست بستگى بود. یک جور احساس تلخ و دردناکِ ‌راه پیش و پس نداشتن. گرفتارى اسطوره‌ئى ابراهیم: یا با نمرودیان بت پرستیدن، یا آتش قهرشان را تاب آوردن. و آتش همیشه گلستان نمى‌شود. صداى شیخنا از جاى گرم درمى‌آمد که فرمود: «چو من بینم که نابینا و چاه است / اگر خاموش بنشینم گناه است». – کاش قضایا به همین سادگى بود! تو نابینا نمى‌بینى: همسایه‌ات شاه مى‌پرستد، استالین مى‌پرستد، بت مى‌پرستد، گاو مى‌پرستد و از تو که به عقیده او موجودى هستى از لحاظ سیاسى خائن و از لحاظ ایمانى گناهکار، متنفر است. نمى‌گویم وجدان بشرى تو به‌ات حکم مى‌کند او را از نادرستى تصوراتش آگاه کنى. نه، شعار دادن مشکل نیست. اما وقتى کودکان او کودکان تو را بیازارند و زنش همسر تو را روسبى خطاب کند و پسرش با تیر کمان شیشه‌هاى خانه‌ات را بشکند تو چه باید بکنى؟ شکستن بتِ ‌مورد پرستشِ ‌تعصب‌آمیزِ بت‌پرستى که قداره برهنه‌ئى هم در دست دارد در یک کلمه «خودکشى» است. اما تو، نه مى‌توانى جلو شاه و بت یا حیوانى که او مى‌پرستد به خاک بیفتى، نه مى‌توانى (نمى‌گویم سفاهت، بل‌که) مزاحمت‌هاى او را تحمل کنى. این یک تراژدى است دقیقاً در مفهوم قدیمى یونانیش: هم تو که آزار مى‌بینى بى گناهى هم آن فریب خورده‌ئى که تو را مى‌آزارد بى تقصیر است. دردمندى انسان و بیمارى جامعه از این‌جا است که با بى گناهى و منزه بودن نمى‌توان از محکومیت‌هاى کافکائى در امان بود. و بدبختانه راه گریزى هم وجود ندارد. چه دشنامى شرم‌آورتر از این به انسان، به این سر بلندِ تحقیر شده، به این لطفعلى‌خانِ، نمادینِ سرتاسر تاریخ خود؟ – . آخرین فرد خاندان زند که دلیرانه در برابر آغا محمدخان قجر ایستاد و پس از جنگ‌ها و دلیرى‌هاى افسانه‌وار بر اثر خیانت همراهانش زخمى و تحویل اردوى خواجه قجر شد. وى پیش از آن که بمیرد مورد انواع واقسام تحقیرهاى غیر بشرى قرار گرفت که گفتنى نیست.
 و تازه هنگامى که مى‌بینى انسان تسلیم این وهن عظیم مى‌شود که گوساله‌وار براى دفاع از ادامه بردگیش به طیب خاطر به مسلخ برود، همه دلهره‌ها و نفرت‌ها و نومیدى‌ها یک بار دیگر از نو آغاز مى‌شود. دلهره نفرتبار نومیدانه‌ئى که این بار حجمش بیشتر و وهنش سنگین‌تر و تحملش خرد کننده‌تر است. نمونه تاریخیش «جوانان هیتلرى»، که در خانه خود براى دار و دسته موسوم به اس. اس. و پلیس سیاسى آدمخورهاى نازى جاسوسى پدر و مادرشان را مى‌کردند و حرف‌هاى آن‌ها را گزارش مى‌دادند. نمونه تاریخى دیگرش کامسومول‌هاى رژیم استالین. این‌ها میلیون‌ها تن خودى و بیگانه را زیر پاى بت‌هاى خود قربانى کردند. و هنوز این همه فقط پوسته قضیه است نه خود آن، نه همه آن. این همه فقط طرحى از دور باطل این درد تحمیلى است. انسانى که در خود نمى‌نگرد همه تبارش را و سراسرتاریخش رابدنام مى‌کند.
       با وجود این از بازى با کلمات به جائى نمى‌رسیم. ما در اجتماع زندگى مى‌کنیم، پس چه بخواهیم و چه نخواهیم زیر سلطه جامعه‌ایم. بخصوص در جامعه‌ئى که حرفى جز حرف خود را برنتابد. یعنى اگر مى‌خندد تو هم مى‌توانى عضلات گونه‌هایت را به سوى گوش‌هایت بکشى اما اگر خواستى گریه کنى باید بچپى ته پستوى خانه در را به رویت ببندى و صدایت را هم بخورى تا همسایه که همچراغت نیست هاى‌هایت را نشنود. یعنى مجبورى و گرفتار جبر. اگر دلت خواست اسمش را دردمندى ناشى از دست و پا بستگى بگذارى بگذار. ولى دردت با اسم‌گذارى درمان نمى‌شود. قطره آبى هستى در رودخانه‌ئى. یعنى ملکولى در میان ده‌ها میلیون ملکول دیگر. رودخانه مى‌بردت، به چپ و راست مى‌پیچاندت و در بریدگى‌ها آبشارت مى‌کند. درست است که انسان امروز وامدار انسان دیروز است و انسان فردا وامدار انسان امروز، درست است که الگوى زندگى آدم‌هاى فردا را ما مى‌سازیم و امروز. منکر این اعتقاد خود هم نمى‌شوم که انسان – اگر نه هر روز صبح که از خواب بیدار مى‌شود، و اگر نه هر سال که زمین پیمودن مدارش را از سر مى‌گیرد، و اگر نه هر ده سال و بیست سالى یکبار – دست‌کم هر نسل باید یک بار ذهنش را خانه‌تکانى کند اما اگر فردائى‌ها الگو بردارى‌شان از روى نسل امروز است حداقل باید این الگو بردارى را آگاهانه انجام بدهند نه کورکورانه. ولى این روند آن‌قدر کند است که من گاه تعجب مى‌کنم چه‌طور از عصر حجر به امروز رسیده‌ایم. در جوامعى مثل جامعه ما فرزندان هر نسل رونوشت برابر اصل پدران‌شان هستند و تا قضیه به این صورت است هرگز به هیچ‌جا نخواهیم رسید. الاغ‌مان را به دوچرخه و دوچرخه را به موتور و موتور را به رانه بنزین‌سوز و سفر با هواپیما را جانشین سفر زمینى مى‌کنیم و برآنیم که با زمانه همسفریم. در حالى که خودمان را فریب داده‌ایم. تقلید دیگران همراه و همچراغ دیگران شدن نیست. ما همسایه دیگرانیم نه همچراغ آن‌ها. آن خانم آلمانى مى‌گوید عادت کرده‌ایم صدائى را در خود بشنویم که مى‌پرسد: «این لحظه به من چه هدیه خواهد داد؟» – چرا عادت نمى‌کنیم از خود بپرسیم که: «ما به این لحظه چه هدیه مى‌دهیم.» – در مورد ما قضیه به کلى تفاوت مى‌کند. ما حتا به این کنجکاوى هم که هدیه این لحظه به ما چیست عادت نکرده‌ایم. دیگران چیزهائى به ما هدیه مى‌دهند و ما ناچاریم آن هدیه‌ها را بپذیریم و مورد استفاده قرار بدهیم. غم‌مان نیست اگر در عمرمان چیزى به جهان عرضه نکرده‌ایم. حتا اگر نوابغى داشته‌ایم نبوغ آن‌ها را هم دیگران براى‌مان کشف کرده‌اند و تازه ما به جاى شرمندگى از بى حاصلى خودمان فقط پز خوارزمى‌ها و خیام‌ها را تحویل خود آن‌ها داده‌ایم که غالباً اصلاً نمى‌دانیم که بوده‌اند یا چه گفته‌اند یا چه کرده‌اند. وقتى هم که مثلاً مردم گنجه به افتخار نظامى گنجه‌ئى جشنى مى‌گیرند تازه ما عوض تشکر دو قورت و نیم هم طلبکار مى‌شویم که شاعر عزیز ما را در کمال وقاحت مال خودشان کرده‌اند. ما دربند تعالى نیستیم، تعالى موقعى میسر مى‌شود که هرکس بتواند حرفش را بزند. ما باید تازه «شنیدن» بیاموزیم. مدعى هستیم که «هنر نزد ایرانیان است و بس / نداریم شیر ژیان رابه کس» (یعنى شیر ژیان را در برابر هنر خودمان داخل آدم نمى‌دانیم!). پس هنر در نظرما غرندگى و درندگى و قلدرى است. دندان‌هایش را خرد مى‌کنیم که بخواهد جز در مورد آنچه ما میل داریم بشنویم چیزى از دهنش درآید. ما مثل رستم دستان‌مان که فرزندش را به دست خودش مى‌کشد قاتل آینده‌ایم، چون همه چیز پنهان و آشکار به ما مى‌گوید «خفه!» – چون حتا خودمان به خودمان مى‌گوئیم «جلو بزرگترها فضولى موقوف!». – چون بزرگترها یعنى گذشتگان، یعنى پدرها و پدربزرگ‌ها که خودِ آن‌ها هم در همین فضاى مشابه نبیره‌ها و نتیجه‌ها و ندیده‌هاشان پیر شده‌اند و مرده‌اند. ما میراث‌خوار کسانى هستیم که مرده به دنیا آمده بوده‌اند. حتا اگر از کشتن کسانى که حرف نوى به میان آورده‌اند پشیمان شده‌ایم و به آنان «شهید اول» و «شهید ثانى» و «شهید ثالث» لقب داده‌ایم، این هم به دستور پدران‌مان بوده که فرمانى را اجرا کرده‌اند، وگرنه ما که‌ایم که به خودمان جرأت بدهیم برداریم‌ همین‌جور سرخود کسانى را که اجداد گرامى‌مان به قتل رسانده‌اند شهید بخوانیم؟

یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

Persian Anthology of World Poetry © 2017 تمام حقوق محفوظ است.

تمام حقوق برای خانه‌ی شاعران جهان و مترجمان سایت محفوظ است.