قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / یادداشت مرگ

یادداشت مرگ


یادداشت مرگ

 تو با من از خودشیفتگی حرف می زنی اما پاسخ من این است که این مسئله ی شخصی زندگی من است

                                                                                                          آرتود

در این موقعیت بگذار هرچیزی که به نوعی از من باقی می ماند به دختر هایم برسد و دخترهای آن ها

                                                                                               امضا ناشناس

 

بهتر

که با وجود کرم ها

با سُم مادیان دشت به گفتگو بنشینیمَ

بهتر

که با آغاز بلوغ در دخترها

خون شان

 قطره قطره بریزد

بهتر

که هر طور شده

خودم را گم و گور کنم توی اتاق قدیمی

بهتر

که به دنیا نمی آمدیم

(نقل قول از کسی)

و چه بهتر

که دوباره در سیزده سالگی

نمی شکفتیم

توی پانسیون هایی که هر سال

یکی از اتاق هایش آتش می گرفت

 

دوست عزیز!

مجبورم

به سقوط در جهنم

با آن صد ها نفر توی آسانسور

نرم و سبک بال

به مرگ وارد می شوم

مثل کسی که عینکش را گم کرده

حالا

زندگی با همه ی وسعتش

به جلو – عقب در نوسان است

 

ماهی ها و جغد ها

وحشی شده اند

حتی زنبورها

نمی توانند چشم هایم را پیدا کنند

 

آن چشم های ضروری و بیدار ِپیشین

چشم هایی

که داستان زندگی را

به حیوان های زبان بسته گفت

چشم هایی

که با سرناخن سوراخ شدند

با گلوله های آبی روشن .

 

وبار دیگر

دهانم مثل فنجانی

– خاکی رنگ یا به رنگ خون-

گشوده شد

مثل موج شکن اقیانوسی گم شده

مثل تله ای

که برای اولین قربانی باز می شود

 

روزی روزگاری

با چه شوقی

عاشق مسیح بودم

پیش از این که پیر شود

و در جست و جوی مرگ

با دوچرخه

به سمت اورشلیم براند

 

در این موقعیت

مشخصاً نمی خواهم بدانم چرا

به هر که رو کردم

سرش را برگرداند

مثل وقتی که ماهی تربیت نشده ای

 

بر بستر دریاچه ی اکو

جست می زند

مثل وقتی

که نور مهتاب

نت های بمش را

آن قدر بالا می برد

تا ساختمان های بوستون بریزند

مثل وقتی

که دروغ های قشنگ

رد وبدل می شود

این چیزهاست

که ذهن مرا پرکرده

و بیشتر هم پر می کرد

اگر گرفتار نبودم

در آن آتش قدیمی

 

تایید می کنم

من آدم بزدلی هستم

که در خودش زار می زند

حتی پشه های ی حقیرو شب پره ها هم

مجبورند

به مکیدن حباب های الکتریکی

اما قطعاً می دانی

هرکسی صاحب مرگی است

که منتظرش نشسته

همین حالا باید بروم 

وحشی وار و دقیق

قبل ازسررسیدن پیری و بیماری

مسیررا بلدم

مسیری که سواربرخرپوشالی

تمام این سال ها

می رفتم

بی آن که بپرسم حتی:

کجا داریم می ریم؟

داشتیم به این جا می آمدیم

(بدون این که بدانم حتی)

 

دوست عزیز!

فکر نکن حالا

تصور می کنم گیتارها را

در حال نواختن

یا پدرم را

درحال خم کردن استخوان هایش

حتی چشم انتظار دهان مادرم هم نیستم

می دانم که پیش از این مرده ام

یک بار در نوامبر،

یک بار در ژوئن

وچه عجیب

که دوباره ژوئن را انتخاب کرده ام

ژوئنی که سفت شده

با سینه های سبزو شکم برآمده اش

البته که گیتاری در کار نیست

حتی مارها هم

درنخواهند یافت

نیویورک سیتی هم

اعتنا نخواهد کرد

شبی که خفاش ها

خودشان را به درخت ها می کوبند

 آن هاهمه چیز را می دانند

با چشم خود می بینند

هرآن چه که تمام روز حس می کردند

 با چشم خود می بینند

هرآن چه که تمام روز حس می کردند

برگرداان : طیبه شنبه زاده

 

 

درباره‌ی طیبه شنبه‌زاده

Avatar

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.