قالب وردپرس درنا توس
خانه / جستارها (صفحه 2)

جستارها

پونژ و پیشنهادِ دریافتن اشیاء

این قطعه یکی از زیباترین تمهیدات فرانسیس پونژ را به رخ می‌کشد. فراخوان و پیشنهادی از طرف پونژ برای دریافتن و درک شاعرانه‌ی اشیاء به شیوه‌ی او. پونژ سه موضوع / شیء/ گزینه را پیش می‌کشد. ما منتظریم تا نتیجه‌ی گشودگی شاعرانه شیء را ببینیم. پونژ با وصف ویژه‌ی خویش اولی را کنار می‌گذارد. وصفی که برای مخاطبِ پی‌گیر بیشتر به ایجاد یک دغدغه برای دنبال‌کردن شبیه است. سپس با توصیف حسی از گوشت‌هراسی‌اش از ما می‌خواهد ناگفته‌هایش را در …

ادامه‌ی مطلب

پرسه‌زن، والتر بنیامین

از کتاب «پرسه‌زن»ِ والتر بنیامین درباره‌ی اشعارِ شارل بودلر   خیابان پرسه زن را به سوی زمانی پایان یافته هدایت می کند. هر خیابان شیبی ست که او را اگر نه به سوی اصل و سرچشمه، دست کم  به گذشته ای می کشاند که می تواند چنان سحرانگیز باشده که گذشته ی او، گذشته ی شخصی او نباشد. با این حال این گذاشته زمانی ست شبیه به دوران کودکی اش. اما چرا شبیه به زمانی که او تجربه کرده است؟ …

ادامه‌ی مطلب

بی‌کران و پرغوغا این جهان

حتا تجسم مادی یک متن مقدس هم الهی است: همیشه آن را در لفافی از چرم یا ابریشم قرار می‌دهند و آن را مثل یک هدیه با دو دست می‌گیرند.  هرمتن مکتوبی تا حدی دارای چنین ویژگی ست، یعنی پاره‌ای از تقدس کلمه را در خود دارد. دم حامل لوگوس چونان دم الهام‌بخش است چرا که هر دو در فضای تهی زمین زندگی خلق می‌کنند.  از این روست که هر سنت فرهنگی ممنوعیتی در برابر ترجمه وضع می‌کند.  جرج استاینر …

ادامه‌ی مطلب

بازی های غریب تاریخ

  تاریخ بازی هایی عجیب دارد! بازی هایی تلخ و غریب! و از آن جمله است یازدهم سپتامبر. آری، دیرزمانی پیش از سال ۲۰۰۱ میلادی، نه یک بار، که بارها و بارها، این تاریخ طنینی تلخ در جان و دل مردم دنیا فرو فکنده بود.؛ بیایید با خاطره ای سینمایی از فیلمی به نام در سانتیاگو باران می بارد (۱۹۷۵، ساخته هلویو سوتو، کارگردان مهاجر شیلیایی) قدم در راه بگذاریم. در آغاز فیلم، اخبار صبحگاهی رادیو بر تصویر آسمان باز اعلام می …

ادامه‌ی مطلب

چنگ‌اندازی به پوچی


«چنگ‌اندازی به پوچی» شعرِ بلندی‌ست از جان جیورنو، که بعنوانِ «سریِ یکم از مجموعه‌یِ شیزوکالت» منتشر می‌شود. جیورنو شاعر، اجراگر، خواننده و مالتی‌مدیاییستی آمریکایی‌ست که شعرهایش جدایِ از اجراگری‌هایش نیستند؛ همچنان‌که فوتوشعرها، نمایشگاه‌هایِ عکس، و مالتی‌مدیاهایِ او جز نمایشِ بدنِ تروماتیکِ او نیست. بدنی که نه فقط لحظه‌یِ زایش و ورود به جهان، بل لحظه‌یِ شناختِ خود بمثابه‌یِ یک انسان، یک فردیت و یک هستنده‌یِ منحصربفردِ میل‌گر برایِ او تروماتیک است، ترومایی که او را از تمامیتِ جهان جدا می‌سازد و فرد را در تنهایی و وفورِ میل ایزوله می‌گرداند، وفورِ میلی که بدنبالِ
خطوطِ گریز (یا پرواز) است - و نه سوراخ‌هایی برایِ آزاد کردنِ میل - تا فرد را از آنچه هست متفاوت سازد و ویژگیِ منحصر بفرد بودنِ سوژه بمثابه‌یِ یک هویت را مختل گرداند، و ترومایی که به میلی سرشار ارجاع می‌یابد و نه فقدانی روانکاوانه. ترومایی که خطوطش را بر بدنِ آبستره‌یِ شاعرش حک می‌نماید و شعرش را واجدِ خاصیتی شیزوفرنیک می‌گرداند. سوژه شیزو بزعمِ روانکاوی سوژه‌ای دیوانه است و جایگاه‌ش جز در تیمارستان نیست: سوژه‌ای که اسمِ پدر، اسمِ دلالت، قانون، یا دیگری را به رسمیت نمی‌شناسد و در حیثِ خیالی هزیان می‌بافد. سوژه‌یِ شیزوفرن بزعمِ ژیل دولوز و فلیکس گتاری در کتابِ ضدِ-ادیپ مازادی‌ست برایِ سرمایه‌داری. هر سوژه‌یِ شیزو، هر اقلیت، یا بزعمِ ژرژ باتای هر مازاد و پس‌مانده (یا به بیانِ دقیق‌ترِ کلمه، هر مدفوعی از یک بدن که هیچ‌وقت به حیثِ نمادین درنمی‌افتد و در برابر هرگونه بازتفسیر مقاومت می‌کند)، خود می‌تواند به خرده‌ماشینی میل‌گر بدل بشود؛ خرده‌ماشین‌هایِ میل‌گری که می‌روند تا به ماشینِ بزرگِ میل چفت شوند: ماشینِ انقلاب: آنجا که هر مدفوع والایش می‌یابد تا از بخار و بویِ متعفن‌ش چیزهایی ارزشمند تحصیل گردد. کم نیستند از این دست نویسندگان. کافی‌ست آنتونن آرتو را بیآد بیآوریم و چگونه به دیوانه‌خانه سپرده شدنش را، که چگونه از قامتِ یک تئاتریسن به قامتِ یک پرفورمنسیست لغزید، چگونه از قامتِ یک پرفورمنسیست به قامتِ شاعر درآمد و چگونه از قامتِ شاعر به قامتِ یک داستان‌نویس. یعنی هیچ سطح ثابتِ پایداری‌ای وجود ندارد. سوژه‌یِ شیزو در سطحی متوقف نمی‌شود و هر آن با شناختِ ممنوعیت، و آگاهی از خطوطِ گریز (خطوطِ پرواز)، از هنجار و ارزشِ موجود در وضعیتِ زیستی‌ش سرپیچی و از قلمروزایی‌هایِ سرمایه‌داری مداوماً قلمروزدایی می‌نماید. این سوژه بزعم باتای با زیستن در درونِ امکانِ محضِ ارائه شده در شانس، بخت، رخداد، حادثه، قمار و تاس‌ریزی به وضعیتِ برآمده آری می‌گوید و بدنِ تروماتیک و فراموش‌کارش را به دلِ وضعیت پرتاب می‌کند و به سطحی نو می‌لغزد. یا بزعم دولوز برایِ آن اراده‌ای (خواستی) كه به خود همچون تقدیرِ جهان آری می‌گوید، پیش‌آمد (حادثه) همچون تاسی‌ست در نردبازی با خدایان، كه به آسمان پرتاب می‌شود و تقدیر، تركیبِ رقم‌هایی‌ست كه تاس با فرود بر زمین، پیشِ رویِ آن خواست می‌نهد. در این لغزیدن‌هایِ سوژه‌یِ شیزو از سطحی به سطحی دیگر، هزیان‌گویی‌ها همچنان ادامه دارد اما روانکاوی همچنان نه سطوح را می‌بیند، نه لغزش‌ها را، و نه هزیان‌ها: روانکاوی فقط جنونِ سوژه‌یِ شیزو را می‌بیند و او را به دارالمجانین تبعید می‌کند. اینجاست که با کمی دستکاری در جمله‌یِ نیچه درباره‌یِ اخلاق تنها می‌توانم یک چیز درباره‌یِ روانکاوی بگویم: «فقط یک اصلِ روانکاونه داریم: به روانکاوی شلیک کنید!».
جان جیورنو را می‌توان در قامتِ پرفورمنسیستی با تعاریفِ بالا در نظر گرفت. کسی که در سال 1982 همراه با گلن برانکا اجرایی صوتی از شعرهایش را ضبط و منتشر کرد. اتفاقاً آنچه در کارِ او شنیده می‌شود نه شعر است نه صدا؛ نه واژه‌ها در راستایِ تولیدِ امری پوچ یعنی تولیدِ معنا قربانی می‌شوند و نه شاعر، اجراگر، خواننده تلاشی در راستایِ خوب شنیده شدنِ شعرش بجهتِ انتقالِ معنا انجام می‌دهد. در کارِ جیورنو ما با اضطراب، تخلخل، درهم‌گوریدگیِ مرزها، زمانِ برگسونی، تعویقِ کافکایی، و حرکتِ غیرخطی طرف هستیم. جیورنو خود می‌گوید از آلن گینزبرگ، اندی وارهول، ویلیام باروز، جان کیج، یاسپر جونز، رابرت موریس و بسیاری از رقصنده‌ها، خواننده‌ها، و اجراگرهایِ دیگر تاثیر گرفته است. جیورنو عمیقاً شاعری تجربه‌گراست، و هر تجربه‌یِ کاری برایِ او با مازادی همراه است که او از آثارِ قبلی‌ش با خود حمل می‌کند و بر اثرِ بعدی اضافه می‌نماید. و این تکرارِ فرآیندِ انتقالِ مازاد از اثرِ قبلی به اثرِ بعدی، اثرِ بعدی را از خود متفاوت می‌سازد؛ بدین‌سان شعرِ جیورنو از پذیرفتنِ هرگونه هویت سرباز می‌زند و متفاوت می‌گردد. سوژه‌یِ متفاوتی که برایِ متفاوت بودن‌ش به هستی‌سویه‌هایش نیازی ندارد. او متفاوت است چون متفاوت است. در چنین سوژه‌ای زبان نیز بزعم فوکو به نادلالت‌گری، سکوت، و بی‌شکلی درمی‌افتد. بواقع با خوانشی دولوزی نیز می‌توانیم بگوییم زبان در سوژه‌یِ شیزو از آنچه حتی باید بگوید نیز آزاد می‌شود. مجموعه‌یِ شیزوکالت بر آن است تا بتدریج چنین سوژه‌هایی را معرفی کند، و پایگاهی باشد برایِ اندیشمندانی که «تفاوت و تکرار» را بجایِ «همسانی و دیالکتیک» نشانده‌اند؛ آنجا که بزعمِ رمبو انسانِ آینده آکنده از زبانِ جدید و نیز آکنده از حتا حیوانات و امرِ بی‌شکل است. سعی بر این است که متونِ منتشر شده تحتِ عنوان «شیزوکالت» از متونی در غرب انتخاب شود که دست‌کم عنوانی چون «شیزوفرهنگ»، «شیزوآنالیز»، و «شیزوسیاست» را بدوش می‌کشند؛ متونی که بصورتِ مستمر زیرِ نظرِ سیلوستره لوترینگر در اروپا منتشر شده‌اند. ضمناً، دو فوتو شعر پس از این پیش‌گفتار و یک فوتوشعر پس از خودِ شعر در این کتاب گنجانده شده‌اند.
 
کتاب را از ضمیمه‌ی مطلب یا از این آدرس دانلود کنید.

ادامه‌ی مطلب

اما سروصداى شیپورها و طبل‌ها…

باغى بود در خاش به اسم «باغ دولتى» كه گماشته پدرم عصرها من و خواهرهايم را در آن گردش مى‌داد. سربازخانه ته اين باغ بود كه ديوار و حصارى نداشت و ميدان مراسم صبحگاهى و شامگاهى در فاصله باغ و خوابگاه‌ها قرار گرفته بود. شش سالم بود اما سنگينى شقاوتى كه در آن لحظه نتوانسته بودم معنيش را درك كنم تا امروز روى دلم مانده است. در آن لحظه بى اختيار فرياد زنان و گريان به آغوش گماشته پريده بودم. بيش از شصت سال پيش و، پندارى همين ديروز بود! - گماشته كه ديد گريستن و فرياد كشيدن من تمامى ندارد ما را به خانه برگرداند اما منظره سرباز كه بر نيمكتى دمر شده يكى مثل خودش رو گردنش نشسته يكى مثل خودش رو قوزك پاهاش، و يكى مثل خودش با آن شلاق دراز چرمى بى‌رحمانه مى‌كوبيدش از جلو چشمم دور نمى‌شد. منظره آن دهان كه با هر ضربه باز مى‌شد، كج و كوله مى‌شد اما سروصداى شيپورها و طبل‌ها نمى‌گذاشت صدائى ازش شنيده شود از جلو چشمم دور نمى‌شد. گويا تا هنگامى كه خوابم ببرد با هيچ تمهيدى نتوانسته بودند از گريه كردن و فرياد زدن بازم دارند تا سرانجام پدرم از راه رسيده و با دو كشيده كه از او خورده‌ام حيرت زده ساكت شده‌ام و بلافاصله خوابم برده و بعد هم ماجرا را يكسره فراموش كرده‌ام.
       چهار پنج سال بعد در مشهد، كه بيمارىِ كودك آزارىِ ناظم دبستان‌مان مرا از زندگى سير كرده بود دوباره آن ماجرا به يادم آمد و اين دفعه با چه سماجتى ... منتها اين بار «خودم را» بر آن نيمكت يافتم. اولين بار كه داستان هابيل و قابيل را شنيدم فكر كردم خودم در خاش شاهد عينى ماجرا بوده‌ام. گاهى مفهوم نفرت در قالب آن برايم معنى شده است گاهى احساس بى گناهى. و بيشتر، از طريق آن به درك عميق چيزى دست پيدا كردم كه نام دردانگيزش وهن است، محصول احمقانه تعصب ...
       وقتى در سال 33 صبح از بلندگوى زندان خبر اعدام مرتضا كيوان «انسان والائى كه با نخستين گروه افسران خيانت ديده سازمان نظامى اعدام شد. خود وى نظامى نبود» را شنيدم بى درنگ آن خاطره برايم تداعى شد و عصر كه روزنامه رسيد و عكس او را تناب پيچ شده به چوبه در حال فرياد زدن ديدم دهان آن سرباز جلو چشمم آمد كه به قابيل‌هاى خود اعتراض مى‌كرد. فرقى نداشت. آن نُه‌‌تاى ديگر هم مرتضا بودند. ماهان كوشيارهائى كه غول را خضر پنداشته بودند. ـ قهرمان گنبد فيروزه‌ئى از هفت پيكر نظامى گنجه‌ئى ـ
 آن‌ها هم روى همان تخت شلاق وهن و شقاوت مرده بودند ... يك اتفاق روزمره كه من در شش سالگى برحسب تصادف با آن برخورد كرده‌ام به‌ تمامى شد زيرساخت فكرى و ذهنى و نقطه حركت من.
       مى‌توانم بگويم آثار من، خود شرح حال كاملى است. من به اين حقيقت معتقدم كه شعر برداشت‌هائى از زندگى نيست بل‌كه يكسره خود زندگى است. خواننده يك شعر صادقانه، رو راست با برشى از زندگى شاعر و بخشى از افكار و معتقدات او مواجه مى‌شود.
       در باب آنچه زمينه كلى و اصلى شعر مرا مى‌سازد مى‌توانم به ‌سادگى بگويم كه زندگيم در نگرانى و دلهره خلاصه مى‌شود. مشاهده تنگدستى و بى‌عدالتى و بى‌فرهنگى در همه عمر بختك رؤياهائى بوده است كه در بيدارى بر من مى‌گذرد. جز اين هيچ ندارم بگويم. باقى چيزها همه فرعيات است و در حاشيه قرار مى‌گيرد. شايد انسان سرانجام بتواند روزى دنيائى شايسته نام خود بسازد. هنوز فرصت از دست نرفته است. به عمر ما وصلت نمى‌دهد. مسلم است. ولى ما به اميد زنده‌ايم. روزى كه انسان دريابد گرفتار وحشت بى پايه‌ئى است كه نخستين ثمره‌اش اطاعت محض است روز مباركى است كه ما هم در جشن طلوعش حضور خواهيم داشت.
       اين حرف‌ها تازه نيست. حرف‌هاى چهل سال پيش است. آن سال‌ها گمان مى‌كردم دارم به نوعى جبر اعتقاد پيدا مى‌كنم. امروز مى‌بينم آن فقط جبر نبود، دردمندىِ حاصل از دست بستگى بود. يك جور احساس تلخ و دردناكِ ‌راه پيش و پس نداشتن. گرفتارى اسطوره‌ئى ابراهيم: يا با نمروديان بت پرستيدن، يا آتش قهرشان را تاب آوردن. و آتش هميشه گلستان نمى‌شود. صداى شيخنا از جاى گرم درمى‌آمد كه فرمود: «چو من بينم كه نابينا و چاه است / اگر خاموش بنشينم گناه است». - كاش قضايا به همين سادگى بود! تو نابينا نمى‌بينى: همسايه‌ات شاه مى‌پرستد، استالين مى‌پرستد، بت مى‌پرستد، گاو مى‌پرستد و از تو كه به عقيده او موجودى هستى از لحاظ سياسى خائن و از لحاظ ايمانى گناهكار، متنفر است. نمى‌گويم وجدان بشرى تو به‌ات حكم مى‌كند او را از نادرستى تصوراتش آگاه كنى. نه، شعار دادن مشكل نيست. اما وقتى كودكان او كودكان تو را بيازارند و زنش همسر تو را روسبى خطاب كند و پسرش با تير كمان شيشه‌هاى خانه‌ات را بشكند تو چه بايد بكنى؟ شكستن بتِ ‌مورد پرستشِ ‌تعصب‌آميزِ بت‌پرستى كه قداره برهنه‌ئى هم در دست دارد در يك كلمه «خودكشى» است. اما تو، نه مى‌توانى جلو شاه و بت يا حيوانى كه او مى‌پرستد به خاك بيفتى، نه مى‌توانى (نمى‌گويم سفاهت، بل‌كه) مزاحمت‌هاى او را تحمل كنى. اين يك تراژدى است دقيقاً در مفهوم قديمى يونانيش: هم تو كه آزار مى‌بينى بى گناهى هم آن فريب خورده‌ئى كه تو را مى‌آزارد بى تقصير است. دردمندى انسان و بيمارى جامعه از اين‌جا است كه با بى گناهى و منزه بودن نمى‌توان از محكوميت‌هاى كافكائى در امان بود. و بدبختانه راه گريزى هم وجود ندارد. چه دشنامى شرم‌آورتر از اين به انسان، به اين سر بلندِ تحقير شده، به اين لطفعلى‌خانِ، نمادينِ سرتاسر تاريخ خود؟ - . آخرين فرد خاندان زند كه دليرانه در برابر آغا محمدخان قجر ايستاد و پس از جنگ‌ها و دليرى‌هاى افسانه‌وار بر اثر خيانت همراهانش زخمى و تحويل اردوى خواجه قجر شد. وى پيش از آن كه بميرد مورد انواع واقسام تحقيرهاى غير بشرى قرار گرفت كه گفتنى نيست.
 و تازه هنگامى كه مى‌بينى انسان تسليم اين وهن عظيم مى‌شود كه گوساله‌وار براى دفاع از ادامه بردگيش به طيب خاطر به مسلخ برود، همه دلهره‌ها و نفرت‌ها و نوميدى‌ها يك بار ديگر از نو آغاز مى‌شود. دلهره نفرتبار نوميدانه‌ئى كه اين بار حجمش بيشتر و وهنش سنگين‌تر و تحملش خرد كننده‌تر است. نمونه تاريخيش «جوانان هيتلرى»، كه در خانه خود براى دار و دسته موسوم به اس. اس. و پليس سياسى آدمخورهاى نازى جاسوسى پدر و مادرشان را مى‌كردند و حرف‌هاى آن‌ها را گزارش مى‌دادند. نمونه تاريخى ديگرش كامسومول‌هاى رژيم استالين. اين‌ها ميليون‌ها تن خودى و بيگانه را زير پاى بت‌هاى خود قربانى كردند. و هنوز اين همه فقط پوسته قضيه است نه خود آن، نه همه آن. اين همه فقط طرحى از دور باطل اين درد تحميلى است. انسانى كه در خود نمى‌نگرد همه تبارش را و سراسرتاريخش رابدنام مى‌كند.
       با وجود اين از بازى با كلمات به جائى نمى‌رسيم. ما در اجتماع زندگى مى‌كنيم، پس چه بخواهيم و چه نخواهيم زير سلطه جامعه‌ايم. بخصوص در جامعه‌ئى كه حرفى جز حرف خود را برنتابد. يعنى اگر مى‌خندد تو هم مى‌توانى عضلات گونه‌هايت را به سوى گوش‌هايت بكشى اما اگر خواستى گريه كنى بايد بچپى ته پستوى خانه در را به رويت ببندى و صدايت را هم بخورى تا همسايه كه همچراغت نيست هاى‌هايت را نشنود. يعنى مجبورى و گرفتار جبر. اگر دلت خواست اسمش را دردمندى ناشى از دست و پا بستگى بگذارى بگذار. ولى دردت با اسم‌گذارى درمان نمى‌شود. قطره آبى هستى در رودخانه‌ئى. يعنى ملكولى در ميان ده‌ها ميليون ملكول ديگر. رودخانه مى‌بردت، به چپ و راست مى‌پيچاندت و در بريدگى‌ها آبشارت مى‌كند. درست است كه انسان امروز وامدار انسان ديروز است و انسان فردا وامدار انسان امروز، درست است كه الگوى زندگى آدم‌هاى فردا را ما مى‌سازيم و امروز. منكر اين اعتقاد خود هم نمى‌شوم كه انسان - اگر نه هر روز صبح كه از خواب بيدار مى‌شود، و اگر نه هر سال كه زمين پيمودن مدارش را از سر مى‌گيرد، و اگر نه هر ده سال و بيست سالى يكبار - دست‌كم هر نسل بايد يك بار ذهنش را خانه‌تكانى كند اما اگر فردائى‌ها الگو بردارى‌شان از روى نسل امروز است حداقل بايد اين الگو بردارى را آگاهانه انجام بدهند نه كوركورانه. ولى اين روند آن‌قدر كند است كه من گاه تعجب مى‌كنم چه‌طور از عصر حجر به امروز رسيده‌ايم. در جوامعى مثل جامعه ما فرزندان هر نسل رونوشت برابر اصل پدران‌شان هستند و تا قضيه به اين صورت است هرگز به هيچ‌جا نخواهيم رسيد. الاغ‌مان را به دوچرخه و دوچرخه را به موتور و موتور را به رانه بنزين‌سوز و سفر با هواپيما را جانشين سفر زمينى مى‌كنيم و برآنيم كه با زمانه همسفريم. در حالى كه خودمان را فريب داده‌ايم. تقليد ديگران همراه و همچراغ ديگران شدن نيست. ما همسايه ديگرانيم نه همچراغ آن‌ها. آن خانم آلمانى مى‌گويد عادت كرده‌ايم صدائى را در خود بشنويم كه مى‌پرسد: «اين لحظه به من چه هديه خواهد داد؟» - چرا عادت نمى‌كنيم از خود بپرسيم كه: «ما به اين لحظه چه هديه مى‌دهيم.» - در مورد ما قضيه به كلى تفاوت مى‌كند. ما حتا به اين كنجكاوى هم كه هديه اين لحظه به ما چيست عادت نكرده‌ايم. ديگران چيزهائى به ما هديه مى‌دهند و ما ناچاريم آن هديه‌ها را بپذيريم و مورد استفاده قرار بدهيم. غم‌مان نيست اگر در عمرمان چيزى به جهان عرضه نكرده‌ايم. حتا اگر نوابغى داشته‌ايم نبوغ آن‌ها را هم ديگران براى‌مان كشف كرده‌اند و تازه ما به جاى شرمندگى از بى حاصلى خودمان فقط پز خوارزمى‌ها و خيام‌ها را تحويل خود آن‌ها داده‌ايم كه غالباً اصلاً نمى‌دانيم كه بوده‌اند يا چه گفته‌اند يا چه كرده‌اند. وقتى هم كه مثلاً مردم گنجه به افتخار نظامى گنجه‌ئى جشنى مى‌گيرند تازه ما عوض تشكر دو قورت و نيم هم طلبكار مى‌شويم كه شاعر عزيز ما را در كمال وقاحت مال خودشان كرده‌اند. ما دربند تعالى نيستيم، تعالى موقعى ميسر مى‌شود كه هركس بتواند حرفش را بزند. ما بايد تازه «شنيدن» بياموزيم. مدعى هستيم كه «هنر نزد ايرانيان است و بس / نداريم شير ژيان رابه كس» (يعنى شير ژيان را در برابر هنر خودمان داخل آدم نمى‌دانيم!). پس هنر در نظرما غرندگى و درندگى و قلدرى است. دندان‌هايش را خرد مى‌كنيم كه بخواهد جز در مورد آنچه ما ميل داريم بشنويم چيزى از دهنش درآيد. ما مثل رستم دستان‌مان كه فرزندش را به دست خودش مى‌كشد قاتل آينده‌ايم، چون همه چيز پنهان و آشكار به ما مى‌گويد «خفه!» - چون حتا خودمان به خودمان مى‌گوئيم «جلو بزرگترها فضولى موقوف!». - چون بزرگترها يعنى گذشتگان، يعنى پدرها و پدربزرگ‌ها كه خودِ آن‌ها هم در همين فضاى مشابه نبيره‌ها و نتيجه‌ها و نديده‌هاشان پير شده‌اند و مرده‌اند. ما ميراث‌خوار كسانى هستيم كه مرده به دنيا آمده بوده‌اند. حتا اگر از كشتن كسانى كه حرف نوى به ميان آورده‌اند پشيمان شده‌ايم و به آنان «شهيد اول» و «شهيد ثانى» و «شهيد ثالث» لقب داده‌ايم، اين هم به دستور پدران‌مان بوده كه فرمانى را اجرا كرده‌اند، وگرنه ما كه‌ايم كه به خودمان جرأت بدهيم برداريم‌ همين‌جور سرخود كسانى را كه اجداد گرامى‌مان به قتل رسانده‌اند شهيد بخوانيم؟

ادامه‌ی مطلب

منجی جهان

كسي منجي جهان است كه ضرورت هنر را درك مي‌كند! مثلا تو بالقوه مي‌تواني منجي جهان باشي چرا كه با يقين كامل مي‌توان گفت كه از تو سياست بازی برنمي‌آيد چون نمي‌تواني جلاد باشي . سياست‌بازي و قدرت طلبي كه لازم و ملزوم هم است كار كسي است كه لزوما براي حيات ذيروحي اهميتي قائل نيست و از دروغ بافتن و حيله‌ در كاركردن و كشتار و ويراني هراسي ندارد. در امر سياست هر رذالتي امتيازي است . تا آن‌جا كه شاه عباس صفوي مي‌تواند به بركت كارنامه‌ی خونينش لقب كبير دريافت كند. اهل سياست به قداست زندگي نمي‌انديشد بل كه زندگان را تنها به مثابه‌ی وسائلي ارزيابي مي‌كند كه عندالاقتضا بايد بي‌درنگ فداي پيروزي او شوند. كساني اين عقيده را نمي‌پذيرند و شناخت و لاجرم حرمت نهادن به هنر را مقوله‌ی جداگانه‌ئي به حساب مي‌آورند و ارتش رايش آلمان را مثل مي‌زنند كه غالب افسرانش در نواختن دست كم يك ساز مهارت داشتند. پاسخ چنان كساني اين است كه بله ، و اگر فراموش كرده‌ايد خودم به خاطرتان مي‌آورم كه آن‌ها از فرط "علاقه به اين هنر والاي انساني " حتا در كشتارگاه‌ها دسته‌هائي را كه به سوي سالن‌هاي گاز هدايت مي‌شدند با اركستر هائي بدرقه مي‌كردند كه نوازندگان‌شان از ميان خود زندانيان انتخاب شده بود و تقريبا همگي نوازنده‌ی حرفه‌ئي اركسترهاي فيلارمونيك يا سمفونيك كشورهاي فتح‌شده‌ بودند كه فقط به گناه "آلماني نبودن " مي‌بايست با روزي چند ده گرم نان در كارخانه‌هاي تهيه‌ی ابزار جنگي جان بكنند و به مجرد بروز آثار فرسودگي در آن‌ها به اتاق‌هاي گاز فرستاده شوند. حق همين است كه آن ستايندگان موزار و بتهوون با همه‌ی وجودشان به موسيقي ، و از طريق موسيقي به همه‌ی هنرها، مهر مي‌ورزيدند و  نياز رواني داشتند و  به آن حرمت مي‌گذاشتند و تبحرشان در نواختن دست كم يك ساز به هيچ وجه ربطي به سنت‌هاي تربيت اشرافي‌شان نداشت ! با وجود اين بايد قبول كرد درجهاني كه براي هيچ چيز انساني حرمتي قائل نيست و اداره و هدايتش به دست ديوانگان و اوباش افتاده است ، به هرحال از شعر و به طور كلي هنر، انتظار نجات بخش بودن نمي‌توان داشت، هر چند كه آرمان هنر چيزي به جز اين نيست!
البته اگر روزي حكومت خرد برقرار شود سياست نيز معناي درست خود را باز مي‌يابد. يعني آن‌گاه اين كلام آلوده به تمهيدهاي شرافتمندانه‌ئي اطلاق خواهد شد كه براي وصول به نظم و معدلتي شايسته و درخور انسان به كار بسته مي‌شود.

ادامه‌ی مطلب