قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / پانصد شعری که هرکس باید آن‌ها را خوانده‌باشد (صفحه 3)

پانصد شعری که هرکس باید آن‌ها را خوانده‌باشد

شعر چهاردهم: غولی با چشمان آبی

غولی بود با چشمان آبی ، که به زنی یاریک اندام دلداده بود. رویای زن خانه ای  کوچک بود ، خانه ای با باغچه‌ای پر از یاس، که باروری در آن شکوفا بود .   غول او را دیوانه وار دوست داشت ، دست هایش برای کارهای بزرگ ساخته شده بود . نمی توانست خانه ای این چنین بسازد، نمی توانست درِ خانه ای با  باغچه‌ای پر از یاس و سرشار از باروری را بکوبد.   غولی بود با چشمان …

ادامه‌ی مطلب

شعر سیزدهم: هیستری

آنگاه که خندید دانستم در خنده اش درگیر می شوم و بخشی از آن خواهم بود، تا آن که دندان هایش، تنها، ستاره هائی گاه گاهی بودند با قابلیت صف بستن و قدم رو رفتن. نفس بریده به درون کشیده شدم، با هر نفس به جای آمدن زودگذری نفس فرو دادم و دست آخر زخمین از موج نیروهائی ناپیدا در غارهای تاریک گلویش گم شدم. گارسن پیری که با دست های لرزان رومیزی صورتی و سفیدی را با شتاب روی …

ادامه‌ی مطلب

دوازدهم: آهنگ عشق

اگر در حال غرق شدن بودی، برای نجات تو می آمدم، در پتویم می پیچیدم ات و چای داغی برایت می ریختم. اگر داروغه بودم ، دستگیرت می کردم و ترا در سلولی به غل و زنجیر می کشیدم. اگر پرنده بودی، صدایت را ضبط می کردم تا تمام شب به چهچه ی بلند تو گوش کنم. اگر گروهبان بودم تو سربازم می شدی، و جوان، مطمئن ام که مشق نظامی را دوست می داشتی. اگر چینی بودی، زبان ها …

ادامه‌ی مطلب

شعر یازدهم: چکمه‌ی قرمز گمشده

  مادرِ مادربزرگم سلطانا اورسویچ شناور در آسمان بر ننویی چوبی و سوار بر ابرهای باران زا می راند با پیه ی گرگ و دیگر روغن ها معجزه های کوچک و بزرگی می کرد بعد از مرگش هنوز در کار زندگان دخالت می کرد او را از خاک بیرون می کشیدند تا رفتارهایش را بیاموزند و دوباره گودتر به خاکش بسپارند آنجا بر کپل های سرخ اش دراز کشید در تابوتی از چوب بلوط فقط یک لنگه چکمه ی قرمز …

ادامه‌ی مطلب

شعر دهم: همانی که هست

عقل می گوید که دیوانگیست عشق می گوید همانی که هست هشیاری می گوید که ناخرسندیست ترس می گوید جز رنج، هیچ چیز نیست فراست می گوید آینده ای ندارد عشق می گوید همانی که هست غرور می گوید مضحک است هشیاری می گوید احمقانه است تجربه می گوید غیر ممکن است عشق می گوید همانی که هست

ادامه‌ی مطلب

شعر نهم: راه

وقتی هیچ کس ما را دوست ندارد شروع می‌کنیم مادرهایمان را دوست بداریم   وقتی هیچ کس برایمان نمی‌نویسد به یادِ دوستان قدیمی می‌افتیم   و کلمه‌ها را می‌گوییم فقط بدین خاطر که سکوت ما را می‌ترساند و هر حرکتی خطرناک است   در پایان اما- اتفاقی به پارک‌های وحشی می‌رسیم و همراه با ترومپت‎‌های غمگینِ ارکستر‌های غمگین ضجه می‌زنیم   گین نادی ایگیا (تولد ۱۹۳۴ مرگ ۲۰۰۶)شاعر چُواشی/روسی که به هر دو زبان شعر سروده است. از ۱۹۶۴ تا …

ادامه‌ی مطلب

شعر هفتم: مختصر گزارشی از یک تابستان

آتش،از چهارگوشه تابستان شعله می کشد  جنگل اقاقی‌ها مستانه سبز می شود روحِ سبز شراب از تاکستان‌ها می‌درخشد شقایق‌ها بر گندم زار خون می‌ریزند تاریکی می رسد و ماه بر پلِ نقره ای قدم می زند جهان مثل نانی تازه از تنور درآمده‌است و شب آنرا می‌بلعد   یان اسکاسل شاعر چک تولد ۱۹۲۲ مرگ ۱۹۸۹٫ میلان کوندرا در رمان “جهالت” از او چنین نقل می کند:” اسکاسل از اندوهی می‌گوید که فرایش گرفته، دلش می‌خواهد آن  را بردارد و …

ادامه‌ی مطلب

شعر ششم: رفتن

* به همراه نقدی از خوس میداخ مثل  وقتی که ماشینی مدتِ زیادی زیر باران بوده،    با سرعت از جایی که  پارک شده، دور می شود، و مدت کمی، جایی باقی می‌ماند که خود را از بقیه‌ی خیابان جدا می کند   تا  آن هم خیس شود و دیگر از بقیه جدا نباشد. این همان چیزی است که از تو باقی می‌ماند وقتی می روی. ———————– این تصویری  روزمره است اما همیشه زیبا برای دوباره دیدن . تکه ای خشک از خیابان …

ادامه‌ی مطلب

شعر پنجم:به هنگام زاده‌شدن کودکانم و در حال خواندنِ سیلویا پلات

کیست این پسرک خشمگین که از شانه‌هایش جیغ زنان بیرون می‌جهد که بازوی چرب‌اش می‌پیچد، که دهان کوچک‌اش از فریاد می‌درد؟   این دست‌ها پیش از آنکه او را محکم بگیرد چه کرده‌اند؟ این دهان پیش از این محبت‌ها چه کرده است؟ به سوی من برمی‌گردد مثل گیاه کوچکِ گرسنه‌ای بینی‌اش حفره‌ای می‌نشاند بر پستانم که پس از اولین جرعه، خالی می‌شود و آرام می‌شود مثل حیوانی کوچک و صورت از شیر سرریز می‌شود.   کیست این دخترک عجیب صورت …

ادامه‌ی مطلب

شعر چهارم: پشیمانی

بزرگترین گناهی را که یک انسان می تواند مرتکب شود مرتکب شده ام ، خوشبخت نبوده ام. بگذار بهمنِ یخ زدهِ بیرحمِ نسیان مرا در کام خود فرو برد،نابود کند، بی شفقتی. پدر و مادرم مرا برای زیبایی و بازی شگفت انگیز زندگی به دنیا آوردند، برای زمین ، آب ، آتش و هوا من به آن ها خیانت کردم از این رو که خوشبخت نبودم و آرزوی نخستین آنها برآورده نشد. ذهن من خود را وقف لجاجتِ متقارنی برای …

ادامه‌ی مطلب

شعر سوم: ده سال صبوری

ده سال صبوری برای ساختن این کلبه‌ی کوچک. حالا، بادِ سرد در نیمی از آن خانه کرده است و نیمه ی دیگر پُر از مهتاب  است.   دیگر جایی برای کوه‌ها و طوفان نیست پس آن‌ها باید بیرون بمانند.   * سونگ سان شاعر کره ای تولد ۱۴۹۳/مرگ ۱۵۸۳

ادامه‌ی مطلب

شعر دوم: چیزی برای گفتن

  آلوهایی را که در یخچال بودند خورده ام   و اینکه تو شاید آن ها را برای صبحانه گذاشته بودی   مرا ببخش خوشمزه بودند خیلی شیرین و خیلی سرد                                                            

ادامه‌ی مطلب

شعر اول: “کبوتر اشتباه کرده است”

کبوتر اشتباه کرده است. چه اشتباهی. سوی شمال رفت، به جنوب رسید. فکر کرد گندم، آب است. چه اشتباهی. فکر کرد دریا، آسمان است و شب، بامداد. چه اشتباهی. ستاره ها، قطره های شبنم، و گرما، برف چه اشتباهی. که دامن ات، پیراهنش بود، و دل ات، لانه اش. چه اشتباهی. (او بر ساحل خوابید، تو بر بالای شاخه ای.)

ادامه‌ی مطلب