خانه | شعرها (صفحه 5)

شعرها

در گیرودار تلاطم | ماسایو کوایکِه

بر جادّه‌ای پس از باران چاله‌آبی تیره در آب کم‌عمق نارونی متلاطم برگ مرده‌ای تلوخوران در آن می‌افتد از درخت می‌آید می‌کوشد تا به درخت برسد برگ مرده را سطح بی‌رحم آب به خود راه نمی‌دهد ریزموج‌ها چون تشویش پراکنده می‌شوند (دیدم: خیزران و گناه و شهد و پیچک و روزنه و مردم و سفر را) حتّی یک تک برگ …

ادامه‌ی مطلب

وقتی میمون‌ها می‌خوانند | ماسایو کوایکِه

وقتی جزیره‌ی میمون‌ها را ترک می‌کردم دو میمون، یکی درشت و یکی ریز، زن و شوهری شاید، روی دیواره‌ی ساحل ایستاده بودند و مرا بدرقه می‌کردند دستان درازشان جلوشان به هم چفت شده بود در ریزنم شوری که می‌وزید پلک می‌زدند و با مردمک‌های خاکستری چشمانشان تا مدّت‌ها مرا دنبال می‌کردند. وقتی به یاد جزیره‌ی میمون‌ها می‌افتم میمون‌ها را می‌بینم …

ادامه‌ی مطلب

ماهی سالمون | ماریان بوروُچ

چه زیاد سالمون‌ها سکس را دوست دارند که حاضرند خلافِ جریان آبی که خیره کننده می‌تازد، با سرعتِ صد مایل در ساعت سربالا شنا کنند (اهل تحقیق، خودتان را خسته نکنید، از رقم درست زیاد دور نیستم.) چه سرپا ایستادیم ما، ته ریزه‌های کهنهٔ چنین «اوه خدای من» یک‌نفسی داروین … (این تفاوت، این همان‌چیزی، اشتهاهای حیوانی و توفندگی و …

ادامه‌ی مطلب

کلمه‌ای برای تابستان | جورج سفریس

برای محسن عمادی ‌ ‌ دوباره به پاییز بازگشته‌ایم تابستان چون دفتری خسته‌کننده پرِ خط‌خوردگی و خط‌خطیِ نامفهوم بر جای می‌ماند پرِ علامت سؤال بر حاشیه‌اش. دوباره بازآمده‌ایم در فصل چشم‌های خیره در آینه زیر نور چراغْ برق لب‌های برهم‌فشرده و این مردمِ بیگانه در اتاق‌ها در خیابان‌ها زیر درختان فلفل وقتی که نور ماشین‌ها هزاران نقاب‌ پریده‌رنگ را می‌کُشد. …

ادامه‌ی مطلب

جبرئیل| ماریا نگرونی

    فلاتی در هوا معلق است. شاید آسمانِ دوم. در این مکان، آینده و گذشته وجود ندارد. هیچ‌چیز سرنوشت را تغییر نمی دهد و هرچیزی سرنوشت را تغییر می دهد(زیرا که سرنوشت یک دایره است)، هر اندیشه ای هرچیزی است که هست. تمام پرسشها بیهوده اند. در کلبه ای کوچک، جبرئیل است. از بدن تحلیل رفته اش، فروکاستنِ هراس …

ادامه‌ی مطلب

کتاب هستی| ماریا نگرونی

  طبق معمول راننده تاکسی مرا جایی برد که نمی‌خواهم بروم. زمانی در خیابان سوریه گم‌شده بودم؛ دیگرباره در ریتایرو سر درآوردم، چهار بلوک دورتر از خانه مادرم(وقتی می‌خواستم به راکسی دیسکو در منهتن بروم). حالا می‌گوید که مرا در تتروپلیس پیاده می‌کند. اما الآن هیچ مقصدی ندارم. فقط حس افسردگی، بی‌ثباتی؛ در مقصد اصلی(به فرض که وجود داشته باشد) …

ادامه‌ی مطلب

هورقلیا، شهر زائر | ماریا نگرونی

  باد در بیخوابی­اش همه جا سرک می­کشد. انگار هست تا نقش بر واقعیت بزند. اما گم شده­ایم ما. در شهر سرد، در خشونت آسفالت و پارکینگ، آینه­ها پرندگانی خفته­اند. شعله­های آتش پیروزی خاموش است و کوه قاف نادیدنی. شب با حصارش، برای تماشاخانه­ای کوچک: اینک من. تا کجا مرداب­ها گرداگرد ماست؟ تا کجا نهان می­دارد مرگ، دیار شهرهای سپیدش …

ادامه‌ی مطلب

سیمرغ | ماریا نگرونی

  دوباره به پاریس رسیده­ام اما قصد ندارم ببینمت. تصادفا در هتلی روبروی اتاق تو هستم، در شهر بزرگ، هم مرزیم در همان حصار هوای خاکستری، همان حاشیه شهر، همان مترو. ممکن است شناخته شوم، پس ضروری است که پنهان شوم، تا کوچکترین حرکت­های تو را و خودم را دقیقا زیر نظر داشته باشم(چطور توضیح بدهم که من اینجایم و …

ادامه‌ی مطلب

عقاب | میلتوس ساختوریس

وقتی‌که در خواب است یک عقاب به بسترش سقوط می‌کند بی‌جان وقتی‌که در خواب است یک قمری بر دست راستش می‌نشیند انگشت‌های خونی‌اش عقاب را به مغاک پرتاب می‌کند انگشت‌های خونی‌اش قمری را خفه می‌کند و در سبدش می‌گذارد. وقتی بیدار می‌شود یک عقاب صاف در بسترش ایستاده است. وقتی بیدار می‌شود یک کارد دستِ راستش را می‌زند. ‌ ‌ …

ادامه‌ی مطلب

تلفن |‌میلتوس ساختوریس

‌راجع به مردی مُرده تلفن می‌زنیم کجا می‌توانیم پیدایش کنیم؟ ـ نامش؟ تکرار می‌کنند ـ او نامی ندارد او مُرده است داریم می‌گردیم نقاشان او را مخفی کرده بودند او را رمانده بودند او را نگه داشته بودند نمی‌توانیم او را بیابیم مُرده است او می‌گویند در باران بگردید و پیدایش کنید می‌گردیم و نمی‌توانیم پیدایش کنیم تلفن می‌زنم به من …

ادامه‌ی مطلب

عقربه | میلتوس ساختوریس

دریا را نگریستم بر فرازِ کوهی بلند در دست‌هایش پرندگان را دیدم که می‌زیند و می‌میرند در اوج همچون ستاره‌ای می‌درخشیدم ستاره‌ای بودم با قطره‌های اشک و با چنگال‌ها و دورم ماهیان و نردبان‌ها نردبان‌ها برای آن‌ها که صعود کنند که قلبم را از جا بکنند نردبان‌ها برای من که صعود کنم که قلب دریا را بشکافم. ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

مرگ | میلتوس ساختوریس

هیچ‌کس این مرد را نکشته است او قراول بندر نبوده است او سلحشور نبرد نبوده است وحوشِ درنده را او به زنجیر در قفسِ آهن آورده بود و قلبِ او بر ستیغ کوه خانه کرده بود روزگاری خونِ او سخن خواهد گفت وانگاه مرغانِ تیره‌ی تاریکْ ابرها را خفه می‌کنند ابرهای سیاهِ لحیان زمین‌ها را در میان خواهند گرفت و …

ادامه‌ی مطلب

مرد مُرده در زندگی ما | میلتوس ساختوریس

به نیکوس اِنگونوپولوس یوانیس ونیامین دارکوزی که مُرد ـ «در زندگی» ـ هر غروب زنده می‌شود وقتِ گرگ‌و‌میش فرود می‌آید رمه‌اش را قتل‌عام می‌کند ـ گاو و گوساله و گوسفندان بسیار ـ پرنده‌هایش را خفه می‌کند می‌خشکاند رودهایش را و بر صلیبِ تاریک که در میانِ اتاق‌اش نشانده است دلارامِ خود را به چارمیخ می‌کشد. آن‌وقت کنار پنجره کز می‌کند …

ادامه‌ی مطلب

باران | فرانسیس پونژ

از اینجا که نگاه می‌کنم در حیاط به اندازه‌های گوناگون فرومی‌بارد. آن وسط پرده‌ای (تور) ناصاف را ماند، یکریز اما گاه آرام ریزدانه‌های سبک شاید قطره‌های نور، شدّتی نیست، چون قطعه‌ای فشرده از شهاب. نه‌چندان دور از دیوارهای سمت چپ و راست، قطره‌های سنگین‌تر جداجدا با صدای بیشتری می‌افتند. ازاینجا به قدرِ یک‌دانه گندم به چشم می‌آیند، جاهای دیگر اندازه …

ادامه‌ی مطلب