قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 5)

شعرها

هلال ماه | میگل د اونامونو

هلال ماه گهواره ایست چه کسی آنرا می جنباند؟ و بچه در هلال ماه خواب چه می بیند؟ هلال ماه گهواره ایست چه کسی آنرا می جنباند؟ و بچه در هلال ماه برای که می بالد؟ هلال ماه گهواره ایست ماه نو می آید و بچه در هلال ماه چه کس آن را از گهواره می گیرد؟ ۲۹ مارس ۱۹۲۸

ادامه‌ی مطلب

ترانه پاییز | میگل لابُردِتا

باید که ره بپویم و هنوز نمی دانم نام رمز شب را. باید که عشق بورزم و هنوز نمی دانم معمای بوسه هایت را. باید که زندگی کنم و هنوز نمی دانم آیا خطر کردن چون و چرایی بی پایان دارد یا یک گُل پَرپَر است. بی شک باید که بمیرم و هنوز نمی دانم آیا آن شعله پران به خواب رفته و برای ابد به خاموشی گراییده یا راهی دیگر و رویای نوری دیگر دست ما را گرفته به …

ادامه‌ی مطلب

زادبوم | لوییس سرنودا

نوری چشمانم را گشود در بستر رنگهای ملایم ساده و دلپذیر، چون رویا ی جهانی ناب. جادوی آن سرزمین صاف که همچون کف دستی گشوده، و بر آن چشمه سار درخت لیمویی میوه اش را بر شاخسار آویخته است. دیوار کهن که شبها بر کنگره اش ساقه رونده ای شکوفه های آبی اش را باز می کرد و پرستویی همیشه در تابستان به آشیانه قدیمش باز می گشت. زمزمه آب با آهنگ بی قرارش در سکوت رویاهایی که هنوز زندگی …

ادامه‌ی مطلب

شادی | فرریرا گولار

چنان‌که خود را بر شادی گشادی بر رنج هم بِگُشا که میوه‌ی شادی‌ست و قرینه‌ی سوزان‌اش. به همان شیوه که شادمانه به اعماق رفتی و خود را در آن نیست کردی و پیدا کردی در آن گمگشتگی رنج را به خود رها کن بی دروغ و بی بهانه تا بخار شود در گوشت‌ات تمامی اوهام چرا که زندگی مصرف می‌کند فقط آن‌چیزی را که آب و نان‌اش می‌دهد.

ادامه‌ی مطلب

شعر | فرریرا گولار

دوست ندارم شعر را، توهم شعر را: می‌خواهم صبحی را برگردانم که زباله شد، صدا را می‌خواهم صدای تو را صدای خودم را گشاده در هوا عین میوه در خانه بیرون خانه صدا که چیزهایی می‌گوید فاحش میان خنده‌ها و نفرین‌ها در سرگیجه‌ی روز: نه شاعری نه شعر آن سخن پیراسته‌ای که مرگ در آن غریو برنمی‌کشد دروغ خورد و خوراکم نمی‌دهد: قوتِ من آب‌ است هرچه کثیف و متعفن راکد در چاهی قدیمی که امروز کور است آن‌جا که …

ادامه‌ی مطلب

یک زندگی گهی | فرریرا گولار

برای یک زندگی گهی به دنیا آمدم در سال ۱۹۳۰ در خیابان لذت‌ها بر کف‌پوش‌های قدیمی خانه که بر آن سینه‌خیز خواهم رفت سوسک‌ها را شناختم مورچه‌ها را حمایل شمشیر بر دوش عنکبوت‌ها را که جز وحشت چیزی به من نیاموختند روبروی دیوار سیاه حیاط مرغ‌ها نوک می‌زدند، سایبان، نفس‌بریده غریو برمی‌کشید دور دور از دریا (دور دور از عشق) هنگام که دریا آرمیده در آن حدود پشتِ مهتابی‌ها و درختان نخل پیچیده در هنگامه‌ی آبی‌اش. و عصرهای شلوغ به …

ادامه‌ی مطلب

در سایه | فرریرا گولار

در خانه‌ای در محله‌ی ایپانما در احاطه‌ی درختان و کبوتران در سایه‌ی گرم عصر میان اثاثیه آشنای خانه و در سایه‌ی گرم عصر، میان درختان و کبوتران میان بوهای آشنا آنان زندگی خود را می‌کنند و آنان زندگی مرا می‌زیند در سایه‌ی عصر گرم در سایه‌ی عصر داغ

ادامه‌ی مطلب

رنج | فرریرا گولار

رنج ارزشی ندارد. نه هاله‌ای‌ست بالای سرش، نه هیچ بخشی از تن تاریک‌ات را می‌افروزد (نه حتی آن بخشی که خاطره یا وهم شادی روشن‌اش می‌کنند) رنج می‌بری، چنان که سگی زخمی یا حشره‌ای مسموم. ممکن است ‌آیا که بزرگتر باشد رنجت از گربه‌ا‌ی مویان که دیدی ستون فقرات درهم شکسته به گرزی که خود را به فاضلاب می‌کشاند و حتی یارای مردن‌اش نیست؟ داد فانی‌است، بیداد هرگز. رنج تو را با موش‌ها و سوسک‌ها هم‌پایه می‌کند که دنبال آفتاب‌اند …

ادامه‌ی مطلب

به سمت شهرهای جنوب | فرریرا گولار

به زیر کف اتاق در طلق خاک اسیر چه کسی سخن می‌گوید؟ در آن شب کوچک زیر قدم‌های اهل خانه در آن ناحیه‌ی بی‌گل زیر کف‌پوش‌های قدیمی که برآن‌ها ما تاتی تاتی تاتی رفتیم وقتی خورشید به بالا آمد و وقتی خورشید می‌مرد و وقتی خورشید می‌مرد و من می‌مردم چه کسی سخن می‌گوید؟ چه کسی سخن گفت؟ چه کسی سخن خواهد گفت؟ در زبان آتش آبی خلایق زیر خانه؟ شاید کسی که سخن می‌گوید آن‌جا سکه‌ایست یک بعداز ظهر …

ادامه‌ی مطلب

گذشته | فرریرا گولار

گوش کن: گذشته گذشته است و هیچ چیز این‌ نکته را تغییر نمی‌دهد. در این عصر تعطیل، معطل، اگر می‌خواهی می‌توانی به خاطر آوری. ولی هیچ‌چیز روشن نمی‌کند از نو چراغی را که در جسم ساعات از دست رفته است. آه، از دست رفته بود! گم‌گشته بود در آب‌های استخر زیر برگ‌های عصر در صداهای ایوان‌ در خنده‌ی ماریلیا در سایبان سرخِ پیاده‌رو. گذشته گذشته است و به‌رغم همه‌چیز جستجوکنان باز می‌گردی به خیابان‌های قدیمی. خانه‌ها این‌جایند، آن خانه‌ی زرد، …

ادامه‌ی مطلب

در شهر | فرریرا گولار

هرچه از آن سخن می‌گویم‌ در شهر است میان زمین و آسمان. همه چیزهایی هستند فانی و ابدی، عین لبخند تو یا واژه‌ی همبستگی بازو‌های گشاده‌ام و این عطر فراموش گیسوان که باز می‌گردد و برمی‌انگیزاند شعله‌ی نامنتظرش را در دلِ اردیبهشت. هرچه از آن سخن می‌گویم از تنی برآمده است مثل تابستان و حقوق ما. به فانی‌شکلی فشرده در زمان، پراکنده‌ مثل هوا در بازار، در کارخانه‌ها در خیابان‌ها، مسافرخانه‌ها. تمام‌شان، شیی‌اند، اشیایی روزمره، مثل دهان‌ها و دست‌ها، مثل …

ادامه‌ی مطلب