تعهد در برابر زبان

اثری از‫:‬

گه‏گاه براى آدمى مسائل پیچیده‏ئى مطرح مى‏شود. مسائلى که نه مى‏توان بى‏خیال از کنارشان گذشت و احساس وجودشان را با شانه بالا افکندنى آسان گرفت، نه مى‏توان بى ‏بررسى دقیقى از جوانب کار یا تعیین یک‏طرفه موضع خویش در مقام مخالف یا موافق، با آن‏ها مواجهه یافت و به سادگى پیهِ عواقب‏بینى فروبردن در آن‏چنان مسائلى را به‏تن مالید. چرا که «حقیقت» معمولاً از راه‌کوره‏هائى به باتلاق مسائل مى‏زند که اگر بخواهى بى‏گُدار سر به ‏دنبالش بگذارى چه ‏بسا با جان خویش بازى کرده‏اى: دامن آن گریزپاى شیرینکار را به‏دست نیاورده، هنگامى چشم مى‏گشائى و به ‏خود مى‏آئى که تا خرخره در لجنى سیاه و چسبنده گرفتار آمده‏اى یا گندابى تیره یکباره از سرت گذشته است!     گاهى ایجادکنندگان آن‏گونه مسائل، خود به‏راستى «در ِمسجد» مى‏شوند که نه مى‏توان‏شان کند، نه سوخت.     مثلاً چه مى‏گوئید در موضوع نویسنده‏ئى که روز و شب قلم مى‏زند در راه عقاید خود پیکار مى‏کند و خستگى به ‏خود راه نمى‏دهد – اما از سوى دیگر در وظیفه خود به‏عنوان یک «پاسدار زبان» بى‏خیال مانده است. به‏اعتلاى آن نمى‏کوشد. در آن تنها به ‏صورت وسیله‏ئى موقت مى‏نگرد و آن را به ‏جد نمى‏گیرد. همچون رهگذرى که رفع خستگى و تناول نارها را ساعتى برکنار راه به سایه درختى فرود آمده باشد، چون نیازش برآمد دیگر به پیراستنِ آن سایه گاه همت نمى‏کند، زباله و کاغذپاره و خرده استخوان و خاکسترِ اجاق سنگى را به‏جا مى‏گذارد و مى‏گذرد بى‏ اندیشه به آیندگان و سایه جویان – که در آن سایه گاه، تنها به‏چشم چیزِ مصرفىِ گذرائى نظر افکنده است نه چیزى داشتنى و ماندنى.     در حق این چنین نویسنده‏ئى چگونه حکم مى‏کنید؟     خوب. مسأله‏ئى که این روزها با آن درگیرم و براى گشودن آن چنگ به زمین و زمان انداخته‏ام این چنین مساله‏ئى است. و چنان افتاد که دوستى آسانگیر و زود راضى درباره کتابى که به‏تازگى خوانده بود و هنوز نشئه آن مستش مى‏داشت با من گفت:     – «محشر است! آخر من که ادیب و نویسنده نیستم. چه‏طور بگویم؟ فوق‏العاده است. عالى است. بى‏نظیر است. معجزه است!… و چه ترجمه‏ئى! نمى‏دانم اگر نویسنده آن فارسى مى‏دانست و چنین ترجمه‏ئى را از کتاب خود مى‏دید چه مى‏گفت… به‏جان تو حاضرم بى‏چک و چانه پنج سال از عمرم را بدهم و قیافه نویسنده‏ئى را که با چنین ترجمه‏ئى از کتاب خود روبه‏رو مى‏شود به‏چشم ببینم!»   آیا براى یک نویسنده (یا شاعر یا مترجم) تنها و تنها نفس «تعهد اجتماعى» کافى است؟ و به عبارت بهتر و گسترده‏تر: آیا تعهد درقبال ادبیات و به‏خصوص زبان، چیزى جدا از تعهدات اجتماعى و انسانى یک نویسنده است؟ یا از لحاظ اهمیت در سطحى فروتر از آن قرار مى‏گیرد؟ و باز به‏عبارتى دیگر: آیا یک نویسنده یا مترجم مجاز است در آفرینش اثرى براساس تعهد اجتماعى و انسانى خویش، یا در برگرداندن اثر نویسنده‏ئى که هم‏عهد و همرزم اوست، زبانى اصیل و پخته را که قالبِ ده‏ها و صدها شاهکار علمى و ادبى و تاریخى و فلسفى بوده است، خواه ازسر ناتوانى و کمبود قدرت یا شناخت، و خواه از سراهمال ناشى از شتابکارى یا بى‏دقتى، در شکلى نه چندان موافق به‏کار گیرد؟ و آیا لطمه‏ئى که از این رهگذر بر پیکر زبان و ادبیات خویش وارد مى‏آورد لطمه‏ئى مستقیم بر تعهد و مسئولیت شخص او نیست؟     دوستى که از خواندن ترجمه آن کتاب به‏رقص درآمده بود از زمره کسانى است که میان «مفهومِ‏دلپذیر» و «بیانِ‏دلپذیر» فرقى نمى‏گذارند. یک «محتواى دلنشین» چنان راضیش مى‏کند که دیگر براى پرداختن به‏چند و چونِ «بیان» مجالى نمى‏یابد. براى او همان «مطلب» کافى است. این‏که چه بود و چه شد. و در نظر او «ادبیات» تنها همین است… او بَهْ بَهْ گوى و خریدار «مناظر زیبائى» است که بر تابلو نقش شده باشد، و دیگر با پرداخت وَن گوگ یا وِلامینک یا گابریل مونتز کارش نیست. همین‏قدر که منظره «باصفا» بود کار تمام است، خواه پاى پرده را هِککِل امضاء کرده باشد یا کوکوشکا، مانه یا امیل نولده، یا خودْ فلان نقاشِ منظره‏سازِ فلان آتلیه لاله‏زارنو… مى‏خواهم بگویم که او فریب «ماجرا»ى مورد بحث در کتاب را خورده با ذهن غیرانتقادى خویش آن را به‏حساب «ترجمه درخشان کتاب» گذاشته است. وگرنه چه‏بسا یک منتقدِ چموشِ مخالف، به‏سادگى، مترجمِ آن را کند که در برگردان کتاب، تنها «بازار فروش» را درنظر داشته نه تعهد را – و مدعى شود که «شتابِ» او در رساندنِ جنس به بازار، از هرجمله آثارى که به فارسى برگردانده هویداست. با این همه اما من نه دشمنم نه مدعى. و اگر خیرخواه نباشم بارى بدخواهِ کسى نمى‏توانم بود، به‏ویژه بدخواهِ همچون خودى که دل از گشت و گذار و مال و خواسته برداشته کُنجى جسته است و به‏وظیفه قلمى مى‏زند.     مردى به‏شیدائى عاشق زبان مادرى خویشم زبانى که در طول قرن‏ها و قرن‏ها، ملتى پرمایه، رنج و شادى خود را بدان سروده است. زبانى ترکیبى و پیوندى، که به‏هر معجزتى در قلمروِ کلام و اندیشه راه مى‏دهد.     ما به‏نهالى خُرد که کنارِجوئى رُسته است و دستِ خرابکار کودکى نادان شاخه‏ئى از آن مى‏شکند دل مى‏سوزانیم حال آن که به هرسال هزاران هزارنهال مى‏توان کاشت، چه گونه به‏زبانى خسته که از دستبرد صدها ملاى از بیخ عرب شده نیمه جانى به‏کنار افکنده است دل نسوزانیم؟     نه! دست‏کم در برابر کاربردِ ناشیانه زبان کوچه دیگر خاموش نمى‏باید نشست، و به میداندارى‏هاىِ خطرناکى که سرود یادِ مستان بدهد و براى خودنمایانى که با چند کلمه من درآوردى چون «باهاس» و «مى‏باس» به‏خیال خود «ادبیات کوچه» مى‏آفرینند راه باز کند مجال نمى‏باید داد، اما دریغا که با وظیفه دیگر خویش به‏عنوان یک «پاسدار زبان» بیگانه مانده است و زبانش – به‏آسان گیرى و آسان پسندى – زبانى قلم‏انداز از کار درآمده است: چیزى تنها براى افاده یک مفهوم، نه در خور ِ بازآفرینى «یک اثر».     حرف این است.

یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

Persian Anthology of World Poetry © 2017 تمام حقوق محفوظ است.

تمام حقوق برای خانه‌ی شاعران جهان و مترجمان سایت محفوظ است.