قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / پانصد شعری که هرکس باید آن‌ها را خوانده‌باشد (صفحه 2)

پانصد شعری که هرکس باید آن‌ها را خوانده‌باشد

سی و دوم: سنگ سیاه بر سنگ سپید

زیر بارانی تند در پاریس خواهم مرد، در روزی که همین حالا می‌توانم تصور کنم. در پاریس خواهم مرد… و مرا نمی‌رنجاند… شاید در پنجشنبه‌ای، مثل امروز، در پاییز. پنجشنبه خواهد بود چرا که امروز هم پنجشنبه است، همین حالا که دارم این سطرها را می‌نویسم، شانه‌هایم زیر بار آن است. هیچ‌وقت مثل امروز، روی برنگرداندم، و در راه تنها نبودم. «سزاروایه‌خو» مرده است… بر سرش ریختند و با آن که کاری به کارشان نداشت همگی با ترکه و طناب …

ادامه‌ی مطلب

سی و یکم: موهبتی از خویشتنِ خویش

به هر کسی خود را پیشکش می‌کنم همچون پاداشش خود را به شما می‌بخشم پیش از آنکه سزاوارش باشید چیزی در من است ، درون من، در قلبم چیزی بی نهایت سخت: بسان قله‌ی بلندی از کوهساران چون شبکیه‌ی یک چشمِ مرده و بدون پژواک با اینهمه می‌بیند و می‌شنود بودنی که زندگی خاص خود را دارد و با این حال سرتاسر زندگانی‌ام را می‌زید و می‌شنود بی آنکه چیزی از خود نشان دهد، از همه‌ی حرافی‌های درون من. کسی …

ادامه‌ی مطلب

سی‌ام: همیشه کسی

همیشه کسی در اتاق کناری هست که کنار دیوار فال‌گوش می‌ایستد. همیشه کسانی در اتاق کناری هستند کسانی در حیرت این‌که شما آن‌جا بدون آن‌ها چه‌ می‌کنید. همیشه کسی در اتاق کناری هست کسی که فکر می‌کند شما به کس دیگری فکر می‌کنید یا کسی که فکر می‌کند برای شما هیچ‌کس اهمیت ندارد به‌جز خودتان در آن اتاق دیگر. همیشه کسانی در اتاق کناری هستند کسانی که دیگر برای‌شان مهم نیستید به‌همان اندازه که قبلن برای‌شان مهم بودید. همیشه کسی …

ادامه‌ی مطلب

بیست و نهم: آهنگ عزا

ساعت‌ها را متوقف کنید، تلفن‌ها را قطع کنید با تکه‌ای استخوان چرب، جلوی پارس سگ‌ها را بگیرید پیانوها را ساکت کنید و با صدای خفه‌ی طبل تابوت را بیاورید، بگذارید سوگواران بیایند بگذارید هواپیماها ناله کنان بالای سرمان بگردند و پیام مرگ او را در آسمان خط خطی کنند روبان سوگواری را به گردن سپید کبوتران ببندید بگذارید پلیس‌های راهنمایی دستکش‌های کتان مشکی بپوشند او شمال من بود، جنوب من بود، شرق و غرب من بود، هفته‌ی کاری من و …

ادامه‌ی مطلب

بیست و هشتم: دومین ظهور

دور زنان و دورزنان در مارپیچی که هردم گسترده‌تر می‌شود قوش شکاری قادر به شنیدن قوش‌بان نیست؛ چیزها از هم می‌گسلند؛ کانون دوام نمی‌آورد؛ آشوب محض بر جهان رها شده، موج تاریک از خون رها شده، و هرجا آئین معصومیت خاموش شده است؛ بهترین‌ها بی بهره از هر اعتقاد و بدترین‌ها از شور شهوانی انباشته اند. به یقین مکاشفه ای نزدیک است؛ به یقین دومین ظهور نزدیک است. دومین ظهور! هنوز این سخن بر زبان نیامده نقش عظیمی برآمده از …

ادامه‌ی مطلب

بیست و هفتم: دخترکی بود

دخترکی آرام بود ازکنار رودهای خروشان می‌گذشت زنی شد بزرگ وبزرگتر دیگر آرامشی نداشت ازکنار باغ های خونین می‌گذشت ازکنار شکوفه های سوخته عاشق مردی شده بود که صورتش را ندیده بود وآن مرد را درون گلوله ها گم کرد بازهم بزرگتر شد در پیرسالی‌اش دانه‌های گل می‌کاشت برای فرزندانی که ازاو افتاده بودند نوحه می‌خواند برای رودخانه‌های خروشان شعر می‌سرود و روز مرگش با گلهای باغ خونین بود و به تنهایی خودش را دفن می‌کرد درون حفره ای که …

ادامه‌ی مطلب

بیست و ششم: عاشقانه

شفاف تر از این آب که می‌چکد از میان انگشتان به هم گره کردۀ تاک‌ها اندیشۀ من پلی می‌کشد از خودت به خودت خودت را ببین واقعی‌تر از تنی که در آن ساکنی جای گرفته در مرکز ذهن من تو زاده شدی که در جزیره‌ای زندگی کنی.  

ادامه‌ی مطلب

بیست و چهارم: پیر

می ترسم از سرنگ ها. بیزارم از ملحفه های مشمعی و لوله ها. سیرم از چهره هایی که نمی شناسم. و حالا به گمانم مرگ دست به کار می شود. مرگ چون رویایی آغاز می شود، انباشته از اشیاء و خنده ی خواهرم. جوانیم و قدم می زنیم و زغال اخته می چینیم تمامِ راه تا «داماریسکوتا» فریاد زد: اوه سوزان! لباسِ جدیدت لکه دار شد! از آن طعم شیرین- دهانم پر است و آن آبیِ شیرین بیرون می ریزد …

ادامه‌ی مطلب

بیست و سوم: مثل

مثل بارانی نرم مثل عبور آرام قایقی تفریحی در بامدادان از کنار نی‌ها و قورباغه‌ها و سایه‌ی گاوها و آسیاب‌های بادی نقاشی شده با مدادِ سفید و بخار نقره‌ای بر فرو رفتگی‌های دبه‌های شیر عبور اردک‌های خواب آلود از شهرهای در حال توسعه و سنگ‌های قدیمی دیوارچین‌های کوتاه اسکله مثل پایین رفتنِ پرنده دریایی در آب تیره هیجان‌های بند بازی بر روی بند چشم‌های بسته‌ی اتاق‌های زیر شیروانی آرامش خانه‌ی در خواب مثل بی قراری خانه‌ای که خواب می‌بیند…..   …

ادامه‌ی مطلب

بیست و دوم: سیزده طریقِ نگریستن اندر پرنده ای سیاه

(I) میان بیست کوه پاره ی برف پوش تنها همی جنیبد چشم پرنده ی سیاه   (II) شاخ برشاخ ، مرا خیالی سه گونه بود هم گونه ی درختی شاخین که برگونه ی شاخسارش نشسته بینی سه پرنده ی سیاه   (III) میان لال بازی یک پرده ی کوتاه به هرباد پاییزی پیچان پرنده ی سیاه   (IV) مردی و زنی یکی استند مرد و زنی که یکی استند با پرنده ی سیاه   (V) آن اوج و فرود زیبا …

ادامه‌ی مطلب

بیست و یکم: در شب لازم نیست

برای سیر کردن از اینجا به آنجا، در شب لازم نیست  قایق یا قطاری سوار شوم شبکه‌های شطرنجِی باغ زیر نور مهتاب است پنجره باز است. من آماده‌ام   سایه‌ی بدون گذرنامه‌ام آرام (یک گربه هم بهتر از این نمی‌تواند) از رودخانه‌ی مرزی که انتخاب کرده‌ام، می‌پرد و در خاک روسیه فرود می آید.   دیوارها تصویر مرا تکرار می‌کنند، رویین تن،اسرارآمیز، سبک: مرزبان به خطا نور مهتاب و رویایی زودگذر را نشان می‌دهد.   رقصان در دل جنگل‌ها، پروازکنان …

ادامه‌ی مطلب

بیستم: چیزی را جستجو کردن

چیزی را جستجو کردن . همیشه یافتن چیز دیگری است پس برای یافتن چیزی باید به جستجوی آنچه نیست، بروی.   پرنده ای را جستجو کردن، گل سرخی را یافتن، عشق را جستجو کردن، تبعید را یافتن، هیچ را جستجو کردن، انسان را شناختن، به عقب رفتن  برای پیشروی کردن.   رازِ راه نه در فرعی‌هایش، نه آغازِ مشکوک و پایانِ تردیدآمیزش، که در طنز گزنده‌ی دو طرفه‌هایش است.   همیشه می‌رسی ولی به جایی دیگر   همه چیز می …

ادامه‌ی مطلب

نوزدهم:دوستت دارم، دوستت دارم و چیزهای دیگر

گفتارت فرش ایرانی‌ست و چشمانت گنجشککان دمشقی که می‌پرند از دیواری به دیواری و دلم در سفر است چون کبوتری بر فراز آب‌های دستانت و خستگی در می‌کند در سایه‌ی دیوارها… و من دوستت دارم می‌ترسم اما که با تو باشم می‌ترسم که با تو یکی شوم می‌ترسم که در تو مسخ شوم تجربه یادم داده که از عشق زنان دوری کنم و از موج‌های دریا اما با عشقت نمی‌جنگم… که عشق تو روز من است با خورشید روز نمی‌جنگم …

ادامه‌ی مطلب

هجدهم: تقریباً

چیزهای بی‌ربط را برمی‌دارد ـــ سنگی، سفالِ شکسته‌ای، دو چوب‌کبریتِ سوخته، میخِ زنگ‌زده‌ی دیوارِ روبه‌رو، برگِ درختی که از پنجره افتاده توی خانه، قطره‌های آبی که از گلدان‌های دیروزآبیاری‌شده می‌چکند، کاهی که باد دیروز روی موهات نشانده، همه را برمی‌دارد و می‌رود در حیاطِ خانه و تقریباً یک درخت می‌سازد. شعر در همین تقریباً زندگی می‌کند. می‌بینی‌اش؟

ادامه‌ی مطلب

هفدهم: ماریانه

زلفانت بی یاسمن، رخساره‌ا‌ت آینه است. ابری خرامان خرامان می‌گذرد از چشمی به چشمِ دیگر، آن سان که سدوم به بابل، و هم‌چون زایشِ برگ قلعه را قطعه قطعه می‌کند و بر گرداگردِ گلبنِ گوگرد می‌توفد. آنگاه آذرخشی برق می‌زند گوشه‌ی دهانت  دره‌ای تنگ با بقایای ویالون. مردی با دندان‌های برفی کمانه را حمل می‌کند: آی که آن نای زیباتر طنین افکن شد! معشوق! معشوق تو نیز آن نایی و ما همه بارانیم پیکرت شرابی بی‌مانند است و ما ده …

ادامه‌ی مطلب

شعر شانزدهم: به نوبت

آن هنگام که می‌خندی، دنیا با تو می‌خندد؛ آن هنگام که اشک می‌ریزی امّا، تنها هستی؛ شادی را باید در دنیای پیرِ غم‌گین جستجو کنی، غم‌ها امّا، تو را خواهند یافت. آواز که می‌خوانی، کوه‌ها همراهی‌ات می‌کنند؛ آه که می‌کشی امّا، در فضا گم می‌شود؛ پژواکِ آوای شاد فراگیر می‌شود، غم‌ناک که شد امّا، دیگر به گوش نخواهد رسید. شاد که هستی، همه در جستجوی تواَند؛ به هنگامِ غم امّا، روی می‌گردانند و می‌روند؛ آنها شادی تمام و کمالِ تو …

ادامه‌ی مطلب