قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / عشق مثل صبحانه می آید

عشق مثل صبحانه می آید


عشق مثل صبحانه می آید

 

او که در غار زندگی می کند

در حال  جویدن شست پا

من او را بهتر می شناسم .

آدم کوچولویی که در بیشه زندگی می کند

قوطی کوکاکولا را

می چلاند تا حد ممکن

شکمش باد کرده از گرسنگی

من او را بهتر می شناسم .

میمونی که برای تحقیق پزشکی

دست هایش را بریده اند

و پنجه هایش اشک می ریزد

من او را بهتر می شناسم .

می دانم همه ی مشکلات

برمی گردد به دست

عشق مثل صبحانه می آید

 

پیش از تعطیلی ابدی شهر

دست ها زیادی از خانه ها

بیرون می زنند

خط باریک مورچه ها

می زند بیرون از میخانه و مغازه ها

من این جا ترک شده بودم

زیر ستاره های خشک

بدون کفش و کمربند

به کمپانی «رسکو» زنگ زدم

-همان خط مسابقه ی از مد افتاده –

صدا نبود

مرا با لب هایم تنها گذاشتند

لمس شان کردم

مرا با سوراخ های بینی ام،

شانه ها،

سینه ها،

ناف،

شکم،

برجستگی ها وقوزک پایم

تنها گذاشتند

لمس شان کردم

موجب خنده ی من است

دیدن زنی در این شرایط

موجب می شود که بخندم

به آمریکا و نیویورک سیتی

وقتی بریده شده دست هایشان

و کسی گوشی را بر نمی دارد.

برگردان: طیبه شنیبه زاده

درباره‌ی طیبه شنبه‌زاده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *