قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 5)

شعرها

دیوار تاریک حزن | خوزه آنخل بالنته

تنت می‌تواند زندگی‌ام را پر کند عین خنده‌ات که دیوار تاریک حزنم را به پرواز در می‌آورد. تنها یک واژه‌ات حتی به هزار تکه می‌شکند تنهایی کورم را. اگر نزدیک بیاوری دهان بی‌‌کران‌ات را تا دهان من بی‌وقفه می‌نوشم ریشه‌ی هستی خود را. تو اما نمی‌بینی که چقدر قرابت تنت به من زندگی می‌بخشد و چقدر فاصله‌اش از خودم دورم می‌کند و به سایه فرو می‌کاهدم. تو هستی: سبک‌بار و مشتعل مثل مشعلی سوزان در میانه‌ی جهان. هرگز دور نشو: …

ادامه‌ی مطلب

ترانه | میلتوس ساختوریس

ملاحی در لباس سفید بر بلندای آسمان به سمت ماه می‌دود. بر زمین، دخترکی با چشم‌های سرخ ترانه‌ای می‌خواند که به ملاح نمی‌رسد. ترانه به بندر می‌رسد ترانه به کشتی می‌رسد ترانه به دکل می‌رسد و ترانه به ماه نمی‌رسد.

ادامه‌ی مطلب

نابینایی | توماس سگوویا

دلم می‌خواست از زهداِن تو زاده می‌شدم چندی دروِن تو زندگی می‌کردم. ازوقتی تو را می‌شناسم، یتیم‌ترم. آه، ای غارِ لطیف، ای بهشتِ سرخِ پرحرارت: در آن نابینایی چه حظی بود! دلم می‌خواست جسم‌ات می‌پذیرفت زندانی‌ام کند، که وقتی نگاهت می‌کردم چیزی در اعماق‌ات منقبض می‌شد و احساس غرور می‌کردی وقتی به خاطر می‌آوردی سخاوت بی‌همتایی را که تنت بدان خود را می‌گشود تا رهایم کند. برای تو بود که رمزگشاییِ نشانه‌‌های زندگی را از سرگرفتم نشانه‌هایی که دلم می‌خواست …

ادامه‌ی مطلب

آخرین ترانه | میگل هرناندز

نقاشی شده، نه خالی نقاشی شده خانه من با رنگهایی سرشار از شورمندی و شوربختی های بزرگ. از زاری ها بازخواهد گشت از آنجا که رفته بود، با میز متروک با تخت خواب ویران. بر بالش ها بوسه ها شکوفه خواهند داد. و ملافه، به دور تن بر ساقه سخت خواهد پیچید شبانه و عطرآگین. نفرت، در پشت پنجره ها رنگ می بازد. پنجه ها نرم خواهند بود. بگذارید که امیدوار باشم.

ادامه‌ی مطلب

نمک دریا بر لبانم | خوزه گوروستیزا

حالا چه کسی برایم یک پرتقال می‌خرد، تا تسلایم دهد؟ یک پرتقالِ رسیده‌ی کامل به شکلِ یک دل. نمکِ دریا بر لبانم، دریغا من! گردآورده‌ام نمک دریا را بر لب‌ها و در رگ‌هایم. هیچ‌کس لب‌هایش را به من پیشکش نمی‌کند، نمی‌توانم لطافتِ سنبله‌ی یک بوسه را خرمن کنم! هیچ‌کس نمی‌خواهد خون‌ام را بنوشد، خودم نیز دیگر نمی‌توانم بگویم، هنوز جاری‌ است یا نه! مثل کشتی‌های شکسته، دریغا من! مثل ابرها که سرگردانند، گمگشته بودم و کشتی‌ها در دریا گم شدند. …

ادامه‌ی مطلب

غیبت | میگل هرناندز

غیبت آن چیزیست که من می بینم: در چشمهای تو منعکس است. غیبت آن چیزیست که من می شنوم: زمان در صدای تو زمزمه می کند. غیبت آن چیزیست که من تنفس می کنم: نسیم تو بوی علف می دهد. غیبت آن چیزیست که من لمس می کنم. جسم تو محو شده است. غیبت آن چیزیست که من حس می کنم: غایب. غایب. غیبت.

ادامه‌ی مطلب

بسان ورزا | میگل هرناندز

همچون ورزایی، برای اندوه، برای درد زاده شدم، داغی از آهنی تفته بر گردگاه دارم و بسان یک مَرد، تخم هایی در کشاله ران. همچون ورزا همه چیز را کوچک می پندارد این دل بزرگ، همچون ورزایی، همیشه از عشق تو در جنگ این چهره عاشق بوسه ها، در رنج می بالم، زبان را در خون قلبم فرومی برم، و طوقی از گردباد بر گردن دارم. بسان ورزا پس پشت تو می آیم و آتش تمنای من به ضربه نهایی …

ادامه‌ی مطلب

زنی که خودکشی می‌کند | فرانسیسکو هرناندز

در اندیشه‌ی زنی که خودکشی می‌کند تهیایی هست که فقط در دمای صفر پر می‌شود. اندیشه‌های زنی که خودکشی می‌کند نه شتاب‌زده‌اند نه مبهم: فقط سردند. ذهن سفید نیست: یخ زده‌است. بر لبه‌ی تیغ، احساسی از آرامش ظهور می‌کند که ابدی می‌نماید. با مغزی که به کوه یخ بدل می‌شود چیزی در خاطره نمی‌ماند: نه آن پوستِ لطیف، نه نام بچه‌ها، نه سوز شعر. زنی که خودکشی می‌کند، تصویر زنده‌ی تنهایی‌ست. بر این قطعه‌ یخ هیچ‌کس نمی‌گذرد که گلوله‌ای از …

ادامه‌ی مطلب

همسر بی وفا | فدریکو گارسیا لورکا

پس او را به کرانه رود بردم گمان می کردم که دوشیزه ای ست، اما شوهر کرده بود. شب سانتیاگو بود و گویی که نقشه ای در کار. فانوس ها خاموش و زنجره ها، رو شن از آواز. در کنج آخرین خانه پستانهای لرزان و خفته اش را گرفتم، ناگهان چون سنبل بر من شکفتند. زیر پوش محکمش همچون حریری در گوشم پیچید، چاک خورده به ده خنجر. درختان، بی نوری بر کاکل افراشته تر می نمودند، و در افق، …

ادامه‌ی مطلب

سرناد | فدریکو گارسیا لورکا

بر جدار ساحل رود می شوید، می شوید، شب خویش را بر سینه های لولیتا، لولیتا، می میرند شاخه ها از عشق. از عشق شاخه ها می میرند! شب، برهنه می خواند بر پل های بهار و لولیتا، تن می شوید با شورابه و سنبل از عشق، شاخه ها می میرند! شب سیمین، شب عطرآگین می درخشد بر بام ها. نقره رودها و آینه ها. عطررانهای به سپیدی برف ات. می میرند شاخه ها از عشق !

ادامه‌ی مطلب

ترانه سوار (۱۸۶۰) | فدریکو گارسیا لورکا

در پرتو ماهِ سیاه ِ رهزنان مهمیزها می خوانند… تاتوی سیاه به کجا می بری نعش سوارت را؟ …مهمیزهایِ سختِ رهزنِ خاموش که مهاراز کف داد. تاتوی سرد، چه عطری دارد شکوفه خنجر! در پرتو ماه سیاه خون از کمرگاه کوهستان مورنا جاری است. تاتوی سیاه کجا می بری نعش سوارت را؟ شب بر گرُدگاه سیاهش با ستارگان سیمین مهمیز می زند. تاتوی سرد چه عطری دارد شکوفه ی خنجر! در سایه سیاه ماه نعره ای و در آسمان، شاخِ …

ادامه‌ی مطلب

ترانه سوار | فدریکو گارسیا لورکا

کوردوبا. دور و تنها. تاتوی سیاه، بدر ماه، زیتون ها در کوله بارم تمامی راه ها را می شناسم و می دانم که هرگز به کوردوبا نخواهم رسید. از دشت ها، در میان باد ها، تاتوی سیاه، ماه گلرنگ مرگ مرا نگاه می کند از فراز قلعه های کوردوبا. آه، راه های بی انتها! آه، تاتوی د لیرم! مرگ مرا چشم به راه است پیش از آنکه به کوردوبا برسم. کوردوبا. دور و تنها.

ادامه‌ی مطلب

حیرت‌زده از شادی | ویلیام وردزورث

حیرت‌زده از شادی، بی‌صبر مثلِ باد بازگشتم تا سرخوشی‌ام را قسمت کنم.. آه با چه کسی جز تو که در اعماق خاموشِ مغاک خفته‌ای؟ آن‌‌‌جا که هیچ تحولی‌ نمی‌پذیرد. عشق، عشقِ باوفا، تو را به خاطرم آورد چگونه می‌توانم فراموشت کنم؟ با چه توانی. یک‌ لحظه آن‌چنان بی‌خبر شوم کزین غم سنگینِ جانم چشم بپوشم! خطورِ این خیال سخت‌ترین شبیخونِ غم‌انگیزم بود. به‌جز یکی، تنها یکی شبیخون، آن‌وقت که بی‌کس‌وکار مانده بودم و می‌دانستم که چشم‌وچراغم از دست رفته است …

ادامه‌ی مطلب